نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

UP جدید* 90/12/03

یک نگاه

جاده ها پر است از یک نگاه

و من در امتداد لحظه ها

بدنبال حضور دیگری هستم

افق خاکستریست

دم دم های غروب است

جاده پر است از سکوت

بوی رودخانه و صدای گنجشکان

و من منتظر پشت پنجره

مثل هر غروب

پرم از نیامدن هایت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یک نگاه و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/27

هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هوا کم است و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/26

نزدیکمی

منم با یک اتاق و شب

که بی تو سخت تاریکه

مهم اینه که رویامون

به هم از دور نزدیکه

واست احساس می بافم

تو رویاهامو می پوشی

خدا هم سخت خوشحاله

از این حرم هم اغوشی

به این احساس مدیونیم

باید کاری کنیم واسش

باید هر جا که لازم شد

فداکاری کنیم واسش

تو رویا خیلی خوشبختیم

ولی در اصل می لنگیم

رسیدن گاهی ممکن نیست

مهم اینه که می جنگیم

نفس می شی واسم امشب

می ری آروم تو سینم

به حدی عاشقت هستم

خودم رو هم نمی بینم

به این احساس مدیونیم

باید کاری کنیم واسش

باید هر جا که لازم شد

فداکاری کنیم واسش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نزدیکمی و کلمات کليدي :پیمان امیدی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/23

بغض سیاه

دیریست می نویسم و بر برگ  سرنوشت

جز نقشه ای ز خون شقایق نمانده است

این ناله ای که سر خط آن , غربت دل است

من را به قعر وسعت طوفان کشانده است

نفرین به روزگار که بی خانمان شدم

حکم مرا بدون بخشش و ارفاق خوانده است

من را , ز ناکجای قلب خودت دور کرده ای

بغضی سیاه جای نفس , بی تو مانده است

امشب قرار نیست که من عاشقی کنم

آوارهای روح مرا غم تکانده است . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بغض سیاه و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/20

دعایت میکنم امشب

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
 
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
 
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
 
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
 
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
 
بخوانی نغمه ای با مهر
 
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
 
خورشید مهری رخ بتاباند
 
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
 
بیاید راه چشمت را
 
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
 
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
 
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
 
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
 
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
 
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
 
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
 
دعایت می کنم، روزی بفهمی
 
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
 
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
 
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
 
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
 
بخوانی خالق خود را
 
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
 
ببوسی سجده گاه خالق خود را
 
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
 
پیدا شوی در او
 
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
 
با او بگویی:
 
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
 
دعایت می کنم، روزی
 
نسیمی خوشه اندیشه ات را
 
گرد و خاک غم بروباند
 
کلام گرم محبوبی
 
تو را عاشق کند بر نور
 
دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی
 
با موج های آبی دریا به رقص آیی
 
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
 
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
 
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
 
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
 
دعایت می کنم، روزی بفهمی
 
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
 
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
 
برایت آرزو دارم
 
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
 
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
 
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
 
بگیرد آن زبانت
 
دست و پایت گم شود
 
رخساره ات گلگون شود
 
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
 
به هنگام سلام گرم محبوبت
 
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
 
ندانی کیستی
 
معشوق عاشق؟
 
عاشق معشوق؟
 
آری، بگویی هیچ کس
 
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
 
ببندی کوله بارت را
 
تو را در لحظه های روشن با او
 
دعایت می کنم ای مهربان همراه
 
تو هم ای خوب من
 
گاهی دعایم کن

تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دعایت میکنم امشب و کلمات کليدي :کیوان شاهبداغی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/28

حرف آخر

می رم یه روزی از دلت تا رفتن و باور کنی

شاید که جای خالیمو با قطره اشکی پر کنی

من قربت و حس می کنم وقتی که دستام با توئه

این غربت اما سهم من اون عشق هم سهم توئه

هر چی تحمل می کنم بازم تو سردی با دلم

این حرف آخر رو بزن من بمونم یا برم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حرف آخر و کلمات کليدي :امید حشمتی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/19

تو بارون که رفتی

تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره

دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است

نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه

دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه

می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب نا امیدی . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو بارون که رفتی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/18

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود
 
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
 
کودکی_از شیطنت_بازی کنان
 
بست با دستش دهان استکان
 
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
 
جست تا از دام کودک وارهد
 
خشک لب می گشت،حیران،راه جو
 
زیر و بالا، بسته هرسو، راه او
 
روزنی می جست در دیوار و در
 
تا به آزادگی رسد بار دگر
 
هرچه بر جهد و تکاپو می فزود
 
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
 
آنقدر کوبید بر دیوار سر
 
تا فروافتاد خونین بال و پر
 
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
 
لیک آزادی گرامی تر، عزیز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آزادی و کلمات کليدي :فریدون مشیری و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/12

چراغ چشم تو

کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید

تو را کدام خدا

تو از کدام جهان

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دویده است از تو در تن من

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند

سرود میخوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چراغ چشم تو و کلمات کليدي :فریدون مشیری و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

 UP جدید* 90/10/10

امروز

به پایان می رسد

از فردا برایم چیزی نگو !

من نمی گویم " فردا روز دیگری ست "

فقط می گویم

" تو روز دیگری هستی "

تو

فردایی

همان که باید بخاطرش زنده بمانم.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :امروز و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/06

دلم گرفته

پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون

من چه دلتنگتم امروز انگار از همون روزهاست

حال وهوام رنگ توئه کوچه دلتنگ توئه

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره

آروم نداره یه نشونه می خوام واسه قلبم جز این نشونه

واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره

هوای شهرتو و بوی گل ها

پیچیده توی اتاقم مثل خواب

داره بدجوری غریبی میکنه آخه جز تو دردمو  کی میدونه

دلم گرفته . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم گرفته و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/05

برای خودم

الهی بمـــــیرم بـــــــــــــــرای خــــــــــــــودم

که در عـــــشق دیـــدم فـنای خـــــــــــــــــــودم

بســــی مــــن فـــــــــــــدای کســی گــــشتــه ام

نگـــــــــــــــــــشته کـــسی هم فـــــــدای خودم

شــــدم سنـــگ صـــــــــــــــبر غــــــــم دیگران

صــــبــوری نـــدیــدم بـــه جــــــای خـــــــــودم

زِ هــــــــــــــر پــــرده ای شــــور دل بشـــــــنوم

ولــــی نــشنـــود  دل نــــــــوای خــــــــــــــودم

چـنـــــــــــان ســـوختـــم در هــــوای هــــمــــه

کـــــــه خـــاکــــــستــــرم از بــــرای خـــــــودم

به نــــاشــــــــــــــــکــری روز وصــــل نــــــگار

شـــــده شــــام هــــجـــــران جـــــــزای خــــودم

بــــه جــــز راه پُــــــــــــــرشــــور دلـــــدادگی

نـــرفــتم رهـــی را بــه پــــــــــای خـــــــــــودم

زعـــمـــق نـــگاهـــــم در آئینــــــــــــــــــه ها

تـــو گـــویی کــه خـــــیــزد صــــــدای خـــــــودم

به یک نــــــــــــــــــیمه بیتــــی بگـــویــد مـــرا

الهــــی بـــمیـــــرم بـــــــرای خـــــــــــــــودم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برای خودم و کلمات کليدي :محسن غلامحسینی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/04

