ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است
پسری فقیر و تنگدست دل در گرو دختر شاهزاده ای داد ، و کار این عشق و دلدادگی به
جایی رسید که زبانزد خاص و عام گشت . روزها گذشت و پسر بیچاره از عشق دختر
شاهزاده سربه کوه و بیابان گذاشت ، و داستان عشق و دلداگی او به گوش دختر
شاهزاده رسید ، دختر شاهزاده
ندیمه های زیبارویش را پیش خود فراخواند و بعد دستور داد تا پسرعاشق را به حضورش
بیاورند.
آن جوان وقتی به حضور دختر شاهزاده رسید گریه های فراوان کرد و از عشق و دلداگی
خود گفت و از فنا شدن زندگیش ، دختر شاهزاده با آن پسر گفت : ای جوان زیبا رو ،
عاشق من شده ای ولی آیا این مثل را شنیده ای که میگویند کبوتر با کبوتر باز با باز،
بازجوان بیچاره ساعتها نالید و از عشق آن زیبارو گریه ها کرد . تا اینکه دختر شاهزاده
گفت : ای جوان عشق تو به من درست نیست ولی من ندیمه های زیبا رویی در اطرافم
دارم که هر کدام را می خواهی برای تو در نظر میگیرم .
وقتی دختر شاهزاده این حرف را زد پسر جوان به اطرافش و به ندیمه های زیبا روی نظر
انداخت.
دختر شاهزاده با عتاب و درشتی رو به جوان کرد و گفت : آیا دوست داشتن تو به من
همینقدر بود. تو اگر مرا دوست میداشتی به دیگران نظر نمی انداختی
اینک جریان من و تو است که اگر نظرمان با خدا بود و عاشق خدا بودیم ، به غیر نظر نمی
انداختیم و از غیر کمک نمی خواستیم. ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است .
