UP جدید* 90/12/04
نتــرس جانکم
یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایم را دَم ِ در بگذارم
تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او
ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم
ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است
نتــرس جانکم
حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم
UP جدید* 90/12/02
یک دنیا حرف برای تو دارم
یک دنیا حرف برای تو دارم
یک دنیا پر از حرفهای نگفته
یک دنیا پر از بغضهای نشکسته
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است
صدایی نیست ، دلم گرفته
با تمام وجود تورا میخوانم .
از تو چیزی نمیخواهم جز مهربانیت را . . .
جز نگاه آرامت را . . .
چشم هایم را میبندم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلکهای بسته ام حک کنم ، اما باز جای تو خالی است.
شاید اگر جای تو بودم طاقت دیدن چشمهای خسته و خیست را نداشتم .
شاید اگر جای تو بودم بلور بغضم را با تلنگری آسان میشکستم تا بدانی تا بدانی چقدر دوستت دارم.
روزی صد بار خداحافظی کردم ولی افسوس افسوس معنی خداحافظی را زمانی فهمیدم که تورا به خدا سپردم.
UP جدید* 90/12/01
همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافیست برای یک عمر آرامش ؛
باش . . .
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی
UP جدید* 90/11/29
باران
هنوز هم وقتی باران می آید
تنم را به قطرات باران می سپارم
می گویند باران رساناست
شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند
UP جدید* 90/11/18
وقتی کسی را دوست دارید
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .
وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .
وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .
وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .
وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .
وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .
وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .
وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .
وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .
وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .
وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .
وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .
وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .
وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .
به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟
UP جدید* 90/11/16
فرض کن
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای خاتون!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای
UP جدید* 90/11/12
چقدر ساده
چقدر ساده شده است
کنار همین اتفاقی که شاید
از پس ازدحام لحظهی همیشه
آرام آمدی و چشم در چشم عطوفتم کردی
آشنایی دادی و شد همان که میبایست میبود
چقدر ساده شده است
چند کلمه ساده را آسان میگویی
لهجه و ترانه را میآوری
میکوبی به تمام کهولت آینه
پسین دلگشای اسطرلاب دلت
میرود تا یکی مانده به انتهای
بودن
شدن
ماندن
چقدر ساده شدهای
UP جدید* 90/11/11
آرزو
ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی
احوالی بپرسی
درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی
سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی...
حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی وُ اشکهایم را ببینی.
UP جدید* 90/11/03
شب از نیمه گذشت
می دانی از وقتی که رفته ای
دیگر ترانه به سراغم نمی آید
دیگر قلم در دستم به شعر نمی رود
دیگر شب ستاره باران نیست
من پشت پنجره یادت را گریه کردم
نیامدی و من باز تو را زمزمه کردم
شب میلادم همه نور پاشیدند
ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم
شب از نیمه گذشت و باز به یاد تو بیدارم
خسته شدم از بس با آئینه گفتگو کردم
نمی دانی . نمی دانی کجای شعر غمگین است
همین جا در همین لحظه که تو را آرزو کردم ...!
UP جدید* 90/10/29
دوستت دارم
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر میارزد پس نگو ، نگو که رویای دور از دسترس ، خوش نیست.
قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولی دل دریایست ، تاب و توانش بیش از اینهاست.
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد . . .
UP جدید* 90/10/27
روزهای خوب
روزهای خوب ِ باهم بودنمان
گذشت
روزهای خاطره
و یک چند خاطره تلخ و شیرین
سر رسید
و تنها یادگار
یک خاطره
روزهای شیرین عاشقی
گذشت
و امروز
من تنهای تنهایم
گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است
UP جدید* 90/10/26
من و تو
از جنس کدام نور بودی ستاره من؟
که جسارت با تو بودن در من جنبید؟
و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم
...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و این شد
"عاشقانه ی آرام "من و تو
UP جدید* 90/10/25
دلم تنگ است
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد ، رفت و پایان داد
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود
UP جدید* 90/10/17
منتظرت خواهم ماند
رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم
UP جدید* 90/09/30
پرم از نیامدن هایت
جاده ها پر است از یک نگاه
و من در امتداد لحظه ها
بدنبال حضور دیگری هستم
افق خاکستریست
دم دم های غروب است
جاده پر است از سکوت
بوی رودخانه و صدای گنجشکان
و من منتظر پشت پنجره
مثل هر غروب
پرم از نیامدن هایت
UP جدید* 90/09/28
بگذار
بگذار راه بروم
بگذار تنها بروم
بگذار تنها در گذر این زمان خودم را پیدا کنم
بگذار بدون هیچ کس باشم و نترسم
بگذار تکیه ام حتی به سایه ای نباشد
بگذار زلالی اب را در اب
و پاکی هوا را بدون تو حس کنم
بگذار در گذرگاه عمر تنهایی را بفهمم
بگذار خودم ببینم....بگذار خودم ببویم
بگذار دستهایم تنها باشد
بگذار فکرم.. حسم..جسمم..مال خودم باشد!
