نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

 UP جدید* 07/02/91

 گرگ خیره سر

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ   

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش   

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست 

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر 

روز پیرى گر که باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گرگ خیره سر و کلمات کليدي :فریدون مشیری و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

UP جدید* 90/12/22

همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم؛ می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم.

ای سرپا همه خوبی!

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان.

تو بیا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛

ریسمانی کن از آن موی دراز؛

تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستی تو بجوش.

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :همه می پرسند و کلمات کليدي :فریدون مشیری و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/18

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود
 
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
 
کودکی_از شیطنت_بازی کنان
 
بست با دستش دهان استکان
 
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
 
جست تا از دام کودک وارهد
 
خشک لب می گشت،حیران،راه جو
 
زیر و بالا، بسته هرسو، راه او
 
روزنی می جست در دیوار و در
 
تا به آزادگی رسد بار دگر
 
هرچه بر جهد و تکاپو می فزود
 
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
 
آنقدر کوبید بر دیوار سر
 
تا فروافتاد خونین بال و پر
 
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
 
لیک آزادی گرامی تر، عزیز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آزادی و کلمات کليدي :فریدون مشیری و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/12

چراغ چشم تو

کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید

تو را کدام خدا

تو از کدام جهان

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دویده است از تو در تن من

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند

سرود میخوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چراغ چشم تو و کلمات کليدي :فریدون مشیری و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

از دریچه ماه

از تو می‌پرسم، ای اهورا می‌توان در جهان جاودان زیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- هر که را نام نیکو بماند جاودانی است

از تو می‌پرسم، ای اهورا تا به دست آورم نام نیکو بهترین کار در این جهان چیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به فرمان یزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوی جان‌های تاریک بردن

از تو می‌پرسم، ای اهورا چیست سرمایه رستگاری؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به مهر پدر آشنا کن - دین خود را به مادر ادا کن
 
ای پدر، ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من که باشم؟ بقای شما باد

ای اهورا

من که امروز، در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم رنج‌های گران پدر را

با کدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

یاد جان سوختن‌های مادر لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ که جان را قدر یک موی مادر بها نیست

او خدا نیست، اما وفایش کمتر از لطف و مهر خدا نیست . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :از دریچه ماه و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان گلباران باد .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دوستی و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

نخستین نگاه

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

 رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پر گشودیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نخستین نگاه و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

قصه شیرین

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که "تو"یی ؛ بر نیاید دگر آواز از"من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست، پبذیریم به جان

هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!

آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"

تیشه میزد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس

نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!

کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است
 
رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدَت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :قصه شیرین و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

باران

چیست این باران که دلخواه من است ؟

زیر چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا می کنم

قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائی رها،

می زند در موج حیرت دست و پا،

خود نمی داند که می افتد کجا !

در زمین،

همزبانانی ظریف و نازنین،

می دهند از مهربانی جا به هم،

تا بپیوندند چون دریا به هم !

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

هر حبابی، دیدهای در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی !

با تب تنهائی جانکاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش.

سیل غم در سینه غوغا می کند،

قطره دل میل دریا می کند،

قطره تنها کجا، دریا کجا،

دور ماندم از رفیقان تا کجا!

همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !

شاید از این تیرگی ها بگذریم .

ره به سوی روشنائی ها بریم .

می روم، شاید کسی پیدا شود،

بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می ایی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خوابو بیدار است




کلمات کليدي :همین فردا و کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

بوی عشق

شب، همه دروازه‌هایش باز بود

آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب

همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم

نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق

زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال کبوترهای یاد

روح من در دوردست راز بود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بوی عشق و کلمات کليدي :فریدون مشیری