آفتاب
و آفتاب با آن صبر بلندش کنج حیاط نشست
غروبم را تماشا کردم
اما چه صبور تر بودند
فالگیرانی که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند
آفتاب
گاهی، نور نگاه تو وقتی در وجودم میپیچد
!غربت را فراموش میکنم
گاهی، تاریکی آغازیست برای لحظه ای که قدر نور را بدانم
درهای اتاق بسته است، مثل زندان
چشم هایم بسته است، مثل زندانی
و من
مثل پرنده ای درون قفس
!قفسی که خود ساخته ام
!تو در کنار منی معبودم
میخواهم تو را ببینم
خود را رها میکنم و
آفتاب را میبینم
کلمات کليدي :آفتاب