UP جدید* 90/09/20
به خواب میروم
اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد ، از هر جای دنیا چمدان کوچکم را میبندم راه میافتم ایستگاه به ایستگاه ، مرز به مرز ، پیدایت میکنم ، کنارت مینشینم،
روی سینهات به خواب میروم
UP جدید* 90/09/19
تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی میکشیم تا دوست را به یاری نخوانیم برای او کاری میکنیم و این خود دل را شکیبا میکند
طعم توفیق را می چشاند و چه تلخ است لذت را"تنها"بردن و چه بدبختی آزار دهنده ای ست"تنها"خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد"تنهایی"را در سرت زنده میکند.
"تنها"خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است.
"تنها"بودن,بودنی به نیمه است.
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی"را احساس کردم
UP جدید* 90/09/08
کاش بودی
ای کاش بودی
تا می دیدی که چگونه ثانیه های بی تو بودنم دقیقه می شوند !
ای کاش بودی
و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ...
ای کاش بودی و می دیدی
که چگونه بیقرار توام
بیقرار تویی که لحظه ای ازعمرت را به سالها خواستنم ندادی
بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی !
و خسته ام از همیشه ای که همیشه تو را در آن نخواهم داشت !
UP جدید* 90/09/03
راست بگو
برگ هایش زرد، اما نه خشک
پاییز ، تازه از راه دیدار تو رسیده بود
سرآسیمه ، سرگشته ، سرمست ...
بی باک و لاابالی
نگاه از چشم من می دزدید
برگ هایش سرخ ، اما نه سرد
راست بگو !
بوسیده بودی اش ، مگر نه ؟
UP جدید* 90/09/02
مرا بغل کن
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید
UP جدید* 90/08/29
گم شدیم
بچه که بودم، آدامس هامو قورت می دادم....
خیلی سخت بود!
تنها دلیلش این بود که می گفتن اگه آدامستو قورت بدی روده هات به هم می چسبه!
من از چسبندگی خوشم میومد
از چسبیدن و جزئی از چیزی شدن...
حتی وقتی خیلی سخت بود، باز هم دوسش داشتم
حالا چیزی هست که قورت دادنش از آدامس ها سخت تره
که چسبندگی ای ایجاد نمی کنه ولی سخته....خیلی سخته
و اون بغض هامه
از گم شدن همه میترسیم
اما زیباترین روز زندگیام روزی بود که با تو در میانه جنگل گم شدیم
UP جدید* 90/08/19
یادم رفت
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت اتش زدم ، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یادم رفت . . .
UP جدید* 90/08/10
رویای با تو بودن
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
UP جدید* 90/08/07
روح
او که نیامد
من به روح ایمان آوردم
آخر به چشم دیدم که روح از تنم
جدا شد و رفت
UP جدید* 90/08/04
زود برگرد
قوی ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند
تنی تن ات را داغ کندو لبی طعم لب ات را بچشد
مستقل ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای کسی که برسد
و بخواهد که آرام رانندگی کنی
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی
مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش
" زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم
می دانم
می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم
بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم.
شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد .
و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟
چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم .
اگر به من بگویند :
فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم و برایت دست تکان بدهم و اگر به من بگویند :فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم و پس از آن به ابدیت می رسیم
رو به رویت می ایستم و می گویم :
در قیامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت
مرا می یابی
نشانی از تو ندارم اما
نشانی ام را برای تو می نویسم
درعصرهای انتظار
به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن و
وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن
کنار بید مجنون خزان زده
و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام
درکلبه را باز کن و
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را کنار بزن
مرا می یابی
کـــجا ایــستــاده ای
کـــجا ایــستــاده ای؟
چــگونــه اســت
بــاد از هـــر جــهتـی کــه مــیوزد
عــطـر تــو را بــا خــود دارد؟
تـــو نــرفــته ای
مــیـدانم .
از جــایی در هــمیـن نـزدیکی
مــرا نـگاه میــکنی
فــقـط مــن نـمیبــینـمت
قلبم تندتر از همیشه تپید
قلبم تندتر از همیشه تپیدُ لبخند زدم و باورت کردم با اینکه می دانم لبها دروغ می گویند.
با صدایت مرا نوازش کردی، تپش قلبت را حس کردم،مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکیه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدایت آرامش، دستانت بخشنده و بویت بوی بهار عشق. با تو احساس امنیت می کنم.
احساس زیبایی، احساسی که مرا از تمام بی رحمی ها و بدی ها حفظ می کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هدیه دادم که دستت را به من بدهی تا یکی شویم و پرواز کنیم تا بی کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ی عشق
نذار گم شم من از آینده ی تو به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشاینده تو
دیر می رسم
مقابل دریا که می رسم
فقط برای چشمهایت دعا می کنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار
ببار که باز باورت کنم
ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی
ببار در همین کوچه مهتاب
راستی قرارمان
"همان ساعت "نمی دانم
ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای
روی شانه هایش به خواب نمی رود
یادت نرود
تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر
تا می آیم زمزمه ات کنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست
ساعت قرارمان
یک دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یک دقیقه
دیر می رسم
خوش به حال باد
خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می آفریدند
همانقدر بخشنده و آزاد
و کاش قبل از انسان بودنت،
تو را برگ درختی خلق می کردند؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند.
