نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است

پسری فقیر و تنگدست دل  در گرو دختر شاهزاده ای داد ، و کار این عشق و دلدادگی به

جایی رسید که زبانزد خاص و عام گشت . روزها گذشت و پسر بیچاره از عشق دختر

شاهزاده سربه کوه و بیابان گذاشت ، و داستان عشق و دلداگی او به گوش دختر

شاهزاده رسید ، دختر شاهزاده

ندیمه های زیبارویش را پیش خود فراخواند و بعد دستور داد تا پسرعاشق را به حضورش

بیاورند.

آن جوان وقتی به حضور دختر شاهزاده رسید گریه های فراوان کرد و از عشق و دلداگی

خود گفت و از فنا شدن زندگیش ، دختر شاهزاده با آن پسر گفت : ای جوان زیبا رو ،

عاشق من شده ای ولی آیا این مثل را شنیده ای که میگویند کبوتر با کبوتر باز با باز،

بازجوان بیچاره ساعتها نالید و از عشق آن زیبارو گریه ها کرد . تا اینکه دختر شاهزاده

گفت : ای جوان عشق تو به من درست نیست ولی من ندیمه های زیبا رویی در اطرافم

دارم که هر کدام را می خواهی برای تو در نظر میگیرم .

وقتی دختر شاهزاده این حرف را زد پسر جوان به اطرافش و به ندیمه های زیبا روی نظر

انداخت.

دختر شاهزاده با عتاب و درشتی رو به جوان کرد و گفت : آیا دوست داشتن تو به من

همینقدر بود. تو اگر مرا دوست میداشتی به دیگران نظر نمی انداختی

اینک جریان من و تو است که اگر نظرمان با خدا بود و عاشق خدا بودیم ، به غیر نظر نمی

انداختیم و از غیر کمک نمی خواستیم. ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است