نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/25

خواهی دید

همه چیز گاه اگر کمی تیره مینماید...

باز روشن می شود زود.

تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید زود...

خواهی دید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خواهی دید و کلمات کليدي :کالین مک کارتی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/24 

مهربانی را بیاموزیم

می شود برگشت ،

تا دبستان راه کوتاهیست

می شود از ردّ  باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم
 
جای من خالیست

جای من در میز سوم کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقّاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالیست ...

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سر شاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مهربانی را بیاموزیم و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/13

خدا را سپاس

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم

کسانی هستند که دنیا یشان همیشه تاریک و سیاه هست

خدا را سپاس

من میتونم راه برم

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند حتی یک قدم بردارند

خدا را سپاس

که دل رئوف و شکننده ای دارم

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت  و احساسی رو درک نمیکنن

خدا را سپاس

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده ای بی بهره اند

خدا را سپاس

من میتونم کار کنم

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند

خدا را سپاس

که کسی هست که منو دوست داره

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا را سپاس و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/01

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی

که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز

مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دلم گرفته و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/15

دنبال خدا نگرد

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دنبال خدا نگرد و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/14

خداوندا

خداوندا! مرا شایسته آن کن تا به همنوعانم که در سراسر دنیا در فقر و گرسنگی به دنیا می آیند و میمیرند ؛ خدمت کنم

خدایا! امروز با دستهای ما روزی عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدایا! مرا معبر آرامش کن ؛‌

تا آنجا که نفرت هست ، عشق جاری سازم

آنجا که خطا هست ، بخشایش بگسترم

آنجا که جدایی هست ، وصل بیافرینم

آنجا که لغزش و دروغ هست ، حقیقت بیاورم

آنجا که تردید هست ، ایمان بیاورم

آنجا که ظلمت هست ، نور بتابانم

و آنجا که اندوه است ، شادی منتشر کنم

خدایا! مرا موهبت آن عطا کنم تا به جای آسودن به دیگران آسایش بخشم.

و بجای آنکه دیگران درکم کنند ، درکشان کنم

و بجای آنکه عشق دریافت کنم ، عشق بورزم

زیرا با فراموش کردن خویش است که می توان به هرچیز رسید

با بخشایش است که بخشوده می شویم

و با مردن است که زندگی ابدی میابیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خداوندا و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/07

اصول زندگی

 زندگی بر چند اصل استوار است :

1- کار مرا دیگری انجام نمیدهد ، پس تلاش میکنم.

2- که خدا مرا میبیند، پس حیا میکنم.

3- رزق مرا دیگری نمیخورد، پس آرام شدم.

4- پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اصول زندگی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/29

بوی ناب آدم

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بوی ناب آدم و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/23

خدایا

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید

من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند

گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم

خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایا و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

 UP جدید* 90/09/22

پروانه

یه پروانه را با دستات می گیری

بعدش می خوای ببینی زنده هست؟

انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه

محکم بگیری....می میره
 
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پروانه و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/21

دلیل بارش باران

نهایت عشق اوج باور و سر حد احساسی آسمانی است ..

وقتی نسیم عشق دستهای سپید ابر های عاشق را به دست هم می سپارد

به یمن این پیوند پاک وجودشان اشک شوق می ریزد

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...
 
پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .
 
پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.
 
پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم....بوی پاییز می آید...

باز باران بارید ،

خیس شد خاطره ها ،

مرحبا بر دل ابری هوا ،

هر کجا هستی باش ،

آسمانت آبی ،

و تمام دلت از غصه دنیا خالی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دلیل بارش باران و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/01

انسان فهمیده

دقت کردین ما ایرانیا

وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه

وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه

وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه

وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه

وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه

فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن

عجب انسان فهمیده ای بود!.!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :انسان فهمیده و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/28

حقیقت دارد

حقیقت دارد
 
کافی ست
 
چمدان هایت را ببندی
 
تا حاضر شوند همه
 
برای از یاد بردنت
 
آنکه بیشتر دوستت می دارد زودتر
 
من از چمدانهای خالی می ترسم ...هنوز




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حقیقت دارد و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/01

همین پاییز

وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید،

لباسهایی بخرید با جیب های بزرگ

به اندازه ی دو دست،

شاید همین پاییز عاشق شدید...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :همین پاییز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

پیراهن نگاه

پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ....

که بر میگردم...

و بیخیال عزیزهای مصر و یعقوبهای چشم به راه،

چنان به خود میفشارمت !

که هفتادو هفت سال تمام ...

باران ببارد و گندم درو کنیم ....




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پیراهن نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

او الان یک بازیگر است

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید . . .

 مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود . . .

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند . . .

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت . . .

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست .

او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :او الان یک بازیگر است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

به یاد داشته باش که

- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.

- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.

- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

- تملق کار ابلهان است.
 
- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.

- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به یاد داشته باش که




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم.

زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ماریون دولن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

اگر

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید ؛
چرت بزید.....
 
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید؛
به پیک نیک بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید ؛
به تعطیلات بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ؛
 ازدواج کنید...
 
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ؛
 ثروت به ارث ببرید...
 
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید؛
یاد بگیرید، کاری را که انجام می دهید ، دوست داشته باشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یه روز واسه زندگی کردن

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین

اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه

تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها

یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم

در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین . . .

روی چمن میخوابین

کفش دوزک ها رو تماشا میکنین . . .
 
سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین .

انگار که بار اوله اون هارو میبینین و به آنهائی که نمیشناسین سلام میکنین

غصه نباید بخورین ...وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین

شما در همان یک روز آشتی میکنین ومی خندین می بخشین

تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین

این قدر که غرق در زندگی بودین

هیچوقت نه به کسی محبت کردین و

نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین

دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی میکنن

به خیال داشتن عمر نوح.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یه روز واسه زندگی کردن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند
 
ولی آنان را ببخش
 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت

ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند 

ولی شریف و درستکار باش

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای

شاید یک شبه ویران کنند 

ولی سازنده باش

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی

حسادت می کنند
 
ولی شادمان باش
 
نیکی های درونت را فراموش می کنند 

ولی نیکوکار باش
 
بهترین های خود را به دنیا ببخش
 
حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست

همواره میان "تو و خداوند" است

نه میان تو و مردم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مهربان باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

فراتر از تنهایی

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .

کسی که ساکن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سکوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .

و من , که هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟

نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افکن است .

و سایه ی تاریک آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میکند .

پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟

در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .

کسی که ساکن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد ، و دلدادگان آن دیار، شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .

من که هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟

من که هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درک توانم کرد ؟

من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ، که در نظر او , رؤیاهایم  " نبردی در تاریکی " است .

