نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/29

باران

هنوز هم وقتی باران می آید

تنم را به قطرات باران می سپارم

می گویند باران رساناست

شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :باران و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

باران

چیست این باران که دلخواه من است ؟

زیر چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا می کنم

قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائی رها،

می زند در موج حیرت دست و پا،

خود نمی داند که می افتد کجا !

در زمین،

همزبانانی ظریف و نازنین،

می دهند از مهربانی جا به هم،

تا بپیوندند چون دریا به هم !

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

هر حبابی، دیدهای در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی !

با تب تنهائی جانکاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش.

سیل غم در سینه غوغا می کند،

قطره دل میل دریا می کند،

قطره تنها کجا، دریا کجا،

دور ماندم از رفیقان تا کجا!

همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !

شاید از این تیرگی ها بگذریم .

ره به سوی روشنائی ها بریم .

می روم، شاید کسی پیدا شود،

بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران و کلمات کليدي :فریدون مشیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

شب نیلوفری

پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.

نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد. (باز باران می بارد) و حسی

ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان

می آورد.

ناخواسته از جا برمی خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند!؟

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند.

دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می

شود.

زیر لب آهسته زمزمه می کنم ((باران باران))

 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شب نیلوفری و کلمات کليدي :باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

باران

باران را دوست نداشت

همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود

گریه را دوست نداشت

همیشه هنگامی گریه می آمد که دلش شکسته بود

دلش را هم دوست نداشت

همیشه زمانی دلش می شکست که، او را می دید

اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت

اما از باران نه تمام مشکل همین جا بود او باران را دوست نداشت.




کلمات کليدي :باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

باران

باز باران ، امروز هم باران می بارد . باران می بارد و من دوست دارم تنهای تنها در خیابانها راه

بروم .هوا سرد است وسردی آن تا مغز استخوان را می سوزاند. شاید من اینطور احساس می

کنم . دیگر هیچ گله ای نیست . در این دنیایی که همچون برهوت پر شده از خاروخاشاک هیچ

امیدی به بارش بارانش نیست، هیچ جایی برای من وجود ندارد . دلم گرفته ، هوای دلم بارانی

است ولی عجیب است که هرچه ابر دلم می بارد آسمانش پاک و صاف و آفتابی نمی شود

خوش به حال آسمان ، خوش به حالش که از زمین جداست از این دنیا جداست واز این آدمها

جداست. آدمهایی که چه بی تفاوت از کنار یکدیگر می گذرند، بی آنکه به فکر قلبهای شکسته

باشند ، به فکر اشکهای یتیم یا پیرمرد ناتوان یا عاشقی پریشان یا... چه فرقی می کند وقتی

تمام احساسها مرده ، مهربانی نابود شده وعاطفه رو به زوال است دیگر چه جای این

حرفهاست . من که دنیا را فقط در سادگی واحساس و عاطفه و مهربانی وشعرهای مصدق

می دیدم ، از پژمردن یک شاخه گل دلم می گرفت وبا یک لبخند کوچک به شوق می آمدم ،

فکر پروازدر دیاری دیگر بودم وعشق را چه صادقانه باور می کردم ، دیگر هیچ امیدی ندارم . بی

هدف از کوچه ها می گذرم وحسرت می خورم .حسرت لحظه های قشنگی که می توانستند

یاد آورگذشته ای خوش باشند وامروز با خوبی یادشان کنم . حسرت روزهایی که گذشتند و به

گذشته پیوستند. من در حسرت آن روزها مردم ،   من در حسرت آن لحظه ها سوختم . من در

حسرت پرواز ماندم...

آه باران!

ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که عمری است در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟




کلمات کليدي :باران