به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند
پشت پنجره نشسته ام
پشت پنجره نشسته ام و به بیرون نگاه می کنم
به خاطر تو یک گل نرگس از باغچه خانه تنهایی هایم کنده ام ...
به خاطر تو گلبرگش رو کندم و گفتم دوستم داره
پشت پنجره کبوتری را دیدم که برای کبوتر زندانی همسایمان می خواند
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم نداره
عاشقی رو دیدم که بالای سر یک قبر اشک می ریخت
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم داره
تابی رو دیدم که بی تابانه به سمت آسمان در حرکت بود اما هیچ وقت نمی رسید
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم نداره
درختی رو دیدم که رو تنش حک شده بود : دوستت دارم
به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم داره
گل آفتابگردانی رو دیدم که توی چشماش عشق موج می زند
به خاطر تو خواستم یک گلبرگ بکنم اما یه نفر اومد جلوی پنجره ام و گفت : نکن
گفتم : شما ؟ گفت من زمانم ، به حرفش توجهی نکردم و گلبرگ رو کندم با صدایی خفه گفتم دوستم نداره سرم رو بلند کردم و تو رو دیدم ولی شوقی ندشتم تا خودم رو در آغوشت رها کنم و دستات رو بگیرم چرا که جایی برای من نبود ...
تو رو دیدم ولی مثل من تنها نبودی ...
به گلم نگاه کردم هیچ گلبرگی نمونده بود
ای کاش به حرف زمان گوش داده بودم ... اگه صبر می کردم وقتی گلبرگ رو می کندم که فراموش شده بودی
نمی بخشمت
نمی بخشمت
بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی
بخاطرتمام غمهایی که بر صورتم نشاندی
نمی بخشمت
بخاطر دلی که برایم شکستی
بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی
نمی بخشمت
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی
بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی
و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
چه زیباست بخاطر تو زیستن
چه زیباست بخاطر تو زیستن
و برای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
برایت آرزو دارم
برایت آرزو دارم
عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
حواسم نبود
خودم را به شادیِ تو فروختم
و حواسم نبود که
حواست به بهایِ من نیست
حال
خیالت را می فروشم تا
خودم را پس بگیرم
تقصیر خودت بود
دیگر نمیتوانم متن های طولانی را
تا آخرش بخوانم
تقصیر خودت بود
آمدی
رفتی ...
به هر چه کوتاه
عادتم دادی ...
بهار زندگی
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
این بار
راهی را که روزی
با هم به شتاب رفته بودیم
حالا به تنهایی باز می گردم
اما این بار
آهسته تر از همه چیز
حرف هایی از سر زبانت راه افتاده است
که باید تا ندیده اند
بردارم و به خانه ببرم،
بعضی را یک بار فریاد
بعضی را چند بار زمزمه
بعضی را برای همیشه پنهان خواهم کرد
و هر چه ماند
می توانی در دفتر آینده ام بخوانی
با هر شتابی که خواستی
اندوه
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظهی دیدار نزدیک است
هنر نبودن دیگری
یکی بود یکی نبود
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری
صدای باران را می شنوی
منتظر نباش که شبی بشنوی، از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را، در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمانبه ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو از آنسوی پرده دوری، برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط گهکاه گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه، به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی
صدایت می کنم
در لحظه های خیس نیایش
لحظه هایی از جنس پرستش
با تو سخن میگویم گاه با زبان
گاه با اشک
چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم
با تو
می دانم در خلوت سکوتمان
سکوتی که برایت پر است از فریاد
نا گفته های من
تنها من هستم
و
تنها تو
چقدر خوب است که حرفهای دلم
را فقط تو میدانی
تویی که چون من تنهایی
یا شاید نه
من چون تو تنهایم
برای همین است که باورم داری
چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران
بارید
و من دعا کردم و باریدم
به رسم خودت
این روزها تشنه ام
و میدانم
نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن
من منتظر میمانم
شاید نمی فهمیدی
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی فهمیدی
یادمان باشد که
لحظههاست که آدمی را هیچ و پوچ میکند.
لحظههاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی میکند.
لحظههاست که عمر ما را به پایان میرسانند.
و لحظههاست که انسان را فریب میدهند.
بیایید از پس لحظهها بگریزیم.
به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.
اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی راه ما نیست.
و از همین لحظه لذت ببریم... نه به امید لحظه بعدی . . .
عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه میرسی و خاک بوی باران میگیرد
در سطر دوم ، آفتاب میشود و تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی
در سطر سوم ، زمین میچرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد
در سطر چهارم ، تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد میرود و من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود . . .
باورم شده بود
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی ، گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،از انگشتان ِ دست بیشتر نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانم تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
همراه همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امـانــت به من بده!
اندک ، اندک
اگر اندک ، اندک . . .
دوستم نداشته باشی
من نیز تو را
از دل می برم اندک ، اندک . . .
اگر
یکباره فراموشم کنی
در پی من نگرد
زیرا
پیش از تو فراموشت کرده ام
دوست داشتنی
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است.
اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است.
عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند: فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید.
اما هسمر کنونیام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را میزند، دوستانش میخندند و میگویند : کاملا متوجه شدیم...
میگویند :
زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...
جمله روز : آرامش، زن دلانگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد.(اپیکارموس
دیــر به دیــر
چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !
