نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

نامه ای برای تو شکوه هایم با خدا

همیشه به این فکر میکنم که آیا از شکستن من چیزی نصیبت شد ؟

اگر شد خوشحالم که بیهوده نشکسته ام . و اگر نشد چرا ؟

چرا شکستی قلبی را که سالها خود را برای تو پرورانده بود ؟

گاه دلم به حال خود میسوزد منی که اینقدر دم از عشق میزدم چه شد ببین چقدر کم آوردم . و آیا مستحق چنین عاقبتی بودم ؟

خدای من قلب من عاشق قلبی بود که جز حوس و پول نمیدید .

قلب من عاشق قلبی بود که اصلا قلب نبود سنگ بود ، خار بود ، حوس بود و پر از مادیات چگونه راضی شدی به شکستن دلی که خود ویران بود .

چگونه دلم را در زیر پاهای بزرگ حرس و طمع خود له کردی ؟ و چگونه پاسخ خواهی گفت ؟ آیا زخمی کردن یک قلب و کشتن آن گناه نیست ؟ جرم نیست اگر نیست خدایا چه دنیاییست که آفریدی ؟

و چگونه بنده ای را وسیله میکنی تا بنده ای دیگر را از بین ببرد ؟

و چگونه قلب بنده ای را از سنگ می آفرینی ؟

و حس شهوت و حوس را تا کی در قلب او خواهی جوشاند ؟

خداوندا چرا برای خود جفتی نیافریدی تا بچشی طعم هجران را بچشی طعم حسی را که بعد معشوق در هنگام تنهایی خواهی داشت .

و چرا برای خود دادگاهی نیافریدی ؟ تا بنده ی ملولی چون من شکوه هایش را از تو بگوید .

تا کی آسمان را نگاه کنم و بیهوده فریاد بزنم و شکوه کنم و تو سکوت کنی ؟ دیگر صدایی نمانده است و رمقی !!!

ای مرگ مرا در آغوش بگیر ، بگیر تا ببینی از تو هم نمی هراسم .

مرا در آغوش بگیر تا تیرگی را احساس کنی .

ای مرگ جانم را بگیر و روحم را آزاد کن از دست چنین مردمانی که کوچک میشمارند عشق را آزادم کن از جهانی که در آن کشتن دل جرم نیست و قاتل محکوم نمی شود .

آخر چه دنیاییست خدایااااااااااااااا چه دنیاییست ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نامه ای برای تو شکوه هایم با خدا