من که نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد کنم ؟

آری , پیش از قربانی کردن تمامی خویشتن های در بند خود ، یا پیش از آن که تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ، من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم کرد ؟

آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر کشیدن توانند سرود ، بی آنکه ریشه هایم در ژرفای تاریکی زمین , فرو روند ؟

و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ، اگر لانه ای را که به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فراتر از تنهایی و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عذر خواهی

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده‌ای و حق با آن دیگری است.

گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عذر خواهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عجب خوش شانسی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بر گشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیر مرد کودن!

چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که...؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عجب خوش شانسی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

خوشبختی

هنگامی خوشبختی را هدف خود قرار دهیم از آن سرابی خواهیم ساخت که هرگز به آن نخواهیم رسید

  خوشبختی همین لحظه های تلا ش ماست خوشبختی همین ثانیه هایی است که در شتاب زندگی گمشان کرده ایم.

شما نمیتوانید فردی را مجبور کنید تا شما را دوست داشته باشد و هیچ کس توانایی خوشبخت ساختن صد در صد شما را ندارد.

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبدیل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبدیل شود .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عشقها

چه عشقها که در مسیر سرخوشی هامان

لِه می شوند

چه خاطراتی که نامشان عاشقانه هاست

و خاک می خورند آن گوشه

کنار تاریخ عاشقیمان..

تنها

حکایتِ بی تفسیر

دل   است

که به قدرِ جاده ی عاشقیمان

قد می کشد

بزرگ می شود

طپنده تر می شود

انگار تمام خامیِ کودکانه اش را

می بخشد به روزگار

و دور از هیاهویِ زندگی

همین "دل"ِ قد کشیده ی بزرگ

کوچک می شود

تنگ می شود

آب می شود

و تمامش خلاصه می شود در یک قطره اشک و می غلطد رویِ گونه ها جایی که عشق حک شده با مُهرِ لبهایش.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عشقها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

به خانه می رفت

به خانه می رفت

با کیف
 
و با کلاهی که بر هوا بود
 
چیزی دزدیدی ؟
 
مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به خانه می رفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید

- فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته
" از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . 54 ساله

- فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی
دستت تو جیبته روی یخ راه بری . 12 ساله

- فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد
بدون آنکه به زنت بگویی " دوستت دارم" . 61 سال

- فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،
آن را به نحو احسن انجام می دهم . 48 ساله

- فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

- فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند
ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. 20 ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه
" حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه" . 7 ساله

" در زندگی فهمیده ام که""

- فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که
آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله

- فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند
هرگز اتفاق نمی افتند . 64 ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ،
من می ترسم . 5 ساله

- فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک
"زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند . 72ساله

- فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ،
نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

- فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم
زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله

- فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل
و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

- فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری ،
باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . 29 ساله

- فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم
ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. 29 ساله

- فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. 31ساله

- فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده

- فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست...
اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! 27 ساله

- در زندگى فهمــیده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم....
خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیتها و مراحل مختلفه زندگیم
تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم.

- هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى
تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم. 42 ساله

- فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد
بلکه از ان رد می شود. 50ساله

- فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه
و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. 35 ساله

- فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید
بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی ! 36 ساله

نقل قولهای از افراد متفاوت از کتاب راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

جواب

جواب سلام را با علیک بده

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت

جواب ترس را با جرأت

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب زشتی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب همدلی را با رازداری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب اعتماد را بی ریا

جواب بی تفاوت را با التفات

جواب یکرنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض

جواب خواهش را بی غرور

جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

و جواب عشق چیست جز عشق؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز می گردد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جواب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

کاش سکوت نمی کردم

کاش سکوت نمی کردم

کاش با صدای رد برق سرم را بالا برده بودم

که می دیدم چه خبر است

اما دیگه دیر شده

باران باریده!

و اسمان لبخند رنگی میزند

ولی برای من نیست

دیر شده!

نتونستم

کم اوردم

اما

مگه من نبودم، دنبال آسمان پس چرا ؟

حالا بارون امده ولی من چتر دارم

اما دوستم زیر بارون

اسمان او را دوست دارد

خودش به من گفت

من باروم نمی شد

دوستم بی خبراز دل من گفت:

دستو قلاب کن من می خوام برم اون بالا

نمیدونم دستم طاقت دارد

تا نگه دارد

دلم نیود، آسمون مشتاقش بود

قلاب کردم

کی فکرشو می کرد من عاشق آسمون نقره ای باشم

ولی اسمون عاشق...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کاش سکوت نمی کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

عشق چیست

به کودکی گفتند :عشق چیست؟
گفت : بازی
 
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی
 
به جوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : پول و ثروت
 
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
گفت :عمر
 
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
 
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت : از من خوشبو تره
 
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت :از من زیبا تره
 
به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره

به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟
گفت نگاهی بیش نیستم
 
اگر از شما بپرسندعشق چیست ؟
شما چه میگویید؟؟؟
 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عشق چیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دوست

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن  به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنبم

با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی  دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم  می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم   می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا.  ووقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم  کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

داستان عشق جوان به دختر پادشاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان عشق جوان به دختر پادشاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

شیرین ترین لحظات زندگی

همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی

با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شیرین ترین لحظات زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

نقشه جهان

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نقشه جهان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

رهگذر

سخن از ماندن نیست،من و تو رهگذریم،راه طولانی و پر پیچ و خم است،همه باید برویم تا افقهای وسیع،تا آنجا که محبت پیداست و شاید اینجا سر آغاز بودن است و من و تو و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری

ما می گریزیم

شاید از بودن

شاید از ماندن

شاید از رفتن

جز هراس ما را چه باید

من و تو رهگذریم

به فردا بیند یش به طلوعی دیگر و به آغازی دوباره و ما گشایندهء راهیم لغزش صبر مداومت

ولی بدان و باور کن

اینجا بی شک آغاز بودن ماست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :رهگذر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

برای بهترین دوستانم

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :برای بهترین دوستانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پاییز را دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

حجله آشنایی

اگر به حجله آشنایی

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم…

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حجله آشنایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

الاغ و امید

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :الاغ و امید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دانه ای که سپیدار بود و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

طعم خدا

خیلی از وقت ها توی زندگی آدم هست که دلگیر خیلی خیلی دلگیر

گاهی از همه چیز خسته میشی از درس از خودت از زندگی و تمام افکارت جمع میشن و دست به دست هم به یک نقطه میرسن

خدا

این خیلی بد که تو فقط گاهی به این نقطه برسی گاهی که از همه این آدم های گلی خسته میشی

انگار خدا آخرین چیزی که تورو توی این دنیای بی در و پیکر آروم میکنه

به ریسمان خدا چنگ میزنی و باکمی شرم و خجالت زیر چشمی بهش نگاه میکنی نمیدونی خدا چطوری جوابت رو میده ولی مطمئنی جوابی نیست که تو رو پشیمون کنه یا بهت لبخند میزنه یا در آغوشت میکشه

تو آروم میشی و لحظات اون روز دلگیر به پایان میرسه و دل تو رو به خدا پیوند میزنه ولی باز فردا میشه و تو درگیر چیزهایی میشی که روح تو توان تحمل اون ها رو نداره چقدر خوب میشه اگه آدما به سرنوشتشون قانع باشن و به قول سهراب به سیبی و به بوئیدن یک بوته بابونه

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :طعم خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

چرا والدین پیر می شوند

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من» .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چرا والدین پیر می شوند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

به خاطر همه شکر

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به خاطر همه شکر و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

در پی آنم

در پی آنم که زنگ آویزی باشم...