نمی دانی
که من دلواپســی هایم را
با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!
نمی دانی که اندوهـــــم
با خیــال تـــو می آمیــزد ...
تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!
تو خـوب می دانی
خـوب من !
خوب می دانی ...
که در اندوه فاصــــله
پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود
حتی
تا هوای تازه بنوشـــــم ...!
درباره ی عشق
زیباترین چیز درباره ی عشق،این است که نه عقلی دارد و نه خردی
زیباترین چیز درباره ی عشق،این است که روی آب راه می رود و غرق نمی شود.
من تو را
در نفس سرخ برگهای خزان دیده
در هوس رنگین پروانه های عاشق
در شتاب آبی موج های سرگردان
در تپش خونین شقایق های تشنه دیدار
دیده ام
خوانده ام
خواسته ام
من تو را
در دانه دانه غبار جاده های بی پایان انتظار
در شعله شعله اخگران خفته در دلهای عاشق صبور
در زلال چشمه های پاک احساس
در غرش دلگیر آسمان پاییز
دیده ام
خوانده ام
نوشیده ام
من تو را
در آیه آیه نماز اخلاصم
در طنین اذان برخاسته از مناره های عشقم
در گلدسته های پاک محراب دلم
در واژه واژه ترانه های ناسروده ام
دیده ام
خوانده ام
فریاد زده ام
من تو را
در ذره ذره گیتی
می بینم
می خوانم
می پرستم
گویا که من خدای را
به عشق تو
زیسته ام
خواسته ام
به آغوش کشیده ام
کوچه ای هست
کوچه ای هست که هر روز غروب در انتظار شنیدن گام های ِ توست.
ودراین کوچه خانه ای ست...
تو رفتی وچه پرشتاب گذشتی
تو،حتی لحظه ای صمیمانه، به در چوبی آن خانه نگاه نکردی
اگرچه میدانستی
پشتِ آن درحیاطی ست وباغچه ای،
تو،رفتی وچه آسان گذشتی
توحتی لحظه ای گذارا، این اندیشه به ذهنت خطور نکرد که گل هایِ باغچه ،با اصالت
دستان تو روئیدند.
تو رفتی وچه سخت گام برداشتی
اگرچه می دانستی، کسی هست در ان خانه.،که هر روز، گل هایِ اطلسی و رازقی را
آب می دهد
چه موهبت بزرگیست
چه موهبت بزرگیست دوست داشتن
وقتی بر پیشخوان قلبت می نشیند
و سکوت می کند
وقتی تمام ایده آل هایت رنگ می بازند
و استدلال هایت به گل می نشینند
درست در لحظاتی این چنین
حادث می شود و تو را از تو می گیرد
هم از این روست که دوستت دارم!
به تو می اندیشم
به تو می اندیشم
به تو و تندی طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عمیقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را می بخشم؟
به تو می اندیشم
به تو که غرق در افکار خودی
من در اندیشه افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو
هر زمان در پی دیدار توام…
٢٠ UP جدید* ٢٧/٠۶/۸٩
سلام نا مهربانم
سلام نا مهربانم چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم، نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه نامه ام را میسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام این دیوار ها ،این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمیدانم هایی که دستانم را از دستانت جدا کرد...
باد می داند،خوب می داند،یادت نیست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه ای قبل از غروب, گره روسریم را از هم باز کرد وموهایم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم یادم آمد،باید روی پاکت بنویسم :''برسد به دست نامهربانی که موهایم را با باد شانه میزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نمیدانم
روزی در پی جاده خاکی راهی بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مینویسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آیینه امیدم بود و نوید فردا هایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزو هایمان بود،و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک فردا ... فردا... فردایی که هنوز در راه است!
امّا نه،این دو خط نامه که جای این حرف ها نیست، همین لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر میکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از میهمانیم بگویم: جای تو خالی ،چند وقت پیش بود که تکرار این روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره ای چیدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! این گناه دوستی من بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگویم؟ شاد باد روزگار تو،که همین خشکیده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالی ماست از این سال های بی برکت...
ودیشب بود آن شب که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد ونامه ای برایت نوشتم.
"که میسپارمش به دست باد"
می ترسم از فردایی بدون تو
لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر کلام من ، با حترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند و برایم دلسوزی کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش که اشکهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم ولی نیافتمت.
از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟
مهتاب کهکشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت.
شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است.
کاش یاسهایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز کنند.کاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشکهای من بیندازد.
نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن.
بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شکفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.
تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد.