آشنای غریب

آشناهای غریب  همیشه زیادند

آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود

که همه روزی

آشنای غریب میشوند

یکی هست  ولی نیست

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه میشوی که:

یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

که آن یکی که هست کیست

 و آن هیچکس کجاست

کاش میشد یافت

کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن

خرد نشد

و ما همچنان هستیم

پس تو هم باش

باش که دیگر یکی تنها نباش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آشنای غریب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

 UP جدید* 90/10/03

بهانه

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بهانه و کلمات کليدي :مریم حیدرزاده و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/27

بمیرم یا بخندم

در بوی نارنجی پیراهنت
 
تاب می‌خورم
 
بی‌تاب می‌شوم
 
و دنبال دست‌هایت می‌گردم
 
در جیب‌هایم
 
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
 
به پشت سر بر می‌گردم
 
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم
 
بی تو زندگی کنم
 
یا بمیرم؟
 
نمی‌دانم تا کی دوستم داری
 
هرجا که باشد
 
باشد
 
هرجا تمام شد
 
اسمش را می‌گذارم
 
آخر خط من
 
باشد؟

بی تو زندگی کنم
 
یا بمیرم؟

همین که باشی
 
 
همین که نگاهت ‌کنم
 
مست می‌شوم
 
خودم را می‌آویزم به شانه‌ء تو
 
با تو بمیرم
 
یا بخندم؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بمیرم یا بخندم و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/26

تو را کم دارم

همه چیز هم که داشته باشم
 
پیامبر هم که باشم
 
باز تو را کم خواهم داشت
 
مانند حوّا
 
که دستانش سیب را کم داشت
 
من، تو را کم دارم
 
روزی
 
تو را خواهم چید
 
مثل سیب سرخِ حوّا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو را کم دارم و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/12

دوست میدارم

ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم

ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم

ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام

بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم

به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم

ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم

ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم

ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم

ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم

ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دوست میدارم و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :بهروز معماریان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/10

آخرین قدم

این آخرین قدم برای بودنت

این آخرین پله واسه رسیدنت

این آخرین نفس کشیدن از برای تو

این آخرین تو رو ندیدنم برای تو

برای آخرین نفس بخون ترانه ای

که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای

چه میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد

چه میشه این غما رو از دلم پیاده کرد

بخون دوباره خوندنت برام مقدسه

بیا دوباره دیدنت برای من بسه

بدون که باید از تو رد شد و دلو ندید

باید برید و پر زد و به آسمون رسید

صدا بزن منو که بار آخره

بذار ببینمت قراره آخره

برای بار آخرم شده فقط بخند

بخند و چشمای قشنگتو به روم ببند

بیا به جرم عاشقی بکش منو نرو

نگا کن این تن نحیف و زار و خسته رو

تو رو به جون خاطرات خوبمون بمون

تو رو به جون خاطرات تلخمون نرو

بیا و راحتم کن از نگاه آدما

بذار بگیره دامنم رو رو آه آدما

بگو چرا باید بسوزه لحظه های من

به خاطر نگاه اشتباه آدما

برای آخرین نفس بخون ترانه ای

که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای

چه میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد

چه میشه این غما رو از دلم پیاده کرد

این آخرین قدم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آخرین قدم و کلمات کليدي :حـامـد زمـانـی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/07 

آه باران

باز باران، با ترانه می خورد بر بام خانه

یادم آمد کربلا را دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین، گرم و خونین

لرزش طفلان نالان، زیر تیغ و نیزه هارا

با صدای گریه های کودکانه

واندرین صحرای سوزان

می دوید طفلی سه ساله

پر ز ناله، دلشکسته، پای خسته

باز باران

قطره قطره، می چکد از چوب محمل

خاکهای چادر زینب، به آرامی شود گل

آه باران

کی بباری برتن عطشان یاران

تر کنند از آن گلو را

آه باران! ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آه باران و کلمات کليدي :محرم و کلمات کليدي :امام حسین (ع)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/06

یا حسین ادر کنی

دیده عا لم حسین تک مرد میدان گور میوب

بیر بیله ازاده رهبر چشم دوران گورمیوب

ویردی الله کا ئناته جلوه اون دورت نوریدن

افضل ایتدی اولارین قدرین ملکدن حوریدن

پنج تن بزمی حسین حسنیله دولدی شوریدن

باشدی زهرا اوغلونون کربو بلاسی طوریدن

حیف او طوری حضرت موسی بن عمران گورمیب

دوره گردم من محبت باغینون سیاحیم

معنویت بزمینون پروانه مصباحیم

گوز یاشیم لشگلر اورکلر ملکینین فتاحیم

مدعی چوغ طعنه ورما من حسیم مداحیم

بیر گلوم وار که گلدن هیچ گلستان گورمیوب

گزسه عیسی گویلری بیر بیر الده گون بیر الده آی

کل عالمده تاپا بلمز بیزیم مولایه تای

دورسا بیر صفده گوزللر سن حسینی باشدا سای

ویردی الله سوم شهبا اونی زهرایه پای

نه بشر مثلین اونون حوری و غلامان گورمیوب

روز محشرکه اولار مردم بهشته مشتری

جمع اولار دور حسینه بیر محبت لشگری

حوری لر سسلر گلون گیتمز حسین عاشقلری

((قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری))