زنگ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم...

زنگ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام...

که گاه گاهی...

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه...

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم...

هم دم تنهائی های صاحب خانه...

به سهم خود قانع باشم...

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم...

همه چیز بودن اسارت می آورد...

من به زنگ آویز بودن خویش قانعم...

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است...

همانند زنگ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد...

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد...

از هر دو نوائی خوش می آفریند...

جیرینگ جیرینگ جیرینگ...

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت

معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند

و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد

امنیت سپارد...

کلام زنگ آویز به غایت کوتاه است و آرام...

تنها زمزه ای که گوش صاحب خانه را به نوایش نیوشا می گرداند...

اسارتی در کار نیست ...

خسته نمی شوند از هم...

هر چه هست احساس است و عاطفه و نرمش میان صاحب خانه و زنگ آویز...

آوایش نهیب نیست که دل صاحب خانه را بلرزاند...

گاه گاه است و به موقع و آرام...

انگار زنگ آویز با تمام کوچکی اش روی چشم صاحب خانه جا دارد...

همین است قصه آرام زندگی...

زنگ آویز باش و زنگ آویز بمان ...

برای خودت تا همه چیز را به مثابه ی زمزمه خداوند بینگاری ...

برای عزیزانت تا روی چشمشان بگذارند تو را با تمام سادگی ات...

و برای خدا تا به وجود معصوم و ساده ات بنازد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :در پی آنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

جذابیت انسانی

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جذابیت انسانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

تمامی لحظات

در لحظه شادی ، پروردگار را ستایش کن.

حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچکس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست.

در لحظه سختی , فقط از خداوند کمک بخواه.

او بهترین فریادرس است و  همیشه  با  تو  و در  کنار توست.

همانگونه که وقتی موسی(ع) را برای رهایی مردم از بردگی فرستاد , یا هنگامی که اسحاق , سرزمین موعود را به خاطر گرسنگی و قحطی ترک کرد به ایشان فرمود : من با شما هستم.

در لحظه گمراهی و حیرانی , فقط خدا را جست و جو کن.

او هدایت گر به سوی نعمت هاست. راه درست را از او بخواه چراکه تنها او از نهان و پیدا باخبر است.

در لحظه آرامش , معبود را مناجات کن.

او تنها اجابت کننده دعاهاست. برا همه دعا کن به خصوص برای کسانی که با تو مشکل دارند.

و در آخر , مثل من برای خواسته های خودت دعا کن , او همه را گوش می کند.

در لحظه ناامیدی , امیدت به خدا باشد.

او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که این نیز بگذرد.

در لحظه تنهایی , پروردگار را صدا بزن.

او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی.

فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایــیــهــاست.

در لحظه نیاز , حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن.

زیرا , نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت , در حالی که طلب ار خالق برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت. و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.

در لحظه های دردناک، به خدا اعتماد کن.

او هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.

در لحظه موفــقیت , از خدا فزونی ایمان بخواه.

و بدان که این مرحله پایان راه نیست بلکه آغازیست برای برداشتن گامهای بعدی.

در هر قدم او را به یاد داشته باش و در هر مرحله بر ایمان خود بیفزا.

در لحظه دلشکستگی , دلت را به خدا بده.

او بهترین مونس است , همیشه برای تو وقت دارد و هیچگاه دل تو را نمی شکند.

در لحظه عاشقی , خالق عشق را در نظر داشته باش.

باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.

در لحظه نگرانی و دلواپسی , از ذکرش غافل نشو.

یاد خدا آرام بخش دلـهاست. همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست.

پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.

در لحظه پیروزی , از معبود , تواضع و فروتنی طلب کن.

از غرور بپرهیز که بزرگترین اشتباه است.

در لحظه شکست , مطمئن باش که خدا دست تو را گرفته.

و نمی گذارد که زمین بخوری مگر آنکه خودت دست او را رها کنی.

هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.

در لحظه ضعف وناتوانی , از خالق مطلق توانایی بخواه.

هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست.

در لحظه کار، به خدا تکیه کن.

او محکم ترین تکیه گاه و پشتیان است. هرکاری را با نام او شروع کن.

بکوش , پشتکار داشته باش , سپس همه چیز را به او واگذار کن.

خداوند فرمود : حرکت از تو برکت از من.

در لحظه تاریکی , با نور کلامش دلت را روشن کن.

و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.

در لحظه پریشانی , به خدا پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.

در لحظه دلتنگی , با معبود خود راز و نیاز کن. او دانای اسرار نهان و محرم رازهاست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :تمامی لحظات و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

صفات نیک یا عیوب

انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند.

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.

در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم . در همین زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند,تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :صفات نیک یا عیوب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

شنیده ام جایی هست

شنیده ام جایی هست جایی دور  که هر وقت از فراموشی خوابها دلت گرفت می توانی تمام ترانه های دختران گل فروش را  به یاد آوری

می توانی بی اشاره اسمی

بروی به باران  بگویی دوستت دارم

من چمدانم را برداشته ام

دارم می روم

تمام واژه را برای باد باقی گذاشته ام

تمام باران ها را به پیاله شکسته ای بخشیده ام

دارم می روم  نگاهم کن




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شنیده ام جایی هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

ساده است

ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود وگفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی چیدن و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن وگفتن که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزشهای خورا شناختن با دیگران زیستن،به حساب ایشان وگفتن که من این چنینم

ساده است که چگونه می زید؟

باری زیستن سخت ساده است وپیچیده نیز هم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ساده است و کلمات کليدي :مارگوت بیگل و کلمات کليدي :احمد شاملو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

زندگی را نخواهیم فهمید

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم .فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در

زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است .

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیش تر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی را نخواهیم فهمید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

دوستی با بعضی آدمها

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای .

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ....




