UP جدید* 90/10/26
من و تو
از جنس کدام نور بودی ستاره من؟
که جسارت با تو بودن در من جنبید؟
و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم
...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و این شد
"عاشقانه ی آرام "من و تو
من و تو
من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو
من و تو
من میدونم قصه ما
تموم میشه تو این شبا
من میدونم اشکای ما
میچکه روی گونه ها
من میدونم که نامه هات
دیگه تکرار نمیشن
پرسه زدن تو کوچه ها
قصه ی دیدار نمیشن
من و تو در حسرت دیدار هم
سوختیم و ساختیم
من و تو در وصف هم
با خاطرات قافیه باختیم
میدونستم که میری
منو تنها میزاری
قصه ی عشق و تو قلبم
یه روزی جا میزاری
میدونستم که همه
حرفای تو توخالی بود
قصه ی عشق من و تو
یه قصه ی پوشالی بود
حالا رفتی دلم و شکستی
توی قلبم گل کینه رو کاشتی
من و تو
همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من و تو یا تو یا مرگ همین...
و بدینسان من و تو هم قسم آیه شدیم
یادته اون دو پرستو که به صد عشق و امید
زیر شیروونی بقال گذر ، خونه عشق بنا می کردند...
و تو آنروز یکی را کشتی
جفت بیچاره او همه جا سر میزد ، همه جا می نالید ، تا بیابد اثر گمشده اش
دل بیچاره ام از شومی اینکار گواهی میداد
و به ناچار در آن تنگ غروب ، بر در بقعه شهزاده حسن.....
صورتم را به زمین می سودم ، تا خداوند بجای تو مرا به غم و رنج گرفتار کند...
و من امروز عیان میبینم....که دعای دل بیچاره من....مستجاب در شهزاده شده...
تو در آن رخت سپید...با دو صد عشق و امید...عازم خانه بختت شده ای....
همه جا هلهله و شادی و شور...همه جا غرق به نور دست زیبای تو در دست جوان دگریست
و دل تنگ من از غصه چو یک کاسه خون...از کنارم چو غریبان دگر میگذری...
خوش و بش میکنی و میپرسی...که چرا غمگینی؟به چه می اندیشی؟
تو بگو ای همه هستی تو بگو....تو بگو من به چه می اندیشم؟
یاد شهزاده حسن می افتم یاد آن لحظه در آن تنگ غروب...
که از اعماق دلم صورتم را به زمین می سودم..
به پرستو که چو من جفت خود از دستش داد...
به همان لحظه تلخ که پرستو همه جا سر میزد...
تا بیابد اثر گمشده اش...
به همان لحظه که از شومی اینکار تو می ترسیدم...
به همان لحظه که بر وحشت من خندیدی....
به همان لحظه که گفتی من و تو کی زن و شوهر میشیم...
به همان لحظه که گفتی به همین شاه غریب...
تا پسین لحظه مرگ...
من و تو...
یا تو...
یا مرگ همین...
تو بگو من به چه می اندیشم...تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو...
به همین آسانی
غصه....قصه ما
یادت فت...