مقتدر شاهدا بو شخصیتده سلطان گورمیوب

نقل ایدور زینب که عمرنده بابام شیر خدا

ئوز آدیلا سسلنردی اهلبیتن جا به جا

لیک گوردور قجا حسین قارداشیمی اول با وفا

احتراما یا اباعبدالله ایلردی ندا

آفرینش چرغی بیله ماه تابان گورمیوب

اولدی ابراهیمه نازل اود یانندا جبرئیل

هر سوزون اولسا دیدی خدمتگزارم یا خلیل

گیت دیدی کیم پنج تن حقین تانور اولماز ذلیل

منجنیق اوستونده سسلندی حسین جان الدخیل

دوندی اود گلزاره جانی صدمه اودان گورمیوب

بونه سوزدور که بیورموش حضرت خیر الانام

قانیمیز بیردی حسین مندندی منده اونلانام

گلمسیدی فدیه اسماعیلیدن قالمازدی نام

او دیری قالدی حسین گلسین وجوده والسلام

پس حدیث مصطفی کاملدی نقصان گورمیوب

بو حسین کیمدی که دوشمز پاک دللرن آدی

آدینی ذکر ایلدوقجا آغزیمون آرتار دادی

قنداقی عرشه گیدوبدی گور مقامی هاردادی

باشینون دسمالینی جبریل گویدن آسلادی

خلقتندن بیله تزئین عرش رحمان گورمیوب

قاره سین سویماز حسین دیوانه سی گر جان چیخا

سینیه اله ورار تا دوشلرندن چخا

آغلادی شیعه گرک یردن گویه افغان چخا

قویما عاشورا غدیر خم کیمی یادان چخا

مدعی آزاده لردن نقص پیمان گورمیوب

وای اگر قول نبی آویزه گوش اولماسون

بو حسین عشقی گرک دللرده خاموش اولما سون

ایلیون همت که عاشورا فراموش اولما سون

رو سیه دور ایلده هر کیم سیه پوش اولما سون

عشقین اعجازین او بیچاره کما کان گورمیوب

آند اولا ویرانه ده زینب دوتان ماتملره

آند اولا دین دوره سینده حصن مستحکملره

آند اولا ارواح طیب سیر ایدن عالملره

قویماروخ بیگانه چپ باخسون قرا پرچملره

عشق دریا سین هله دشمن خروشان گورمیوب

ای سوزی بیر عمراولان یا لیتنا کنا معک

بعد دفنون قبریون اوسته گلر بیر جوت ملک

سسلنلر ای حسینون عاشقی دور یاتما تک

وحشته دوشمه سنه مولا ئوزی ایلر کمک

هیچ حسینچی تپراق آلتیندا رنج و حرمان گورمیوب

قلبیمیزدن یا حسین بو عاشقی الله آلماسون

تاپشور عباسه عزاداری نظردن سالماسون

تذکره گوندر اورکلرده بو حسرت قالماسون

کربلا شوقیله مرغ جان نجه پر چالماسون

قبریوی چوخداندی بو جمع پریشان گورمیوب

هر بلا گلدی یولوندا جانه آلدوخ یا حسین

باتدی عاششقلر قانا بیز دالا قالدوخ یا حسین

عمر و موز گیچدی نظر یولارا سالدوخ یاحسین

سن آنان جانی داخی بسدی قوجالدوخ یا حسین

بوحالا دوشمز اوکس که داغ هجران گورمیوب

سوز یازوب گیچدیم بو سری واقف مطلب بلر

صبح صادقده نلر وار زنده دار شب بلر

سوز هجرانی هر عاشق چکسه تاب وتب بلر

ای دلیم لال اول حسینون قدرینی زینب بیلر

غصه لی عمرنده زینب راحت جان گورمیوب

مقتله گلدی دیدی دیده مده قان یاش وار یاحسین

هار دا سان سس ور منه نه یارو یولداش وار یا حسین

دشمنیم کامه چاتوب هرالده بیر باش وار یل حسین

بلمزیدیم کربلاده بیر بیله داش وار یا حسین

داشلار آلتدا هیچ باجی قارداشین عریان گورمیوب

فکر یوی قارداش باجون باشدان بلورسن آتمادی

آی گجه باتدی فرات اوسته سیز یلتی باتمادی

من کشیک چکدیم الم عباسه نیلیم چاتمادی

هرنه یالواردیم ربابه صبح اولونجایاتمادی

هیچ آنامدا بیر بیله شام غریبان گورمیوب

وارحسین بیر شایعه سالمیش منی حالدان حالا

کوفده دشمن بیزی ممکندی زندانه سالا

نیلرم نازلی رقیه غملی محبسده قالا

منده ئولم قورخودان ئولسه او شیرین دل بالا

اوچ یاشی واردی هله عمرونده زندان گورمیوب

عادی نسوانه ((کلامی)) زینبی ایتمه قیاس

بو خانم اسلامی احیا ایتدی بی خوف و هراس

یاز ابوالفضلین باجیسی شمره ایتمز التماس

باشینی غارت آغارتدی تارومار اولدی اساس

دوشدی بیر گردابه که نوح ایله طوفان گورمیوب

شاعر : حاج ولی ا... کلامی زنجانی 




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یا حسین ادر کنی و کلمات کليدي :امام حسین (ع) و کلمات کليدي :محرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/26

گریه کن

هر که آید گوید

گریه کن، تسکین است

گریه، آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم

در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست

چند دریابین ما فاصله است

من و آرام دل غمگینم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گریه کن و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/25

دیدی دلم شکست

دیدی دلم شکست!

دیدی چینی اصل قلب خویش

سپردم به دستهای خواهشت

دیدی بی حواس!

پایت به سنگ خورد،افتاد بر زمین...شکست

دیدی چه بی صدا دلم شکست!

دیدی حدیث عشق و جنونت فسانه بود

دیدی عاشقانه هایت فقط یک ترانه بود

دیدی عشق پاک من برایت بهانه بود

و کلام نگاهم برایت چه بیگانه بود

دیدی کوهکن!

دیدی به جای کوه غم ،تیشه ات قلب من نشانه گرفت

دیدی قایق عشقم ز دریای محبت کناره گرفت

کبوتر دلم هوای آشیانه گرفت

آسمان غم ابر ناله گرفت

دیدی ...عشقت حباب بود و در هوا شکست

دیدی دلم شکست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیدی دلم شکست و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

 UP جدید* 90/08/23

من و غروب و جاده

دیدم دل ام گرفته

هوای گریه دارم

تواین غروب غمگین

دور از رفیق و یارم

دیدم دل ام گرفته

دنیا به این شلوغی

این همه آدم اما

من کسی رو ندارم

دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی

پهنای آسمونو

هرگز ندیده بودم

از غم به این شلوغی

دیدم که جاده خسته س

از این که عمری بسته س

اون ام تموم حرفاش

یا از هجوم بارون

یا از پلی شکسته س

اون ام تموم راهاش

یا انتها نداره

یا در میونه بسته س

من و غروب و جاده

رفتیم تا بی نهایت

از دست دوری راه

یکی نداشت شکایت

گم شدیم از غریبی

من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته

از بس که غم زیاده

پر از غبار غم بود

هرجا نگاه میکردی

کی داشت خبر که یک روز

میری که بر نگردی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من و غروب و جاده و کلمات کليدي :مسعود فردمنش و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/18

هزار

مثل رودها
 
که تقدیرشان دریاست
 
من به دنبالت
 
هزار تکّه می شوم
 
هزار کوچه
 
هزار خانه می شوم
 
پای بغض پنجره ها
 
هزار نی لبک
 
هزار عاشقانه می شوم
 
ذهن شمعدانی ها
 
از عطر تو لبریز است
 
من به دنبالت
 
هزار برگ
 
هزار جوانه می شوم
 
تن ِ شب
 
پر از باغ های رؤیائی ست
 
من به دنبالت
 
هزار گل
 
هزار پروانه می شوم
 
مثل تقدیر  ِ بی برو برگرد
 
می دانم عاقبت
 
من به دنبالت
 
هزار دیوانه می شوم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هزار و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

 UP جدید* 90/08/11

ای دبستانی ترین احساس من

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ای دبستانی ترین احساس من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/05

استعداد عجیب

استعداد عجیبی در شکستن داری

قلب ...  غرور ...  پیمان

استعداد عجیبی در نشستن دارم

به پای تو ...  به امید تو ...  در انتظار تو




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :استعداد عجیب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/03

ببار باران

ببار باران

کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد

ببار باران

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش

ببار باران

درخت و برگ خوابیدن

اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران

جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن

ولی باران ، تو با من بی وفایی

توهم تا خانه ی همسایه می باری

و تا من

میشوی یک ابر تو خالی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ببار باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/02

آیرلیق

بیر قوجاق گول باغلادیم گوز یولدا قالدیم گلمدین

عطریوی گاه دردیغیم گولردن آلدیم گلمدین

سن یوباندین انتظاردان سولدی بیر بیر گولریم

تئز سولان گولر کیمی سولدوم سارالدیم گلمدین

باغریما باسدیم سازی سنسیز دونن آخشام چاغی

آغلاییب بیر آیرلیق آهنگی چالدیم گلمدین




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آیرلیق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دو تا پس کوچه

دو تا پس کوچه قبل از من دو تا دیوار بعد از تو

قدم هایی که دائم می شود تکرار بعد از تو

شبیه ما همیشه اتفاق افتاد و می افتد

هزاران بار قبل از من هزاران بار بعد از تو

تو را گم کرده ام یکروز و پیدایت نخواهم کرد

از این شبهای تکراری شدم بیزار بعد از تو

تمام کوچه ها را بی تو تنها می روم امشب

نمیدانی چه حالی می دهد سیگار بعد از تو

خدا تنهاتر از من بودو سیگاری نشد هرگز

ولی من از خدا تنهاترم انگار بعد از تو

تو با هر کس که می خواهی و من در گوشه ای تاریک

دو تا پس کوچه قبل از من دو تا دیوار بعد ازتو...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دو تا پس کوچه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود

باران

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
 
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
 
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ای کاش تمام شعرها حرف تو بود و کلمات کليدي :جلیل صفربیگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دیریست دلم گرفته باران

دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران
 
چندیست "اسیر دست اویم"

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،
 
آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!
 
باران مه من چه حال دارد؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

باران برِ من ببار باران

از او خبری بیار باران
 
آه ای دل ناصبور، صبری

آرام بمان، قرار قدری...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیریست دلم گرفته باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

دلم میگیرد

وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد

باز میمانم و یاد خوش ایام قدیم

باز می خوانم و اشک است که گر میگیرد

لحظه لحظه بشمارم همه ایام فراق

روزها میگذرد کاش که دل برگیرد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم میگیرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

خیال نکن

خیال نکن

که بی خیال از تو و روزگارتم

به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم

اون جورا که تو فکرمی

حس می کنم کنارتم

اون جورا که تو فکرمی

حس می کنم کنارتم

اون وره دنیا که باشی خودم میام میارم

قصه تنهایی نخور تنها مگه می ذارمت

تنها مگه می ذارمت

ببین که چی به روز این زندگیت آوردی

از وقتی دل سپردی یه عالمه قصه خوردی

یه عالمه قصه خوردی

موتو سفید کردی

ضد سیاه کردی

تو با خودت عزیزم ببین چه ها کردی

چه بی ریا کردی چه بی ریا کردی

تو که رفتی پریشون شد خیالم

همه گفتن که من دیونه حالم

نمی دونن که این دیونه در فکر شفا نیست

که هر چی باشه اما بی وفا نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خیال نکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

بایگانی

چشم هایم

فاصله های خالی
 
مشت هایم
 
پر از تنهائی ست
 
پرونده مختومه ای ست دلم
 
که در ردیف عشق
 
بایگانی ست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بایگانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

بی تو دلم می‌گیرد

بی تو دلم می‌گیرد
 
و با خودم می‌گویم
 
کاش آن یک بار که دیدمت
 
گفته بودم
 
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
 
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
 
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
 
اما نمی‌گفتم
 
که این «گاه» ها
 
گهگاه
 
تمامِ روز و شب من می‌شوند
 
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
 
درست مثل همین روزها

بی تو دلم می‌گیرد
 
و با خودم می‌گویم
 
کاش آن یک بار که دیدمت
 
گفته بودم
 
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
 
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
 
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
 
اما نمی‌گفتم
 
که این «گاه» ها
 
گهگاه
 
تمامِ روز و شب من می‌شوند
 
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
 
درست مثل همین روزها




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بی تو دلم می‌گیرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

برگرد

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

حاجب درگه نومیدی ها

سالک راه فراموشی ها

چشم به راه پیامی پیکی

گرمی بازوی مهری نیست

خفته در سردی آغوش پرآرامش یاس

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

سرنهاده به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برگرد!

ای پرستو که پیام آور فروردینی

بگریز از من از من بگریز!

باغ پژمرده پامال زمستانها

چشم به راه بهاری نیست

گرد آشوبگر خلوت این صحرا

گردبادی است سیه گرد سواری نیست...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برگرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

باز دلم تنگ است

باز دلم تنگ است

باز چشمانم باران می طلبد

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده

باز من تنهایم

و در این سکوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی کند

دل من باز کوچک شده

!برای آنکه نمیدانم کیست

ولی غیبتش مرا می آزارد

!من خودم را گم کرده ام...! کجا...؟

این را دیگر نمیدانم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باز دلم تنگ است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

تو کیستی

تو کیستی؟
 
هان؟

یادم آمد...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو کیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

سفر ایستگاه

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تکیه داده‌ام!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سفر ایستگاه و کلمات کليدي :قیصر امین پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

رنگ ها

رنگ ها در نگاهم آشناست

رنگ زرد ، رنگ خزان در چهره ام

رنگی از روزگار کوچ توست

رنگ آبی نعمت باران من

وصفی از رنگ طلوع چشم تو

آن زمان شاید که خواب خاکستر است

رنگ مشکی فرمی از رنگ شب است

آنکه نامش در نگاهم آشناست

رنگ نارنجی همان رنگ غروب

آن که می خواند زمان هر روز و شب

قصه اش را رنگ تکرار می زند...

خسته ام از سرخی رنگ دلم

زخمی از ایام تنهایی من

دوستدار اشک بی فریاد من

جوهری در زندگی های منی...

آنکه می خوانند تو را رنگ بنفش

آن زمان که مرغ باران کوچ کند

تپه هایی زیر چشمان من است...