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوستی با بعضی آدمها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ١٢/٠۶/۸٩

سلام صبح بخیر

چشم که می گشایی، به تو لبخند می زند زندگی.

طلوعی دوباره است؛ فرصتی دوباره برای شکفتن

بر تاقچه های روشن صبح، در تکاپوی سلام خداوندی:

چشم هایت را برمی داری و می دوی درهای و هوی صداها و عطرها.

شب را آرام می تکانی از جانمازت و ملکوت، بر گونه ات می خندد. از خبرها بگذر، از خیابان ها؛ از طارمی های خورشید بگذر و از تمام کلماتی که دست افشان، بر حاشیه ها می گذرند.

صورت به صورت شهر بگذار و با تمام فریادت بخند. تو شروع شده ای... .

سلام ای سلام خداوند! سلام ای هوای روان بر دریچه های بی هنگام!

سلام ای عطر بی مرز!

ذرات، مرا می خوانند؛ آن چنان که آفتاب بر دره های خاموش جهان آواز می خواند.

برمی خیزم و با تمام تنم از رخوت خویش بیرون می زنم. در نفخات تو می چرخم و باز می چرخم، ای هیجان ناتمام! سلام ای هیجان ناتمام!

دست هایت در شیار دقایق می دود و همچنان بر طبل تلاش می کوبی؛ در تکاپوی سهم خویش بر سفره بی حصار خداوند.

با لبان این همه انسان می خندی، وقتی که شانه ات، تکیه گاه جداره های جهان است.

عشق، سر بر زانویت می گذارد و تو همچنان بر طبل تلاش می کوبی. لب بر پینه دستانت می گذاری و عطرهای دنیا را می نوشی.

نسیم متراکم شهر از پیشانی ات می گذرد و قندیل آسمان از صدایت می آویزد.

بر گام هایت محکم بایست و باقی مانده توانت را سرود بخوان؛ سرودی بر گسله های ویران زمان.

جاده تو را نمی برد؛ تویی که چون رودی پر خم راه را با خویش به دریا کشانده ای؛ راه می خندد و دریا. ملکوت می خندد و تو بر تاقچه های روشن صبح.

صبح شده است . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سلام صبح بخیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

فقر

میخواهم  بگویم

فقر  همه جا سر میکشد

فقر ، گرسنگی نیست

فقر ، عریانی  هم  نیست

فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست طلا و غذا نیست

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند

فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میکشد

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ،  همه جا سر میکشد

فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ...  




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فقر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

و او همه چیز را می داند

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق شود؟

عشق ابدی فقط حرف است پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است یک دفعه یک جایی می بیند که دلش ، ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد.

اگر باوفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند اگر بی وفا باشد می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند هیچ کس حکمتش را نمی داند....

حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را، یکی را باید انتخاب کند فرار ندارد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :و او همه چیز را می داند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

به سرنوشت بیاندیش

به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جدایی‌هاست،بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان می‌برد،محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.

ای مهربان؛

وقتی خورشید به پیشواز شب می‌رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی می‌شود؛با کوله باری از غم و درد می‌روم؛

و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچه‌های ساکت شهر تنها می‌گذارم.

گریه مکن! ای وارث شکوفایی باران،من باید بروم، تا با غم غریبی خویش،غم غربت را از جداره‌ی دل عاشقان بزدایم

اما بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می‌تپد...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به سرنوشت بیاندیش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم درامتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم

یعنی همین کتاب اشارات را با هم یکی دو لحظه بخوانیم ما بی صدا مطالعه می کردی اما کتاب را ورق میزدیم تنها گاهی به هم نگاهی . . .

ناگاه انگشتهای (( هیس ! )) ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشمهای من وتو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود ! ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اعجاز ما همین است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان مرد خوشبخت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

بچه بودیم بزرگ شده ایم

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمیفهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بچه بودیم بزرگ شده ایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

روحم آبستن است

نوشتم

نوشتم و کســــی نتوانست بخواند

نوشتم و نوشته هایم عذابم میدهد

نوشته بودم روحــــم ابستن است

نوشته بودم درد زایمان زیاد است و طاقـــتم کم

آه تو که درک نمیکنی

تو که روحت ابستن نـــشده

شاید هم شده و در نــطفه خفه اش کردی

اما من جــــرات ندارم

جرات تنهایی و رهایی از هســــتی را ندارم...ندارم

گذشت

اما...اما من هم

مـــ ـ ـ ــــن هــ م

همه را خط زدم

نوشته هایم را میگویم

ذهنم را

خط خطی کردم

با نـــوک مدادم

کیسه اب روحــــم را پاره کردم

آه خیس شدم

تهی شدم...

افکارم همه خیس شدن

جنین روحم ســـقط شد

درد دارم...امــــا

حالا دست به کار میشوم

آرام آرام ...دوباره خواهــــم ساخت

افکار مـــــچاله و خیس شده ام را دوباره شکل میدهم

این بارفــــضای بیشتری برای باورهایم خواهم گذاشت

کاری خواهم کرد که اگر دوباره روحم ابستن شد

از جنینم چــندشم نشود و با عشق حفظش کنم

آه

باز هم نتوانستم به تـــــــو بفهمانم که چطور روحم ابستن شد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :روحم آبستن است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

انتظار

شش حرف و چهار نقطه...! کلمه ی کوتاهیه،اما معنیش رو شاید سالهل طول بکشه تا

بفهمی!

تو این یک کلمه ی کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر

میخواد!

تنهایی ،چشم به راه بودن،غم ،غصه ،نا امیدی، شکنجه روحی،دلتنگی، صبوری،اشک

بیصدا؛ برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد....

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشهباید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی

شون رو فهمید ودرست درکشون کرد!!!

متنفرم از هر چی که زمان را به یاد من میاور و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار

از انتظار متنفرم...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :انتظار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

در اندیشه باران

امشب،

در اندیشه باران خورده ام،

چه کسی قطره ها را می چیند و،

طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟

چه کسی؟

برترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد

شاید حادثه ای

کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است

نمی دانم

اما

دیگر فاصله ائی نمانده،

من در ژرفای احساس تو شنا میکنم،

تا فردا

که در گنجه خیال تو پنهان شوم

چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن

همچو، بادبادک دست کودکی،

که در اوج  بی صدائی میرقصد

یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :در اندیشه باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم . . .

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کلینیک خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

دلت را بتکان

دلت را بتکان،
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…

دلت را بتکان،
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش …

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد…

و تمام آن غم های بزرگ…

و همه حسرت ها و آرزوهایت…

محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…

حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد...

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!

خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…

کافی ست؟!!

نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..

تکاندی...؟؟!!

دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!

حالا این دل جای "او" ست …

دعوتش کن ، این دل مال "او" ست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…

حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه،

مشتی خاطره و یک "او"...

