رهگذر
سخن از ماندن نیست،من و تو رهگذریم،راه طولانی و پر پیچ و خم است،همه باید برویم تا افقهای وسیع،تا آنجا که محبت پیداست و شاید اینجا سر آغاز بودن است و من و تو و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری
ما می گریزیم
شاید از بودن
شاید از ماندن
شاید از رفتن
جز هراس ما را چه باید
من و تو رهگذریم
به فردا بیند یش به طلوعی دیگر و به آغازی دوباره و ما گشایندهء راهیم لغزش صبر مداومت
ولی بدان و باور کن
اینجا بی شک آغاز بودن ماست.
رهگذر
یکی مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته ‚ غبار آلود
نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی
که من در سالهای پیش
همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش
و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم
گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست
گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید
و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش
کوسنهای رنگینم
کنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه من باید به خود
هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جامهای باده می خواند که ایا هیچ
باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا
جای خوابی هست ؟
رهگذر
خدایا من در این رهگذر عمر که جز تو کسی را یار ویاور نمی بینم اندوخته ای از بهترین تجربیات
دارم که چه تلخ و چه شیرین همواره با من است خدایا فهم مصلحت و تقدیری که همگان از ان یاد
می کنند چه سخت و چه صعب است. خدایا نمی دانم آیا سعی در فهم تقدیر اندیشیدن به ان و
تفحص در تدبیر تو یعنی دخالت به امور خاص تو؟ نمی دانم اگر بهانه حکمت و تقدیر تو نبود چگونه
گذر ایام را بر خود هموار می ساختیم؟چگونه بر اعمال نا ثواب خود توجیه خواست تو می گذاشتیم؟
خدایا تنها دلیل وجود بودنم در این سیطره خاکی تو هستی چه اگر وجودت را احساس نمی کردم
در دم به این زندگی مطابق با حکمت و تقدیر تلخ خاتمه می دادم یکتای تنها ، تمسخر زندگی،
تمسخر حرکت، تمسخر القای امید به تو، تمسخر ترس از اتش دوزخت، تمسخر وعده بهشت
برینت، تمسخر چرب زبانی برای به دست اوردن آنچه که در این دنیا بهترین محسوب می شود،
جاذبه ای برای گفتگو با تو نیست تنها به عشق آنکه کسی هست مرا بفهمد و از همه رموز نهانیم
مطلع باشد اشتیاق با تو بودن را در وجودم به غلیان می اندازد کسی که بی منت دوستم می دارد
بی منت با من بودن را فخر خویش میداند کسی که بی چشمداشت می بخشدم و بی
چشمداشت طالب دوستی من است خوب می دانم که بی نیازی و به رفاقت موجودی که خود
خالق آن بودی خدایا نمی دانم چگونه باید به تو عشق ورزید نمی دانم چگونه باید با این ظرف ادراک
اندک تو را تا بی نهایت بفهمم