رنگ سبز طعم همان دیروز بود

روزگار خوب دیدار تو بود

رنگ ها، خاطرات تلخ و شیرین دلم

نعمتی در جاده ها ی سرنوشت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رنگ ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

دل تو

دل تو مثل دلم اینهمه دلتنگ که نیست

بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست

همه حرفات پر کذب و پرنیرنگ و فریب

عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست

تنم اینجاست همه فکر وخیالم پیش تو

تو که آرومی، آخه تو دل تو جنگ که نیست

وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد

خونه ی عشق و شناختن کار هر سنگ که نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

خنده دار است بخند

به چه می خندی تو ؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

به چه می خندی تو ؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟

خنده دار است بخند . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خنده دار است بخند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

ته خط

میگویی رسیده ام ته خط

میگویم به خاطر داری اول دبستان را ؟

معلم میگفت نقطه سر خط!؟

میگویی نقطه ، نقطه ، نقطه

میگویند رها کن هر چه گفته

میگویم به خاطر دارید ؟

معلم اول دبستان میگفت

مکث که میکنم ویرگول را فراموش نکنید

خداوند من را نویسنده آفرید

به خاطر دارید ؟

نویسنده ها هر نقطه که میگذارند

سر خطی در کار است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ته خط




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

بادکنک من

ببین

بادکنک من

تاب نفسی را که به آن داده‌ام ندارد
 
ببین
 
چگونه سر به هر کجا می‌زند
 
که تهی شود از اندوه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بادکنک من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

تیتراژ پایانی اخراجی های 3

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت

بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود

پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها

قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند

از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند

عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را

“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را

هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!

هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند

خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها

با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!

این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو

از “شکست حصر آبادان” بگو!

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در “فتح المبین”

از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو!

از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!

از “بقایی” از “بروجردی” بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

عشق بود و داغ بود و سوز بود

آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست

تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند

شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند

نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود

ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند

زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بی‌عار کبود

در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند

لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند

آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند

وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!

تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما

رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

“یسطرون” ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم

بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !

عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز

یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است

درد دارم، نی لبک… بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشگر چنگیز از روحم گذشت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تیتراژ پایانی اخراجی های 3




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

دیر شده خیلی دیر

به تکاپو می افتی

در غربت بیابان

در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.

دیر شده خیلی دیر




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیر شده خیلی دیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

گلپونه ها

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت جداییها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم

من دیده بر راه شما دارم که شاید

سر بر کشید از خاکهای تیره غم

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم

میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم

افسرده ام دیوانه ام آزرده ام

گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل شب ها به جز فریاد من نیست

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه ها از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جداییها خدا را

سربر کشید از خاک های تیره غم

گلپونه ها گلپونه ها من بی قرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستو های ره گم کرده دشت

سوی دیار آشناییها بکوچید

بامن بمانید بامن بخوانید

شاید که هستی راز سر گیرم دوباره

آن شور و مستی را زسر گیرم دوباره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گلپونه ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

کاش

کاش از اول نبودی دلم برات تنگ نمیشد

اون نگاه من به اون نگاه تو بند نمیشد

کاش از اول نبودی چشام به چشمت نمیخورد

اگه عاشقت نبودم این دل این طور نمیمرد

عشق پاکت رو سوزوندم دیگه عشقت ماله من نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

پدری با پسری گفت به قهر

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پدری با پسری گفت به قهر و کلمات کليدي :جامی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

آنکس که بداند و بداند

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

درکشورما وضع چنین است بدانید

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند     

برپست ریاست ابدالدهر بماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آنکس که بداند و بداند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ، که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل

الف ، لام ، میم از لبم می تراود

چنان گرم عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی بر آید

اجابت ز ِ هر یاربم می تراود

ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :الفبای درد از لبم می تراود و کلمات کليدي :قیصر امین پور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

هوا کم است

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هوا کم است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

کاش می شد

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش می شد و کلمات کليدي :کیوان شاهبداغی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

ققنوس شعر من

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 
من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
 
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
 
انسان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ققنوس شعر من و کلمات کليدي :محمد علی بهمنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

رخ دوست

من برای  رخت  ای  دوست  جهان  را بازم

جان وشان و سیم و زر،خرد و کلان را بازم

جان و تن هیچ که هر نام و نشان دارم  دست

دلبرم   من  به   رضایت   همگان  را  بازم

من  برای عشق  تو گر  بدهی   ذره   ز  آن

هرچه در عالم هستی، انس و جان  را بازم

گر بگیری تو دو دستم از سرآغاز و  الست

تا   ابد  من  از  برایت   دیگران   را  بازم

به  تو ای  دلبر دل   گر تو   شوی  دلدارم

من  کران تا  به کران تا   بیکران را  بازم

در  تمنا  و  رجا   و هر  نیایش   یا    دعا

هدفی  جز  تو ندارم   تا که  جان  را  بازم

ای  رؤوف  و ای رحیم  و ای  نیاز کاینات

تو نظر کن من فدایت  ما ل و شان را بازم

به تو ای دوست قسم من به جوی لطف ز تو

حاضرم کون و مکان ،دهر و زمان را بازم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رخ دوست و کلمات کليدي :شاکر شاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

بالهای خیال

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال

به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست

که دوست جان کلام مناست در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت

به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال
 
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم

بشوق توست که تکرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی

که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز

نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال
 
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
 
بگو رسیده بیفتم به دامنت یا کال ؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن

مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی
 
به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام

کدام قله نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی؟ که سفرکردن از هوایت را
 
نمی توانم حتی به بالهای خیال




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بالهای خیال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

آخرین زمزمه

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 
تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
 
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آخرین زمزمه و کلمات کليدي :محمد علی بهمنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

مادر

خونمون خالیه از تو ، رفتی تو واسه همیشه

رفتی و نبودن تو ، هنوز باورم نمیشه

این اتاق ساده کم بود ، جای تو قلب بهشته

پَر زد از زمین خاکی ، یه فرشته یه فرشته

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنیم نازنینم اون فرشته مادرم بود

من چه خوشبختم که سالها روزگاری با تو داشتم

یادمه که با چه شوقی سر رو شونه هات میذاشتم

کاش میشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت

اسممو یه بار دیگه میشنیدم از زبونت

اشکامو تو پاک میکردی ، کاش برای بار آخر

من صدات میزدم و باز ، تو میگفتی جان مادر

کاش میشد حتی یه لحظه در کنار تو بشینم

اگه تو بودی میگفتی نذار اشکاتو ببینم

ای خدای مهربونم واسه تو رسیده مهمون

از دلم هرگز نمیره گر چه هست از دیده پنهون

توی قلب من میمونه تا ابد یاد یه لبخند

نازنینم رو از این پس میسپُرم به تو خداوند

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مادر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم گرفته است و کلمات کليدي :فروغ فرخزاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

چشمان تو

بر دو چشمان تو سوگند

در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی

آخرین عشقم تو هستی

سر زدی همچون ستاره

در شب تنهایی من

همچو باران بهاری

تن کشیدی روزگاری

در حریم شوره زاری

در قلب سردم زد جوانه

گل های خودروی ترانه

شیرین ترین افسانه ها

پر شد ز ما در خانه ها

قصه های عاشقانه

می ماند از ما این ترانه

بر روی لب ها جاودانه

در قحطی عشق و وفا

از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در این زمانه !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چشمان تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

مهربان من

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم

تا برای تو بمیرم

مهربان من !

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته

سر ز پایت بر نگیرم

همزبان من !

آمدم تا آن که باشم تکیه گاه خستگی هات

ای گل نیلوفر من !

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من

مهربان من !

بر دو چشم من نگا کن

تو منو از من جدا کن

با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن

مهربانی را صدا کن

این تو و من را رها کن

نازنینم

تو منو از نو بنا کن !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مهربان من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

غم من لیک غمی غمناک است

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :غم من لیک غمی غمناک است و کلمات کليدي :سهراب سپهری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

سلام

سلام میکنم به تو

سلام سر به زیر من

سلام وسعت بلند

سلام دلپذیر من

چه بی جواب مانده اند

سلام های ساده ام

بگو جواب می دهی

به حس ناگزیر من؟

چقدر مانده منتظر !

کنار کوچه های گم

نگاه سر به زیر تو

نگاه سر به زیر من؟

شما همیشه خوبها

شما همیشه ابرها

چقدر دور مانده اید

چقدر از کویر من!

پر از شعور عاشقی

چرا نمیشودکسی

فقط کمی نظیر تو

فقط کمی نظیر من

تو خواستی غزل، بیا

که این غزل برای توست

چرا سکوت میکنی

چرابهانه گیر من!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سلام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

سر شب

سر شب، عاشق باران بودم

و دلم، لک زده تا

بچکم از لب دیوار حیاط

نم آبی بزنم باغچه را

یاکریمی به دلم پر زده بود

که در ایوان خنک

تکه نانی بخورم

جرعه آبی لب حوض

بپرم تا لب بام

مثل یک قاصدک شاد و رها

رقص‌کنان، دل سپردم به نسیم

ماهی تنگ بلور

در دل روشن دریایی من

باله می‌جنبانید

من، چه افکنده حجابی در من

وقت آن‌ست دگر برخیزد

هم‌چو آیینه نشستم لب حوض

سینه خالی شده از هر چه جز او

گاه یک پولک سرخ

گاه یک شاپرک مست رها

شرم یک شاخه بید

راز ناز گل محبوبه‌شب

قامت پیچک تنهای صبور

سینه‌ام منزل نور

عدم‌آباد وجود

من، چه بی من زیباست

گل سرخم شاید

یا که یک بدبده خوب و نجیب

چمنم، یاسم، گاهی شبنم

رد باران جریان دارد بر گونه من

جنس ابر است چشمم

عشق در سینه سکوتی پر راز

روح من جنس خدا

نفسم زمزمه پاک نیاز

نیمه‌شب، من خود باران بودم

نم دیوار حیاط

ماهی کوچک حوض

قامت پیچک باغ

هر چه گشتم که بیابم ز من، آیا که نشانی

صد شوق

هیچ هیچم

همه چیز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سر شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد

چه می کنی؟اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود ازدلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشتی به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که این عشق از سرم برود

خدا کنه فقط زود آن زمان برسد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

بگشای پنجره دلت را

بگشای پنجره دلت را

تا آب در خاک نفوذ کند

و ترک‌های دلت

به‌دست لطافت آب

التیام یابد

بگشای پنجره دلت را

تا عشق را دوباره باور کنی

تا ما بودن را

دوباره از من و تو آغاز کنی

بگشای پنجره دلت را

تا نسیم محبت

بر اجزای وجودت بوزد

و بگویم:   دوستت دارم

و بگویی:   دوستم داری




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بگشای پنجره دلت را




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

باران که آمد

باران که آمد

لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد

و چشمهایم

و دستهایم

همه باران شدند

تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند

باران که آمد

من ماندم و

یک جفت پای خسته در میان کوچه ی بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد

بیادت بر تمام خویش گریستم

باران می بارد اما می آید

چون مسافری از کوچه های خاطره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران که آمد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

اگه دلت خواست

اگه دلت خواست خورشیدم باش

اگه دلت خواست مهتابم شو

شبا که خوابی آروم آروم

اگه دلت خواست بی تابم شو

اگه دلت خواست آغازم باش

اگه دلت خواست آهنگم کن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست دلتنگم کن

تو که نباشی دلگیرم

خاموش و تنها عشق من

تو که نباشی می میرم

از دست دنیا عشق من

تو که نباشی دلتنگم

آه از بی کسی تنهایی

تو که نباشی وای از من باشد گریه ها عشق من

اگه دلت خواست داغم کن

با حرم لبهات عشق من

اگه دلت خواست خوابم کن

با فکر فردات عشق من

تو که نباشی تاریکم

تنهای تنها بی رویا

تو که نباشی می سوزم

با یادت اینجا عشق من

همین که هستی آرومم

همین که گرمه با تو دستم

همین که با من هرجا هستی

همین که با تو هر جا هستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اگه دلت خواست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

از دریچه ماه

از تو می‌پرسم، ای اهورا می‌توان در جهان جاودان زیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- هر که را نام نیکو بماند جاودانی است

از تو می‌پرسم، ای اهورا تا به دست آورم نام نیکو بهترین کار در این جهان چیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به فرمان یزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوی جان‌های تاریک بردن

از تو می‌پرسم، ای اهورا چیست سرمایه رستگاری؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به مهر پدر آشنا کن - دین خود را به مادر ادا کن
 
ای پدر، ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من که باشم؟ بقای شما باد

ای اهورا

من که امروز، در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم رنج‌های گران پدر را

با کدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

یاد جان سوختن‌های مادر لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ که جان را قدر یک موی مادر بها نیست

او خدا نیست، اما وفایش کمتر از لطف و مهر خدا نیست . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :از دریچه ماه و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان گلباران باد .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دوستی و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

تو

منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

ناحیه همگراش دایره روی توست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو و کلمات کليدي :پروفسور هشترودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

پنهان کن مرا

پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پنهان کن مرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

بوی غزل و قافیه

تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای
 
به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای    

آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری

بی سبب نیست که در کنج دلم جا داری

به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی

یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی

یاسمن پوش ترین جای خدا را پر کن

من پر از زندگیم فاصله ها را پر کن
 
من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم

باز نسبت به شما حس غریبی دارم

غربت و رخوت دستان مرا باور کن

نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن

سالها قلب دم از صبر و تحمل میزد

به کتاب  غزل عشق  تفال میزد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بوی غزل و قافیه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باید فراموشت کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

بازار  عطاران

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار  عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تُرا   زو  ره   زند هر کس

یکی قلبی بیاراید   تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم
 
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد
 
به هر دیگی که میجوشد  میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که میجوشد  درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد ، نه هر بحری گوهر دارد
 
بنال ای بلبل دستان ، ازیرا ناله مستان
 
میان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

بنه سر گر نمیگنجی ، که اندر چشمه سوزن
 
اگر رشته نمیگنجد ازآن باشد که سر دارد
 
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار
 
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
 
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
 
چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را مانی

که میوهی نو دهد دایم درون دل سفر دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بازار عطاران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

٢٠ UP جدید* ٠٣/٠٧/۸٩

شعری برای لحظات جدایی

گریه کن دلت سبک شه

اگه دل مونده تو سینه

سرت رو بذار رو شونه ام

تنها پیشکشم همینه

بذار این شونه ی نمناک

تکیه گاه گریه باشه

بذار این خسته بیفته

تا شاید دوباره پاشه

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم

زیر بارون نگاهت

غسل تعمید ترانه س

میری اما بر می گردی

این سفر چه عاشقانه س

برو! من اینجا می مونم

چش براهتم همیشه

می دونم که بر می گردی

قصه مون تموم نمیشه

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شعری برای لحظات جدایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

دیگر کسی ساده نمی نویسد

دیگر کسی ساده نمی نویسد

ساده نمی گوید

حتی ساده نگاه هم نمی کند

و من همچنان چشم هایم

به دنبال کسی است

 که نگاهش ساده باشد

حرف هایش، خنده هایش

گریه هایش ساده باشند

ساده بپوشد

ساده راه برود

ساده دستهایم را بگیرد

ساده ساکت بماند

ساده شلوغ کند

باشد فقط همین




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگر کسی ساده نمی نویسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

دلمان خوش است

دلمان خوش است که می نویسیم

و دیگران می خوانند

و عده ای می گویند

آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند

و بعضی می خندند

دلمان خوش است

به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند

یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم

و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم

و چه ساده می شکنیم

همه چیز را..




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلمان خوش است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

می آید و من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :می آید و من نیستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من ؛نه اینکه مرا شکل تازه نیست

من از تو مینویسم و کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هرآن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هوا کم است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

من نه عاشقم نه محتاج

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من نه عاشقم نه محتاج




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

غروب بود

غروب بود و نگاهش طلوع دیگر داشت

غریبه ای که غم عشق را مقدر داشت

زمین به نام بهارش دهانی از گل بود

زمان به یمن نگاهش فروغ دیگر داشت

لبان مخملی اش تا به خنده وا می شد

لهیب تازه ای از شعر و شور در بر داشت

زبانه می زد و اتش به جانمان می ریخت

ز چشم های قشنگی که رنگ اذر داشت

رها چو قوی سپیدی در ابهای زلال

رسوم کهنه شرم و حجاب را در بر داشت

برید از تن گل جامه ای و در بر کرد

برای دلبری از مافسون مکرر داشت

خیال با تو نشستن خیال خامی بود

خیال خام حبابی که باد در سر داشت

شروع کن که به پایان رسیده ام اما

شروع عشق تو را دل هنوز باور داشت .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :غروب بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

عشق یعنی

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن
 
عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عشق یعنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

سر سبزترین خاطره

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود

بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود

که افق در پی وسعت آن گم می شد...

به تو می اندیشم...

به تو که حادثه ای در پس فردای منی...

به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...

به تو می اندیشم

مثل اندیشه یک برگ به گل

مثل پروانه به شمع

مثل عابد به عبادت

مثل عاشق به زیارت

و چه زیباست صدایت

و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...

و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...

و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...

دوستت میدارم

از همین نقطه خاکی تا عرش ....




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سر سبزترین خاطره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

در عین پریشــانـــی

چـــــون زلف تو ام جانا در عین پریشــانـــی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشـــــانم و بنشینـــم

تا آتش جـــــــانم را بنشینی و بنشــانی

ای شاهد افلاکی در مستــــی و در پاکــــــی
 
من چشـــم تو را مانم تو اشک مرا مانی
 
در سینه سوزانم مستـــــوری و مهجـــــــوری

در دیده بیـــدارم پیدایـــــی و پنهانــــــی
 
من زمــــــزمـــه عودم تو زمــــــزمـــــــه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانـی

از آتـــــــــــش سودایــــــــت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نســپاری و بســــــپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
 
روی از من سر گردان شاید که نگردانـــی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :در عین پریشــانـــی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

به دادم برس ای اشک

به دادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب

به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی

نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ

من و یک عالمه یاد

نشسته روبرویم

کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه

به عشقش پشت پا زد

برای بودن من

به خود رنگ فنا زد

چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن

برای اون که سایه س همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن

دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و

خودش ویرون شد از درد

بدادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی

نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش

به دادم برس ای اشک




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :به دادم برس ای اشک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

منتظر لحظه ای هستم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :منتظر لحظه ای هستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

شنیدم که می آید از سمت باران

چه میشد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی ، بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنیدم که می آید از سمت باران

بهاری که امیدوارم تو باشی

فقط یک هوس دارم، اینکه همیشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

کمی کودکانه است، اما نمی شد

که اسب تو باشم ، سوارم تو باشی؟

صدا کن که در حجم این بی کسی ها

کنار تو باشم، کنارم تو باشی

تو باشی و بعد از تو دنیا نباشد

تو باشی و لیل و نهارم تو باشی

خدا خواست چشمم به راه تو باشد

که مهتاب شبهای تارم تو باشی

به پایان شعرم رسیدم ، الهی

که پایان این انتظارم تو باشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شنیدم که می آید از سمت باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

دلنشینی یک دیدار

در دلنشینی یک دیدار

فاصله ها فرو میریزند

تپش قلب ها

فریاد سکوت میشوند

و دستها

پلی برای روایت دو احساس

و چشم ها

روشنی فرداهای مجهول

دستان من و تو دور از هم و باهم

خواهند نوشت

در این لحظه های دیر پا

قصه شب ها و تنهائی دل ها را

قصه چشم ها و نگاه های انتظار را

قصه غم ها و اشک های سوزان را

قصه رازها و نیاز های بی پایان را
 
من و تو دور نبودیم چنین

من و تو هر دو ز یک طایفه ایم

من و تو هر دو ز یک قافله ایم

با من احساس غریبی مکن امروز

من و تو زاده ز یک احساسیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلنشینی یک دیدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