خانه تکانی دلت مبارک ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دلت را بتکان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

واژه هایم خسته اند

واژه هایم خسته اند و اگر واژه ی دل نواز و زلال نام تو نباشد،نمی توانم شبیه باران بشوم و تن از خستگی برهانم وقتی حضور داری در خلوت کوچک من،

وقتی تو دست های ساکتم را از سمفونی باران می انباری، وقتی دل ناموزون مرا به آهنگی اصیل می خوانی، احساس می کنم گوش جهان آغشته به صدای ترنم تو است و من می توانم ، می توانم با رگه های نور و صدا ریسمانی بسازم تا مرا به هر آنچه که می خواهم برسانند به تو !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :واژه هایم خسته اند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
 
اندوه من مانند همه چیزهای زنده،بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد،وسرشار از شادی های شگرف.
 
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم،وجهان گرداگردمان را هم دوست میداشتیم،زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن میگفتیم، روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند،زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم آواز میخواندیم،همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش میدادند،زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بودوآهنگ هامان پر از یادهای شگفت.

هرگاه من و اندوهم با هم راه میرفتیم،مردمان ما را با چشمان مهربان مینگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند،زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم.
 
ولی اندوه من مرد،چنان که همه چیزهای زنده میمیرند،ومن تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
 
اکنون هرگاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین می آید.
 
هرگاه آواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
 
هرگاه هم در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمی کند.
 
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی میگویند((ببینید،این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است))




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هنگامی که اندوه من به دنیا آمد و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

فرشته ها

ساده  و بی آلایش

با سلام

و احترام

به تمام  فرشته ها

یادتان هست اولین سلام را

با تمام سادگی هایش

با تمام عشق هایش

یادتان هست شب های عاشقی

شب های جوانی

شب های ستاره بازی با چشمان شما

سکوت سرشار از نا گفته هاست را یادتان هست؟

زیر درخت سرو عاشقانه ها،،،،،یادتان هست؟

بیدمجنون،من،شما،یادتان هست؟

یاد آن روزها بخیر

و این سان بود که فرشته ای اولین راه را گشود

و این گونه بود که فرشته ها آمدند و رفتند

اما آن برق نگاه ساده و صادق دیگر نبود

اولین جرقه را فرشته اول زد

و آتشی که گرمای آن مرهم روزهای سرد بود

راه معلوم بود اما سرانجام نا معلوم

راست است که می گویند هر بچه ای فرشته ای همراه خود دارد

فرشته ها به او حرف زدن

راه رفتن و عشق ورزیدن

متنفرشدن

بزرگ شدن

ودیدن را یاد دادند...دیدن آنچه باید دید

وسرانجام آخرین فرشته آمد

فرشته ای که می توان در سایه ی او تا آخرین نفس آرام گرفت....!

و چه زیباست دنیای فرشته ها

دنیای عاشقانه ها




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فرشته ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

عیب کوچک

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر از پیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.

همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سومتان ازدواج کنم!

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و

با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عیب کوچک و کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

وجود دارند

شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی

اما وجود دارند مردمانی که زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد

آنها خوب می پوشند

خوب مخوابند

آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند

غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند

و غالبا احساس خوبی دارند

وقتی مرگشان فرا رسد

به مرگی آسان می میرند ، معمولا در خواب

شما ممکن است باور نکنید این را

اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند

اما من یکی از آنها نیستم

اه.....نه....من نیستم یکی از آنها

من حتی به آنها نزدیک هم نیستم

آن ها کجایند و من کجا




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :وجود دارند و کلمات کليدي :چارلز بوکوفسکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

و هنگامی که شادی من به دنیا آمد

هنگامی که شادی من به دنیا آمد،اورا در بغل گرفتم و روی بام فریاد زدم:ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید،زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب میخندد بنگرید .

ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم.

تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار میزدم- ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم،نه هیچ کس سراغی ازما گرفت و نه هیچکس به دیدن ما آمد.

آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
 
آنگاه شادی من از تنهایی مرد.
 
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم.
 
ولی یاد یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :و هنگامی که شادی من به دنیا آمد و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

حرف کــویر

کـاش آسـمان حرف کــویر را می فهمیـد

و اشـک خود را نثـار گـونه های خشـک او میکرد

کـاش واژه حقیـقت آنقـدر با لبـها صمیـمی بود

که بـرای بیـان کردنـش به شهـامت نیـازی نبود 

کـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند که دعاها،

قبل از پایـین آمدن دستها مستجـاب میشد

کـاش شـمع،حقیـقت محبت را در تـقلای بـال پرسـوز پـروانه می دیـد

و او را بـاور می کـرد

کـاش مهتـاب، با کـوچه های تاریـک شب آشـنا تر بود

کـاش بهار آنقـدر مـهربان بود

که داغ را بدسـت خـزان نمی سـپرد

کـاش فـریاد آنقـدر بی صدا بود

که حـرمت سـکوت را نمی شـکست

کـاش در قامـوس غصـه ها، شـکوه لبـخند در معـنی داغ اشـک گـم نمی شد

و ای کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حرف کــویر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

آفتاب

و آفتاب با آن صبر بلندش کنج حیاط نشست
 
غروبم را تماشا کردم
 
اما چه صبور  تر بودند
 
فالگیرانی که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آفتاب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

قلم یا کلنگ

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قلم یا کلنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خدایی یا رفاقتی

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند. بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟

جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد.

دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟

رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایی یا رفاقتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خدا با ماست

و طوفان اتفاق افتاد

کشتی ماند و اقیانوس، در شب تاریک وبیم موج

و کشتی بان بی فانوس

یکی می گفت: این دریا ... یکی می گفت:  بیهوده است ...

یکی فریاد زد خشکی ... یکی آرام گفت: افسوس

و اما پشت دریاها یقین شهری است رویایی

اگر رفتند با رویا،اگر ماندند در کابوس

خدا با ماست این را ناخدا می گفت پی در پی

اگر چه سخت در مانده ، اگر چه همچنان مایوس

کبوتر نه ، کلاغی نه ، و حتی برگی از زیتون

همه مردند بی احساس، همه مردند نا محسوس

هوائی شاعرانه، شر شر باران

و کشتی خفته بود آرام

در اعماق اقیانوس

 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا با ماست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

خدا

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت

گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی

در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت

راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت

آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم

جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت

شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم

یادش به خیر اما شاید . . . . .
 
خدا را هم یادمان رفت!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

سیاه کوچکم بخوان

کلاغی لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش ، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گُلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . کلاغ از کائنات گِله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:«کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود.» پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت:« عزیز من! صدایت تَرَنُمی است که هر گوشی شنوای او نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان . فرشته ها منتظرند.»