عاشقانه دوست دارم
اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم میان عشق
و زیبایی تو را دوست می دارم
تو را عاشقانه دوست دارم
مثل گلهای بهاری
مثل پنجره های باز رو به دریا
مثل گلهای عاشق در باغچه های انتظار
تو را مثل خودت پاک و معصوم دوست دارم
من عاشقم
عاشق صدای شرشر بارن
عاشق پنجره های خیس باران خورده
و عاشق کوچه های نمناک انتظار
من عاشقم
عاشق شبهای پر ستاره و مهتابی
در کوچه پس کوچه های دلواپسی در انتظار دیدار یک آشنا
من عاشقم
عاشق پاکی و معصومیت
عاشق نگاهی پاک و بی ریا
عاشق سبزی بهار و عاشق تمام شقایق های دنیا
کنارم باش
تنها به اندازه ی نم باره ای کنارم باش
تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمدم پیاده
باور نمی کنی؟
پس این تو این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو در این تراکم تنهایی میهمان بی چراغ نمی خواهی؟
نشان لیاقت عشق
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
فاصله
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک باره دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم
دوران صداقت، و من تو را داشتم
در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک، دور، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک باره دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید
پنجره های مه گرفته
پنجره های مه گرفته
یادآور نبودن تو هستند
آن روز که در تنهائی ام تو را صدا کردم
آن روز که همه ی لحظات عشق را در تو یافتم
آن روز که خویشی نداشتم جز غربت خودم
آن روز که آخرین همسفرم تو بودی و بس
آن روز که گریه ام هیچ بود و خنده ام هیچ
آن روز که فریادهایم در سکوت سرد تو خفه شد
آن روز که من درشعاع آفتاب پائیزی تو را گم کردم
ولی دل می داند
جان می داند
با همه ی نبودنهایت
تو را تنها تو را دوست دارم
اما زیباست
تو تمام منی و او همه باور تو
نه به زیبایی چشمان تو ...
اما زیباست
نه فریبانه چو رویای تو ...
اما رویاست
نه به زیبایی لبخند که بر لب داری ...
نه
آبی تماشای تو ...
اما دریاست
نه که احساس کنی از تو دل انگیز تر است
که به چشمان تو سوگند نه ...
اما غوغاست
نه شبیه تو که یک معجزه هستی در عشق
نه شبیه من بارانی و ....
اما از ماست
تو تمام منی و او همه باور تو
در شب شعر نگاهت غزل ....
اما فرداست
او همان جذبه آینه و آب است که هست
نه به زیبایی چشمان تو ...
اما زیباست
هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی حرفِ ما بسیار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از دیدگانِ دریا نیست! سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران میآید.
مگر میشود نیامده باز به جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گریه نمیکنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه میافتد. چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد هنوز باد میآید، باران میآید هنوز هم میدانم هیچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه میفهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانیست ...!
آن روز نزدیک به جادهای از اینجا دور دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش هی مرا مینگریست جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پیچکپوش پنجرههای کوچکِ پلک بستهای را در باد نشانم داده بود من منظورِ ماه را نفهمیدم فقط ناگهان نردههای چوبیِ نازک پُر از جوانهی بید و چراغ و ستاره شد او نبود، رفته بود او او رفته بود و فقط روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نردهها پیدا بود.
آن روز غروب من از نور خالص آسمان بودم هی آوازت داده بودم بیا یک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد جز من کسی تُرا ندیده بود تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی تو در پسِ جامههای عزادارانِ آینه پنهان بودی تو بوی پروانه در سایهسارِ یاس میدادی.
یادت هست زیرِ طاقیِ بازار مسگران کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بودیم! یادت هست من با چشمان تو اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را گریسته بودم و تو نمیدانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شببو بود من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنهی طاقی گذشت چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود، دعای تو و آن پرندهی بیقرار هر دو پَرپَر زدند، رفتند بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.
حالا بیا برویم برویم پای هر پنجره روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم مردمان سادهی بینصیبِ من هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز همین گهوارهی بنفش همین بوسهی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ی ...!
من به خانه برمیگردم،هنوز هم یک دیدار ساده میتواند سرآغازِ پرسهای غریب در کوچهْباغِ باران با شد .
در این دنیا کسی هست
اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد .
و تو . . .
باردیگر
باردیگر تمام خستگی ام را در کوچه پس کوچه های یادت فریاد می زنم همه نبودن هایت را با خودم تکرار کنان زمزمه می کنم و شکوه صمیمی لبخندت را بر آستان دلتنگی هایم می آویزم هرروز بارها و بارها بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم با ساده ترین واژه عاشقانه تورا به نام می خوانم وتو تمام حسرت نگاه صادقم را به غربت واژه ها پیوند می زنی و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت جا می گذاری
آرزویم این است
نتراود اشک درچشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت
و به اندازه هر روز، تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد، به همان اندازه
که دلت می خواهد
آری . . . آرزویم اینست
انگار مال من است
هیچ وقت ندیدمت و احساست رو درک نکردم
و شاید بیرحمانه پس خواندمت
از او خواسته ام بین خودمان قاضی شود
ولی نه برای حکم دادن
تنها برای اینکه تو نیز به من حق دهی
ولی نمی دانم چرا همیشه غم تو را باور می کنم
چون تو
انگار مال من است
و امروز از کنج کلبه تنهایی ام برایت باریدم
خدای من نگهدارش باش
گوش به زنگ شادکامیش خواهم ماند
به او بفهمان همیشه نگرانش خواهم ماند
چون او از جنس من است و من شاید نزدیک تر از هرکس به او
دلش شاد
حتی بدون من!
دلم برایت تنگ است. نمیدانی من از حصار تنهایی خویش برای تو می نویسم .
من از قصه ها و دریاهایی مینویسم که تو فراموششان کرده ای .