دلم میترسد

به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی

و دل خسته ی من می ترسد که تو پژمرده شوی

که تو مرا به فراموشی شبها سپری

که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی

و به شبهای امیدم تو تباهی بزنی

دل من ترانه دارد غم عاشقانه دارد

به هوای روی ماهت همه شب بهانه دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دلم میترسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

برای عشق

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برای عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

اوقدر غملی دولاندیم

اوقدر غملی دولاندیم بیله بیلدیم کی جهان بیرجه منه یار اولاجاق

نه بیلدیم کی جهان انسانا زندان اولاجاق

بو منه آرزودی کی بو جهاندا سن خوشبخت اولاسان

اولمیا غم سنیچون همیشه دل شاد اولاسان




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :اوقدر غملی دولاندیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

هجرانین اودو

هجرانین اودونا یاندیقجا اورک

وصالین عشقیله جانلانیر دیلک

نه قدر قارانلیق منی سیخسادا

اگیلمز کوره گیم ، یورولماز بیلک

آل گونش عشقیله دوشموشم یولا

سئوگیلیم سحرله وئریب قول – قولا

دویورام صاباحین شیرین نغمه سین

بیرلیک ده تبریز ده ییغیشاق طویا
 
اوره گیمده مین بیر آرزو اولسادا

بو یولدا جان آغیر درده باتسادا

مینیندن بیرینه چاتاجاغام من

بو تایی او تایا قاتاجاغام من

سن منیم سسیم سن ، من سنین سسین

یورولماسین قارداش دئیه ن نفسین

گل قاتاق سسیمیز سسلره دؤنسون

یاراق آیریلیغین چیرکین سینه سین

ازلدن بیر اوخا یارالاندیق بیز

بیر ائودن نه یامان آرالاندیق بیز

حسرتین اودونا یاندیق دیز به دیز

او گوندن یاسلیدیر آنامیز تبریز

او گونو گؤرسئیدیم گلمیشم سیزه

اوتورموشام قارداشیملا اوز اوزه

داهی اوره گیمین بیتر یاراسی

باکی دان یوللانیب چاتاق تبریزه

«ارک»ین سلامی وار «قیز قالاسی»نا

«قورو گؤل» «گؤی گؤل»-و سالیر یادینا

جیرتدان قارانلیقدا پیچیلداشیری

ساوآلان حسرتدی اؤز بالاسینا

ازلدن وورغونام من گؤزل لیگه

قیزیل گول بولبولو گتیرر دیله

سئوگیلیم او تایدان منی سسله ییر

یوخ-یوخ دؤزنمیرم من بو نیسگیله

« چای اوغلو » داریخما گؤتور چال سازین

یاییلسین ائللره اودلو آوازین

داریخما گون گلر بختیار ایلن

کؤرپولر سالاریق اوسده آرازین




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هجرانین اودو و کلمات کليدي :چای اوغلی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

دونیا بش گوندی

ایلرم هر گجه حسرتله خیالون گوزلیم

آیا باخدیقجا دوشر یاده جمالون گوزلیم

دونیا بش گوندی گولوم آتما نظردن بیزی سن

یوخلا هر دمده منی اولسا مجالون گوزلیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دونیا بش گوندی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

برای تویی که قلبت پـاک است

برای تو می نویسم

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که قلبت پـاک است

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :برای تویی که قلبت پـاک است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

نخستین نگاه

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

 رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پر گشودیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نخستین نگاه و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

کوله بار

کوله بار ای دوستان ما بسته ایم

چونکه ما دل داده ها،دل برده ایم

دوستان  ما  از تلاش و عزمتان

درس  اخلاص عمل  بگرفته ایم

و ز محبت های  ناب    مهرتان

چه بسا ما  جرعه ها نوشیده ایم

و ز رفاقت ،  هم نشینی  با شما

میوه ای بس پر بها ما  چیده ایم

وز وفا و پاکی و خوش خویتان

درسهای زندگی  ما  خوانده ایم

ما  به همراه  شما  در  این گذر

راه را با جان و دل  پیموده ایم

ما  ز قعر  ویل  تا  قاف    فلک

پندها  از این  و آن  بنوشته ایم

توشه ی ما دوستان در این گذر

دلستانی را به از کین جسته ایم

تا  نسازد  ما   جهان   بی  وفا

دل جفا، پژمرده یا دل مرده ایم

دوستان هرچندگوییم،اندک است

وین قسم ، ما ذره ای ناگفته ایم

جمعتان باشد پر از عشق وصفا

تا زمان بوده و تک تک  بوده ایم

آرزوی  ما  ،    علو   سرمدی

وین دعای ما بود ،  تا زنده ایم

در امید از جمع  پر لطف  شما

اینچنین سازد که ما هم تشنه ایم

دوستان ما سوی دیگرسرنوشت

گام را  در راه  دیگر  کرده ایم

ورچه دشواراست دوری ازشما

لیک  ما  این  رسم  دنیا  دیده ایم

ور چه غم  سازد  دل ما  آتشین

شکر اله که چه سان  دلبسته ایم

ای عزیزان به  از جان و روان

ما شمارا دست حق  بسپرده ایم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کوله بار و کلمات کليدي :شاکرشاهدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

قصه شیرین

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که "تو"یی ؛ بر نیاید دگر آواز از"من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست، پبذیریم به جان

هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!

آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"

تیشه میزد "فرهاد"

نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس

نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!

کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است
 
رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدَت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :قصه شیرین و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

شنیدم که می آید از سمت باران

چه میشد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی ، بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنیدم که می آید از سمت باران

بهاری که امیدوارم تو باشی

فقط یک هوس دارم، اینکه همیشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

کمی کودکانه است، اما نمی شد

که اسب تو باشم ، سوارم تو باشی؟

صدا کن که در حجم این بی کسی ها

کنار تو باشم، کنارم تو باشی

تو باشی و بعد از تو دنیا نباشد

تو باشی و لیل و نهارم تو باشی

خدا خواست چشمم به راه تو باشد

که مهتاب شبهای تارم تو باشی

به پایان شعرم رسیدم ، الهی

که پایان این انتظارم تو باشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شنیدم که می آید از سمت باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

دم دمک

من از اشک دو دیده  شیره جان

سر و دست و دوپاهایت بشویم

نگاه  شوق  چشمانی  خمارین

بسوی  روی  مهسایت  بسویم

من ازهربوته زاری رنگ ومنظر

برای  کاخ   رؤیایت    بپویم

ز آبر آسمان افسونترین پوش

برای  قد   رعنایت     تنویم

و یا  از بهترین  گلهای عالم

فراوان در سراهایت  برویم

گلان یا غنچه ها را عاشقانه

برای  روح  زیبایت  بجویم

هزاران نغمه و شعر و ترانه

برای  مقدم  و  آیت   بگویم

به امیدی  که  تو آیی بپیشم

که تا از دم دمک هایت ببویم

شاکر شاهدی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دم دمک و کلمات کليدي :شاکر شاهدی