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:« تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی. آبی آسمان من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن.»

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:«بخوان برای من بخوان، این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را.»

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سیاه کوچکم بخوان و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

آدم ها ۴ جور هستند و نیستند

دسته اول : آنانی که وقتی هستند ،هستند ،وقتی نیستند هم نیستند.(عمده آدمها حضورشان مبتنی بر فیزیک است .تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند.بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند)

دسته دوم : آنانی که وقتی هستند ،نیستند ،وقتی که نیستند هم نیستند.(مردگانی متحرک در جهان.خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند و بی اعتبار)

دسته سوم : آنانی که وقتی هستند ،هستند ،وقتی که نیستند هم هستند.(آدم های معتبر و با شخصیتکسانی که همواره به یاد ما می مانند.دوست شان داریم و برایشان ارزش و احترام قایل ایم)

دسته چهارم : آنانی که وقتی هستند ،نیستند ،وقتی که نیستند ،هستند .(شگفت انگیز ترین آدم ها در زمان بودن شان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما میروند می فهمیم که آنان چه بودند)

"شما چی ؟ کی هستید و کی نیستید؟"




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آدم ها ۴ جور هستند و نیستند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

منطق - قانون

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار ‏خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم ‏در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.

‏استاد قبول ‏کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی ‏نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:

‏قربان شما 63 ‏سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی ‏نیست.

‏همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست و این ‏حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد ‏نه قانونی است و نه منطقی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :منطق - قانون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

مردی که فقط می خواست بگوید سیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود.

می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.

می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.

می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.

می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد.

می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند.

می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.

می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.

می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.

می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود.

می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند.

آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود.

یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مردی که فقط می خواست بگوید سیب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

حقیرانه

چقدر حقیرند مردمانی که

نه جرات دوست داشتن دارند،

نه اراده دوست نداشتن،

نه لیاقت دوست داشته شدن

و متانت دوست داشته نشدن،

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حقیرانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

نکته،سر خط

"دست کم" دو دست داریم ... آنها را "دست کم" نگیریم!

 "به خاطر" خودت هم شده ...دیگران را "به خاطر" بسپار.

اگر دیگران را "خواستی"..."خواستنی" هستی.

"دوست های خوبی" دارم... "خوبی ها را دوست" دارم.

هر کس "حق دارد"..."خودش باشد"!

"از راه سر"...مشکلات را "از سر راه" بردار.

در کار خوب... یا "جا زدیم" ، یا "جار زدیم"!

آن قدر"افسوس" خورد... تا "افسردگی" بالا آورد.

"خندان بود"... شادی را "مهمان بود".

تا دست "به زانو" نشد... مشکل "به زانو" در نیامد.

آرامش "اساس زندگی"...آسایش "اسباب زندگی".

طول عمر"بی عرضه"..."بی عرض" است!

ولحرفی "صرف ندارد"...سکوت "حرف ندارد".

همه را "دوست" دارم...خود را "دوست تر".

"نظر نمی داد...که "نظر"نخورد!

"پاسخگوی رفتار"...و"سخنگوی افکار"خویش باشیم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نکته،سر خط




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

شقایق ، پرستو ، پروانه

مثل شقایق زندگی کن:

کوتاه اما زیبا

مثل پرستو کوچ کن:

فصلی اما هدفمند

مثل پروانه بمیر:

دردناک اما...عاشق




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شقایق ، پرستو ، پروانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

دوستش دارم

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم

،برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ،

میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم  ولی ...روم نشد !

جشن فارغ التحصیلیه ،

میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی .

سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم

ولی...روم نشد !

پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه

فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم

همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد

برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم

همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره

ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
 
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم

،هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی

اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی...

روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوستش دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

خدای مهربون من

عجیب هوای هیجان عاشقی هامان کرده دلم....

روزگاری شرقی ترین الهه ی قلبت به تبسمی مغلوب دستانت بود

گویی روزها ...

نه...

ماهها

 و یا شاید هم چندسالیست رغبتی برای تماشای زیبایی چشمانش نداشته ای.

به یادت هست؟

دریای چشمانش  دیرزمانیست  کویر را هم رو سفید کرده است

و تو حتی به یاد نداری قایقت را در کنار کدام اسکله به  جا گذاشته ای

عجیب هوای عاشقانه هایت کرده دلم...

به یاد تنگ بودن عقربه های ساعتت نبودم!

ببخش وقت برای باهم بودن زیاد است ...

کار باز هم از لرزش معصومانه ی شانه های الهه ات مهم تر است

عجیب هوای عاشقی کرده دلم...

کسی در عمق بازوانم فریاد می زند

چه فرقی دارد عاشق  او باشی یا من!

اصل عاشقیت مهم است !!!

عجیب نیست!

دیگر همه ی هواهای دلم به قاب عکسی خاک گرفته مصلوب شده...

هوایی ندارد دلم؟ حتی هوای هیجان عاشقی هایت را....!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدای مهربون من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

نباید جنگید

با اندیشه ها نباید جنگید باید تامل کرد.یه نظر ساحرانه است که میگه حقیقت آینه ای

است که از آسمان به زمین افتاده و هزار تکه شده و هر کس قسمتی از آن را برداشته و

عکس خودش را در آن می بیند.در مورد بازسازی ساختار ازدواج اول اینکه اینجا محیطی

است که بتونیم راحت حرف و نظرمون بگیم قرار نیست جبهه بگیریم در مقابل هم و هر

کس برچسبی بزند.قرار نیست وقتی نوشته ای را از کسی میخوانیم آن را کاملا بپذیریم

یا رد کنیم .اوشو هم از این اصل جدا نیست.من با اینکه اول عشق باشه موافقم حتی با

اینکه 1سال با هم زندگی کنند تا بدونند که میخواهند با هم تا ابد باشن موافقم.اما در

جائی سخن از عشق به میان می آورد که واسه هر کس تعهد میاره و پایبندی و...میگه

عاشق باشید بعد ازدواج کنید اما در جای دیگه همین شخص میگه ازدواج را هر دوسال

یکبار تمدید کنیم. اگه تصمیم گرفتیم همیشه باهم باشیم چه احتیاج به تمدید است!!!!

مگر اینکه بخواهیم هوس را به عشق آلوده کنیم.حرف مسخره ای که حتی بعضی

حرفای خودش را رد می کند.معتقدم تعهد و علاقه را محضر به وجود نمیاره همون طور که

مصریان قدیم فقط با شکستن یک کوزه با هم عهد ازدواج را  می بستند .وحتی اگه یک

نفر نخواد از همون لحظه به جا طلاق عاطفی مرگ احساسه بین دو نفروباید راحت

بتونیم با این موضوع کنار بیاییم که ادامه دادن ما را به.... می برد حتی اگه 1نفرمقابل

همیشه عاشق بماند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نباید جنگید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

به پندار تو

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

قفسم طلاست!

