نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

و هنگامی که شادی من به دنیا آمد

هنگامی که شادی من به دنیا آمد،اورا در بغل گرفتم و روی بام فریاد زدم:ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید،زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب میخندد بنگرید .

ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم.

تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار میزدم- ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم،نه هیچ کس سراغی ازما گرفت و نه هیچکس به دیدن ما آمد.

آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
 
آنگاه شادی من از تنهایی مرد.
 
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم.
 
ولی یاد یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :و هنگامی که شادی من به دنیا آمد و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران