واژه
واژه های بی قرار من
اندکی تآمل کنید
من شما را می جویم
من بدون شما
در غصه ی بغض الود
میهمان سکوت خواهم بود
ای واژه های دیرینه ام
بهار امده
بیایید و لطافت بهار را درک کنید
ای واژه های سکوت من
چشمان سرنوشت
از انتهای اقیانوس زمان
بی احساس
مرا می نگرد
و من اکنون در میان شما
اری
میان شما واژه های بی قرارم
بدون هیچ دغدغه ای برای اغاز
مانده ام
ای به سوی من بیایید
می خواهم با شما واژه هایم
در مسیر سرنوشت
در اعماق وجودم
کلام عشق را سر دهم
ومن اکنون
به تمام واژه های عالم
نیاز دارم
بشتابید به سوی سکوت شبانه ام
من پشت پنجره
از لابلای درختان
به انتهای هستی می نگرم
چشمانم
انتظار شما واژه هایم را دارند
اری
انتظار واژه ها را
واژه
واژه ها پر معنا
جمله ها بی معنا
این چه احساس غریبی ست
این چگونه عادتیست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده می شوند
چرا در بیهودگی ها اینچنین گم می شوند
وقتی از پیچ و خم ناگفتنی ها می گذرند
ساده و با رزش اند
مثل یک گوهر کم یاب
توی مشت گرم خواب
نه کنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پای نور فانوسهای شب
در مسیر حرف عشق و زندگی
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالی زمفهوم شده اند
تو این دوران غریب
ولی در عالم احساس بزرگ شاعری
توی لحظه های بارانی
در کنار واژه ها
حفظ ارزشها همیشه ارزش است
بی حضور واژه ها
ارزشی هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگی باید نمود این زندگی را