به این ارزد که دلم تنهاست؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به پندار تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

زندگی _ ١٠

زندگی شاید آن‌روزی است که بچه‌ها‌یمان هر کدامشان به سرو سامان رسیده‌اند و

افتخار می‌کنیم که در زندگی چندین و چند ساله‌مان کمک بچه‌هایمان بوده‌ایم نه

بچه‌هایمان کمک ما. و اینک با تنها همدم زندگی‌مان در آینه زندگی مانند سر سفره عقد

فقط یکدیگر را می‌بینیم.

زندگی روزی است که به دنیا می‌آییم، همه شاد هستند و جشن و سرور به پا می‌کنند

و ما گریه می‌کنیم. روزی که می‌خواهیم از دنیا برویم این دفعه ما به آنها می‌خندیم و آنها

گریه می‌کنند.

و آخر اینکه، زندگی کردن شاید در ارتفاع زیستن یا که نه به امید نگاهی زیستن، یا که

نه برای رضای خدا زیستن است. شاید حرف‌هایی است که می‌زنیم ولی به آنها عمل

نمی‌کنیم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی 10




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

نامه ای برای تو شکوه هایم با خدا

همیشه به این فکر میکنم که آیا از شکستن من چیزی نصیبت شد ؟

اگر شد خوشحالم که بیهوده نشکسته ام . و اگر نشد چرا ؟

چرا شکستی قلبی را که سالها خود را برای تو پرورانده بود ؟

گاه دلم به حال خود میسوزد منی که اینقدر دم از عشق میزدم چه شد ببین چقدر کم آوردم . و آیا مستحق چنین عاقبتی بودم ؟

خدای من قلب من عاشق قلبی بود که جز حوس و پول نمیدید .

قلب من عاشق قلبی بود که اصلا قلب نبود سنگ بود ، خار بود ، حوس بود و پر از مادیات چگونه راضی شدی به شکستن دلی که خود ویران بود .

چگونه دلم را در زیر پاهای بزرگ حرس و طمع خود له کردی ؟ و چگونه پاسخ خواهی گفت ؟ آیا زخمی کردن یک قلب و کشتن آن گناه نیست ؟ جرم نیست اگر نیست خدایا چه دنیاییست که آفریدی ؟

و چگونه بنده ای را وسیله میکنی تا بنده ای دیگر را از بین ببرد ؟

و چگونه قلب بنده ای را از سنگ می آفرینی ؟

و حس شهوت و حوس را تا کی در قلب او خواهی جوشاند ؟

خداوندا چرا برای خود جفتی نیافریدی تا بچشی طعم هجران را بچشی طعم حسی را که بعد معشوق در هنگام تنهایی خواهی داشت .

و چرا برای خود دادگاهی نیافریدی ؟ تا بنده ی ملولی چون من شکوه هایش را از تو بگوید .

تا کی آسمان را نگاه کنم و بیهوده فریاد بزنم و شکوه کنم و تو سکوت کنی ؟ دیگر صدایی نمانده است و رمقی !!!

ای مرگ مرا در آغوش بگیر ، بگیر تا ببینی از تو هم نمی هراسم .

مرا در آغوش بگیر تا تیرگی را احساس کنی .

ای مرگ جانم را بگیر و روحم را آزاد کن از دست چنین مردمانی که کوچک میشمارند عشق را آزادم کن از جهانی که در آن کشتن دل جرم نیست و قاتل محکوم نمی شود .

آخر چه دنیاییست خدایااااااااااااااا چه دنیاییست ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نامه ای برای تو شکوه هایم با خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

داستان کوتاهی با حداقل کلمات

در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:

1) مذهب

2) سکس

3) راز

داستان کوتاه زیر در کل کلاس نمره ی A+ مثبت گرفت

" خدای خوبم، من حامله ام؛ یعنی کار کیه؟"




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان کوتاهی با حداقل کلمات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

چگونه از زندگی خود لذت ببرید

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، اورده شده است. هر روز انها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید.

سلامتی

1- اب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از نماز و دعا کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید، شما نمی‌دانید که بین انها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته ی شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار ارامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی به مدرسه‌ای می‌ماند که باید در ان چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. گاهی مخالفت هم وجود دارد.

جامعه

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری، شغل شما به کمک شما نمی‌اید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با انها در ارتباط باشید.

زندگی

32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید و زشت دوری بجویید.
34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)
35- هر موقعیتی، خوب یا بد، گذراست.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.
38- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چگونه از زندگی خود لذت ببرید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٢٩/٠٩/۸٨

تسویه حساب با شرکت نفت

بعد از تقریبا" 19 ماه (دقیقتر بخوام بگم 1سال و 7 ماه و 20 روز) کارکردن در شرکت نفت بالاخره باهاشون تسویه حساب کردم و دیگه از اول برج تو شرکت نفت کار نمیکنم.

از یه بابت ناراحتم چون این اواخر جمع همکاران خیلی صمیمی بود و کم کم بهشون عادت کرده بودم از طرفی هم رئیس و معاونی داشتم که اگر حمایتها و دلگرمی آنها نبود شاید خیلی پیش تر از اینها من از شرکت نفت رفته بودم.

از طرفی هم خوشحالم بخاطر اینکه :

دیگر چشم در چشم مسئول امور اداری نخواهم شد. (کسی که فکر نمیکنم کسی در انبار نفت ازش خوشش بیاید)

دیگر چشم در چشم مسئول آشپزخانه نخواهم شد. (کسی که وقتی از غذایمان سوسک در آمد و اعتراض کردیم گفت ویتامین هست بخورینش)

دیگر چشم در چشم بعضی از کارمندان رسمی نخواهم شد. (کسانی که فکر میکنند از فضا آمده اند و حتی جواب سلام نیروهتی پیمانکاری را هم نمیدهند - شاید فکر میکنند جایشان را تنگ کرده بودیم)

دیگر چشم در چشم بعضی از همکاران سابقم نخواهم شد. (کسانی که یک جو غیرت در وجودشان نبود - بودند مردانی که وقایع شب گذشته خود با همسرانشان را با افتخار برای یکدیگر تعریف میکردند - بودند همکارانی زیر آب خانوادگی هم را میزدند - بودند همکارانی که یک ثانیه نمازشان قضا نمیشد اما انسانیت و شرف را به حتی 500 تومان میفرختند "همان رشوه" - بودند همکارانی که برای جلب نظر پیمانکار و برخی از روسا زیر آب همکار خود را بابت 20 ، 30 هزار تومان پاداش میزد و موارد بسیار دیگری که یادآوریش برایم زجر آور است)

دیگر چشم در چشم پیمانکار نخواهم شد. (نیازی به گفتن ندارد چون همه میشناسنش)

و خیلی های دیگر که ارزش گفتن ندارند.

