نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
 
اندوه من مانند همه چیزهای زنده،بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد،وسرشار از شادی های شگرف.
 
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم،وجهان گرداگردمان را هم دوست میداشتیم،زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن میگفتیم، روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند،زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم آواز میخواندیم،همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش میدادند،زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بودوآهنگ هامان پر از یادهای شگفت.

هرگاه من و اندوهم با هم راه میرفتیم،مردمان ما را با چشمان مهربان مینگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند،زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم.
 
ولی اندوه من مرد،چنان که همه چیزهای زنده میمیرند،ومن تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
 
اکنون هرگاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین می آید.
 
هرگاه آواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
 
هرگاه هم در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمی کند.
 
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی میگویند((ببینید،این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است))




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هنگامی که اندوه من به دنیا آمد و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران