نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

قصه شیرین

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که "تو"یی ؛ بر نیاید دگر آواز از"من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست، پبذیریم به جان

هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!

آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"

تیشه میزد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس

نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!

کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است
 
رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدَت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :قصه شیرین و کلمات کليدي :فریدون مشیری