نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

خدای مهربون من

عجیب هوای هیجان عاشقی هامان کرده دلم....

روزگاری شرقی ترین الهه ی قلبت به تبسمی مغلوب دستانت بود

گویی روزها ...

نه...

ماهها

 و یا شاید هم چندسالیست رغبتی برای تماشای زیبایی چشمانش نداشته ای.

به یادت هست؟

دریای چشمانش  دیرزمانیست  کویر را هم رو سفید کرده است

و تو حتی به یاد نداری قایقت را در کنار کدام اسکله به  جا گذاشته ای

عجیب هوای عاشقانه هایت کرده دلم...

به یاد تنگ بودن عقربه های ساعتت نبودم!

ببخش وقت برای باهم بودن زیاد است ...

کار باز هم از لرزش معصومانه ی شانه های الهه ات مهم تر است

عجیب هوای عاشقی کرده دلم...

کسی در عمق بازوانم فریاد می زند

چه فرقی دارد عاشق  او باشی یا من!

اصل عاشقیت مهم است !!!

عجیب نیست!

دیگر همه ی هواهای دلم به قاب عکسی خاک گرفته مصلوب شده...

هوایی ندارد دلم؟ حتی هوای هیجان عاشقی هایت را....!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدای مهربون من