این است شرکت نفت تبریز (انبار نفت)

در مقابل رئیس واحد حمل و نقل آقای محمد بشارتی و کارشناس واحد حمل و نقل و به عبارتی معاونت آقای مهدی صارمی واقعا" و الحق النصاف شخصیتهایی بینظیر و فوق العاده ای داشتند.

و همکاران عزیز و دوست داشتنی که مطمئنا" دلم برایشان تنگ خواهد شد.

آقایان : جعفرحسنپوری ، اکبر سلیمانی ، علی طالبی ، سجاد گلپسند ، علیرضا اسماعیلی ، یعقوب حیدر زاده ، اسد طالبی ، اکبر اسکندری ، محمد رضا اتابکی ، رسول انتخابی ، حسن علیزاده ، رسول قلیپور و یوسف صالح صفری

هر از گاهی هم انسانهای خوبی در شرکت نفت پیدا میشود.

و با تمام خاطرات خوب و بد تمام شد . . .

این است شرکت نفت تبریز (انبار نفت)

نکته : حکم استخدامم تو یکی از ادارات دولتی اومده حالا بعدا" میگم کجا . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :تسویه حساب با شرکت نفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

زندگی _ 9

زندگی آن چرخونکی است که گاهی لجبازی‌اش می‌گیرد و می‌گوید بچرخ تا بچرخیم. و

آن‌روز است که مهلت ماندن تمام شده و باید برویم اما کسی که منتظرش بودیم نیامده

است! زندگی شاید آن‌روزی است که پدری کمک حال دیگران است و اهالی محل اسمش

را به خیر می‌شناسند اما هر زمان که به خانه می‌آمد گویی مایحتاج خانه را جایی دیگر

جا گذاشته است نه تنها برای بچه‌هایش نیازمندی‌هایشان را نخریده است بلکه هرچه

بار خنده و شادی را بیرون خانه جا گذاشته و با کوله باری از زورگویی و دستی خالی به

خانه آمده است. یا که نه شاید آن روزی است که بعضی از پدرها فهمیدند که

سختی‌های زندگی و پول در آوردن همه چیز زندگی نیست، در واقع اگر مهر و محبتی

نباشد، مداوم حرف از سختی‌های زندگی زدن ریگی است به کفش اعضای خانواده.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی 9




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

دیشب با دنیا حرفم شد

دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه

وستاره که از پشت ابرها نگاه می کردند بی طاقت شدند.

نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم .

حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها

چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .

تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی

و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی  . آن وقت مطمین باش شاعر می

شوی.

حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه

می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها  می خندد.

من ، تا همین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز.

نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟

شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را

مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام

ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان

برگردانم ، اگر ماه   نیامده  باشد شاید گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما

حتی بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع

آفتاب زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری

دیگردلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب

نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می

کنم دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز

همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی

و ایــــن  حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دیشب با دنیا حرفم شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

زندگی را نخواهیم فهمید

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی

وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر

داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا

از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک

لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط

چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک

بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز

می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از

اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات

عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده

بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید

در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول

باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را

باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این

کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم

فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب

ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده

می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی را نخواهیم فهمید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

مشتری خود را بشناسید

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی و فارسی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و

فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی و فارسی نمی

دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین

سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربهاو فارسها از راست به چپ می خوانند

و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»

قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب

انجام بشود.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مشتری خود را بشناسید و کلمات کليدي :نکته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

دانه‌ کوچک‌

دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌

کوچک‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد

می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.

اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌

آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.

دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌ بود، یک‌ روز رو به‌

خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌

بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ به‌

خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای.

راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از

چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.

دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد.

رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.

سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌

بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دانه‌ کوچک‌ و کلمات کليدي :عرفان نظرآهاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

داستان کوتاه

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست

می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند

راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس

از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر

نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین

می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر

نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند

و پرده از این راز عجیب بردارند.

کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات

بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به

همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من

نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را

برایش به ارمغان می‌آورد.

گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از

تأثیرات منفی آنها در امان باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

زندگی _ 8

زندگی آن روزی است که وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم همه آرزوهایمان بر آورده شده

باشد و اهداف آینده مان معلوم. آن روزی است که دنیا در صلح و آرامش باشد و مردم به

یکدیگر آرامش هدیه دهند. هدیه‌ای بدون چشمداشت، و در آن روز افراد به خاطر اینکه

هدیه‌ای به کسی داده‌اند در پوست خود نمی‌گنجند و هر آنچه دروغ و دورنگی در زندگی

به هم گفته‌اند به خوبی‌های هم می‌بخشند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :زندگی 8




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است

پسری فقیر و تنگدست دل  در گرو دختر شاهزاده ای داد ، و کار این عشق و دلدادگی به

جایی رسید که زبانزد خاص و عام گشت . روزها گذشت و پسر بیچاره از عشق دختر

شاهزاده سربه کوه و بیابان گذاشت ، و داستان عشق و دلداگی او به گوش دختر

شاهزاده رسید ، دختر شاهزاده

ندیمه های زیبارویش را پیش خود فراخواند و بعد دستور داد تا پسرعاشق را به حضورش

بیاورند.

آن جوان وقتی به حضور دختر شاهزاده رسید گریه های فراوان کرد و از عشق و دلداگی

خود گفت و از فنا شدن زندگیش ، دختر شاهزاده با آن پسر گفت : ای جوان زیبا رو ،

عاشق من شده ای ولی آیا این مثل را شنیده ای که میگویند کبوتر با کبوتر باز با باز،

بازجوان بیچاره ساعتها نالید و از عشق آن زیبارو گریه ها کرد . تا اینکه دختر شاهزاده

گفت : ای جوان عشق تو به من درست نیست ولی من ندیمه های زیبا رویی در اطرافم

دارم که هر کدام را می خواهی برای تو در نظر میگیرم .

وقتی دختر شاهزاده این حرف را زد پسر جوان به اطرافش و به ندیمه های زیبا روی نظر

انداخت.

دختر شاهزاده با عتاب و درشتی رو به جوان کرد و گفت : آیا دوست داشتن تو به من

همینقدر بود. تو اگر مرا دوست میداشتی به دیگران نظر نمی انداختی

اینک جریان من و تو است که اگر نظرمان با خدا بود و عاشق خدا بودیم ، به غیر نظر نمی

انداختیم و از غیر کمک نمی خواستیم. ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ولی باز خدا با ما ارحم الرحمین است