از عشقی که بی هیچ آغازی به پایان رسید.
من از غروری می نویسم که قطره قطره چکید و از گونه های تب دار و رنگ باخته به زیر پای رهگذران بی درد بی صدا شکست
من هنوز همان پرنده تک نواز عشقم من هنوز همان قایق شکسته بی بادبانی هستم که ساحل را در روشنایی کم سوی فانوس عشق تو میبینم و حتی گاهی برای رسیدن به ساحل میگریم .
گوش کن صدای گریه اش را میشنوی ؟؟؟
صدای قلب پاره پاره ام را میگویم .
آخر تو میدانی با من چه کردی؟
تو قلبم را ربودی تکه تکه کردی , تو من را دزدیدی من در زیر فشار کفشهای تو شکفتم و شاید همان تازه گلی بودم که زیر چکمه های باغبان له شد .
من در جستجوی ابتدایی برای آغاز بودم و تو همیشه ابتدایی ترین واژه برای بیان انتها بودی .
من به دنبال دستی بودم برای دوباره روئیدن دوباره کاشتن و تو همیشه همان دستی بودی که شکوفه می چید .
تو همان احساسی بودی که هرگز بارور نشد و بعد از تو من همان کبوتر غمگینی بودم که نگاه مات و سردم عظمت درد بیکسیم را به تصویر می کشید وشکسته بال وخاموش در دام عشق تو اسیر ابدی ماندم
آنقدر دوستت دارم
آنقدر دوستت دارم
که هر چه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شادتر میخواهم
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی
فقط کمی
ناشادم
و این همان عشق است
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
خواستن تو تنها یک مرز دارد
و آن نخواستن توست
و فقط یک مرز دیگر
و آن آزادی توست
تو را آزاد میخواهم
قلب من در انتظار تو
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن....
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد....کاش بودی و دستهای
مهربانت مرهم همه ی دلتنگیها و نبودنهایت می شد...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم...
و درد هایم رات به گوش تو میرساندم.... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم....
کاش میدانستی که چه قدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
می دانی که اگرازکنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمی دانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار
امدنت...
عاشقت خواهم ماند
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بر لب آرم
در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد
بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن که حس کنی
در تو آب خواهم شد بی هیچ گرمایی
کنار آشیانه ی تو آشیانه میکنم و فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
می پرسند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟
قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
تو بودی امید زندگیم
روزی که بهم گفتی همه عشقت دروغ بوده و فقط می خواستی بازیم بدی تازه فهمیدم تمام این مدت خواب بودم
هنوز هم دوست داشتم اما خوب باید می رفتم نه از پیشت از قلبت . چی می گم ؟ مگه من تو قلبت بودم ...فقط بدون تو رو می سپارم به دست خدا ..... هنوز هم باهاتم اما فرقش با روزای قبل اینه که حداقل فهمیدم عشق ما یک طرفست .
اشکال از تو نیست از منه از قلب منه که نتونست دل تو رو بدست بیاره . من گناه کردم خودم هم عذابشو می کشم
با دل به زمین خوردم
دیشب رویایم را تر کردی
روی عضلات درخت کهنسال پشت پنجره نشسته بودی و لبخندت تنگ تنهایی را ترک
داد
از لمس حضورت آنقدر لبریز شدم که یادم رفت
چقدر مانده تا پرنده شدن
با دل به زمین خوردم و دوباره شکستم در سکوت جاری اشک مسیر همیشگی اش را
روی گونه ی احساسم خراشید
سبزترین نگاهت مرا در آغوش فشرد و رویا تمام شد
دوباره من بودم و واژه های بی تویی
با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخو اهم کرد.
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم: جادهء بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم
بودنت همه چیزه
تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ، از آوردن برق امیدی در نگاه من ، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .
تو میدانی وهمه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.
از شادی تست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد. و از خوشبختی تست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم.
نمی توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام،دریاب ! دریاب !
من ترا دوست دارم ، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم،هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند و شاهد هستند،آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است،آینده تو تنها آرزوی من است.
به که گویم که شدم تنهاترین،من خودت خواهم نه یادت نازنین
غریبــهها هم میدانند
حتــی غریبــهها میدانند
کــه شانــههای غـرورت
تــشنه هـــق هـــق اســت
حتــی میدانند
که بــاید پلکهــایت را
دوســت داشــت
تــا آشنــایی را نشنــاسی .
میدانــی ؟
مــن هیــچ بـغضی را ارزان
نـفروختـــهام
تنهـــا
سـایـههـــای حضــورم راپــوششی میکنــم
بــر شانـههــای عریــان غـرورت
تــا ،غــریبــهای عبــور نـکـنـد
نگاه کن
تقدیم به تو ای خیال من
نگاه کن ، پرندگان زمستانی ، چگونه در دل من خود را گرم می کنند
و ماه نیمه،
در طراوت روحم ، نیم دیگر خود را می جوید
ببین چگونه تو را دوست دارم
که آفتاب یخ زده در رگ هایم می خزد
ودر حرارت خونم پناهی می جوید.
دوستت دارم
اقیانوس ها
کنار جوی خانه ی تو زانو می زنند
ورد قدم های تو را می بویند
توفان ها به کناری می ایستند
تا نسیم بلورینت بگذرد .
