نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/19

تنهایی

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی میکشیم تا دوست را به یاری نخوانیم برای او کاری میکنیم و این خود دل را شکیبا میکند

طعم توفیق را می چشاند و چه تلخ است لذت را"تنها"بردن و چه بدبختی آزار دهنده ای ست"تنها"خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد"تنهایی"را در سرت زنده میکند.
"تنها"خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است.
"تنها"بودن,بودنی به نیمه است.
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی"را احساس کردم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تنهایی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

تنهایی

می‌ترسم

می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،

نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،

از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم .

از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .

از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .

از دوست‌نمایان ...

از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .

از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...

سال‌هاست که می‌ترسم.

از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.

به خلوتِ خالی از چشم

می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 

می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛

عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .

تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟

کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.

کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !

فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!

من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم

خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد

مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند

سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.

از من هم پرسیده‌اند ؟

یادم نمی‌آید ... !

و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.

من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .

می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید.

حتی از تو...

راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو کیستی؟

کیستی ای چشم‌های پنهان ؟

از تو هم می‌ترسم .

اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.

همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.

شاید دست‌هایت را گشودی...

شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.

ای مخاطب ناآشنا !

شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی .

ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !




کلمات کليدي :تنهایی