رخ دوست
من برای رخت ای دوست جهان را بازم
جان وشان و سیم و زر،خرد و کلان را بازم
جان و تن هیچ که هر نام و نشان دارم دست
دلبرم من به رضایت همگان را بازم
من برای عشق تو گر بدهی ذره ز آن
هرچه در عالم هستی، انس و جان را بازم
گر بگیری تو دو دستم از سرآغاز و الست
تا ابد من از برایت دیگران را بازم
به تو ای دلبر دل گر تو شوی دلدارم
من کران تا به کران تا بیکران را بازم
در تمنا و رجا و هر نیایش یا دعا
هدفی جز تو ندارم تا که جان را بازم
ای رؤوف و ای رحیم و ای نیاز کاینات
تو نظر کن من فدایت ما ل و شان را بازم
به تو ای دوست قسم من به جوی لطف ز تو
حاضرم کون و مکان ،دهر و زمان را بازم
دم دمک
من از اشک دو دیده شیره جان
سر و دست و دوپاهایت بشویم
نگاه شوق چشمانی خمارین
بسوی روی مهسایت بسویم
من ازهربوته زاری رنگ ومنظر
برای کاخ رؤیایت بپویم
ز آبر آسمان افسونترین پوش
برای قد رعنایت تنویم
و یا از بهترین گلهای عالم
فراوان در سراهایت برویم
گلان یا غنچه ها را عاشقانه
برای روح زیبایت بجویم
هزاران نغمه و شعر و ترانه
برای مقدم و آیت بگویم
به امیدی که تو آیی بپیشم
که تا از دم دمک هایت ببویم
شاکر شاهدی
دلبر عاشق
من به زلف خم دلبر عاشق ماه شدم
مستی چهره او دیدم می راه شدم
باصفایی که بدیدم زین طلا واژه عشق
به خداوند قسم عاشق میگاه شدم
دل عاشق
شب است و ماه دل مهتاب تابانده هر جارا
صدای رقص و آوازش چه مستان کرده دلهارا
به نورش نور بارانده به جامش باده آورده
که تا مستان کند دل را مخواباند همی مارا
خدایا طول ده این شب میاسای این دل عاشق
به شورانش ز نای و بن میاور صبح فرد ارا