ای تبعید شده ازبهشت
تو راز بهشت را
با خنده های درخشانت فاش کرده ای.
ای ماهی یونس!
جرقه ی بی انتها!
تورا ساعت سازی کور با من آشنا کرد
که راز زمان را نمی دید
و بال های تو را دیدم من
که در آسمان ها می جنبید و انتظار های شانه های مرا می کشید.
خدایت بودم
وتو را آفریدم
تا سجده کنم در کنارت
٢٠ UP جدید* ٣٠/٠٢/۸٩
نامهات به دستم رسید
نامهات که به دستم رسید،من خواب بودم؛ نامهات بیدارم کرد.
نامهات ستارهای بود که نیمهشب در خوابم چکید و ناگهان دیدم که بالشم خیس هزار قطره نور است. دانستم که تو اینجا بودهای و نامه را خودت آوردهای. رد پای تو روشن است.
هر جا که نور هست، تو هستی، خودت گفتهای که نام تو نور است.
نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشانی. نامت رزاق بود و نشانت روزی و روز.
گفتی که مهمانی است و گفتی هر که هنوز دلی در سینه دارد دعوت است.گفتی که سفره آسمان پهن است و منتظری تا کسی بیاید و از ظرف داغ خورشید لقمهای برگیرد.
و گفتی هر کس بیاید و جرعهای نور بنوشد، عاشق میشود.
گفتی همین است، آن اکسیر، آن معجون آتشین که خاک را به بهشت میبرد. و گفتی که از دل کوچک من تا آخرین کوچه کهکشان راهی نیست، اما دم غنیمت است و فرصت کوتاه و گفتی اگر دیر برسیم شاید سفرهات را برچیده باشی، آن وقت شاید تا ابد گرسنه بمانیم...
آی فرشته، آی فرشته که روزی دوستم بودی، بلند شو دستم را بگیر و راه را نشانم بده، که سفره پهن است و مهمانی است.
مبادا که دیر شود، بیا برویم، من تشنهام، خورشید میخواهم.
برای تو می نویسم
آیا نامه های مرا می خوانی؟
برای تو می نویسم
برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هیچ گاه با
کوهها قهر نمی کنی
برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری و به
یاس به خاطر اینکه بوی یار را دارند احترام می گذاری
در تنهائی سرشار از حضور صمیمانه تو اینک من اعتراف میکنم
در این اتاق ساکت تاریک؛
هر گاه من نگاه تو را شعر می کنم
اگر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد
اگر فرصت نوشتن را از من بگیرند مثل درختی که به شوره زاری
دور تبعید شده باشد از ریشه خشک می شوم.
اگر کلمات از من بگریزند و من را تنها بگذارند از درون می گدازم
من شب و تنهایی را با کلمات دوست دارم.
برای تو می نویسم
آیا نامه های مرا می خوانی؟
برای تو می نویسم
. برای تو که از همه بهارها به فروردین نزدیکتری
برای تو که از همه شادیهای زندگی به شعف و شادی نزدیکتری.
برای تو که پاییز را نیز دوست داری و زمستان را از خانه ات
نمی رانی . . .
عزیزم ، مهربانم جایت بیش از همه در کنارم خالیست ..
ای ساده ترین با من
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه
عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید
روزها می آیند و می روند، ابرها فرو می ریزند و گنجشکها پیر
می شوند .
من یقین دارم که اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی صدای
تو باز نکنم، هرگز با پرنده ها همسفر نخواهم شد.
هر شب در اتاق کوچم به یادت فانوسی می سازم و آن به دورترین
ستاره هدیه می دهم .
تو از صبح زیباتری و در ابتدای همه دفترهایم طلوع می کنی.
تو از همه خورشیدها بزرگتری
و در ابتدای همه آه هایم می درخشی
برای تو . . . برای اولین نگاه
سلام کردی
سلام کردم
و چه صادقانه بود اولین سلام
گرمی نگاهم را حس کردی؟
قلب عاشقم را چطور؟
و زبانی که ازشراره ی وجود تو به لرزه افتاده بود
یادش بخیر
نگاه های زیرکانه تو
ودست پس زدن ها و پا پیش کشیدن های تو
اخم های تلخ تووتبسم هایی که دلت نمی خواست نشانش دهی
و چه زیبا بود باران
و چه زیباتر بود چهره تو که ترنم باران آن را شسته بود
و این بود داستان اولین نگاه
نگاهی که آتش برجان من زد.
سکوت کردم
سکوت کردم
و این نگاه تو بود که بر قلب من شلاق می زد
سکوت کردم
خندیدی و باز نگاهم کردی
سکوت کردم
و این چشم های تو بود که من را فریفته خود کرد
و این تپش های قلب من بود که سکوتم را شکست
فریاد زد:بمان...!
بمان!
همیشه عاشق بمان...همیشه مجنون بمان
از خود عبور کن...که گذشت کلید ماندن است
٢٠ UP جدید* ٠۶/٠٢/۸٩
شعری برای تو _ 82
شاید این آخرین نامه من به تو باشد ، شاید . . .
به انتهای شب که می رسم
چیزی در درونم
انگار می میرد
آرام آرام ...
و خیالم کشیده می شود
در تاریکی
دیدگان تو
زمان می گذرد
و من
همچنان برای تو می نویسم
عجب برفی می آید
و من آوازم را
در سپیده برف پنهان می کنم
و بی تو
بی قرار می شوم
ای مهربان تر از باران
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی ، باران باش!
همین برای هفت پشت روییدن گل کافی ست، چه سرخ،چه سبز و چه غنچه!
تقدیم به کسی که...
آرزو مىکنم که عاشق شوى
برایت آرزو مىکنم که عاشق شوى
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
مرا رها مکن
مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود
عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی
حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب
یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد
شرابی که از آن افشرده ام دنیایی را مست میکندودیگری را می کشد
مرا رها مکن
گفتگوها دارم
گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم
واژه ها دارم در سر که اگر...
خلوتی بود و دلی بود ترا می گفتم
دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم
گوش کن گوش...
ترا می گویم
تو که همدردی و همدل
تو که معنای بهاری و بهاری و بهار
همزبانی
و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت
این قدر هست که از جنس منی و همزبانی
می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم
عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را
و بگویم
تو بدانی که چه می گویم
و بگویم: صد سال بهتر از این...
و نخندی به امیدی که مراست
و بدانی که بهار
سایه سبز خدا در قفس امروزست.
سر از این عشق بر نمی دارم
شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد .
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
٢٠ UP جدید* ٢١/٠١/۸٩
شعری برای تو _ 81
امروز خوبم
ترانه می خوانم
گیتار می زنم
می خندم
پنجره را باز می کنم
بوسه می فرستم
و اتاقت را
پر از گل می کنم
تو هم می خندی
شادِ شاد
بیا
بیا و بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این دل رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست
عشق کدام است
شعری برای تو _ 80
باد می آید
موهایت
روی پیشانی افشان می شود
نگاهت رنگ می گیرد
مهربان می شوی
و من در نگاه تو
گیج می شوم
انگشتانم گم می شود
لابه لای موهایت
و شانه می زند
یک طرفه
باد می آید و
تو گرمای انگشتانم را
می خواهی
و گم می شوی بین
نوازشهای دست من و باد
دوست داشتن
غریب است دوست داشتن.
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش میگیریم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر .
تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
برایت آرزومندم
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.
١٩ UP جدید* ١٣/١٢/۸٨
شعری برای تو _ 79
امروز آسمان ِ عشقم کبود است کبود
امروز روز عشق است
و من گم می کنم خود را در همه پیچهای بی بازگشت تا شاید در بی برگشت ترین قصه
های دنیا بیابمت و زمزمه عاشقانه امروز را در گوشت زمزمه کنم و عاشقانه نگاهت را
بدزدم و در هجوم همه خاطراتم ، رویاهایم را رنگ زنم
حال من خوب است
سلام
حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته بنویسم:
دیشب در خوابم سال پر بارانی بود
خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از اینکه باران ببارد
میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است
بی پرده بگویمت:
میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟
هذیان میگویم! نمیدانم
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد، بی کنایه وابهام
پس از تو مینویسم:
سلام
حال من خوب است
اما تو باور نکن!
برای تو
برای تو
برای دلی که آرام
بی هوا
بی دلیل
دل بست
می نویسم
برای تو
برای نگاهی که
لحظه ای
نقطه ای
به نگاهی رسید
می نویسم
برای تو
برای دل
برای نگاه
اما برای هوایم
چه کسی خواهد نوشت؟
وقتی صدای باران
ترانه ی برگریزان درختان
سکوت شب
و ماه
هوایی ام می کند
تو
برای هوای من
می نویسی؟
مرا به یاد بیاور
فکر کن
تمام ثانیه ها را بگرد
آنقدر که دستهایت عبور زمان را
لمس کنند
بگرد
میان برگ های کهنه تقویم
در ثانیه های نفس نفس
در دقیقه های
بودن و رفتن
روی خط صاف آرامش چشمانم
مرا یادت آمد ؟؟
ناله های آسمان
درد ابر
باد ، قاصدک
شعرهای ناتمام من
نقطه چین های ترانه هایم
مرا یادت هست؟
تنها از جنس پاییز
یک قلب دنباله دار همیشگی گوشه ی نوشته هایم
گریه ، لبخند
پیوند نگاهم با سنگفرش های خیس
مرا یادت آمد ؟
من گم شدم
من در یک روز بارانی گم شدم
روز رفتنت
که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی
خیسی صورتم را از باران دیدی
که باران بود اما
از ابر دلتنگیم
که آسمان با من هم نوا شده بود
من در یک روز بارانی گم شدم
که بخار نفسم
در سردی رگبار آسمان
رفتنت را کدر کرده بود
من در یک روز بارانی گم شدم
و دیگر هیچکس مرا نیافت
حتی خودم
١٩ UP جدید* ٠۴/١٢/۸٨
شعری برای تو - 78
می خواهم فکر کنی
فراموشت کرده ام
دیگر برایت نمی نویسم
خاطره ای هم
ازتو نمانده
می خواهم ندانی
نامه هایت را
هر روز می خوانم
ندانی بدون تو سخت است
و ندانی
هر لحظه فریاد می کشم
کجایی ؟ چرا نمی آیی؟
