نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢

 UP جدید* 25/10/92

یادمون باشه

یادمون باشه همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" ، کمی کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" ، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یادمون باشه و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

UP جدید* 16/07/92

 یه دوست خوب

لذت داشتن یه دوست خوب تو یه دنیای بد...

مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم تو هوای سرده.

درسته که هوا رو گرم نمی کنه ، ولی آدمو که دلگرم می کن

 

" شاید دیگه وبلاگم رو آپ نکنم یا اینکه کلا" حذف کنم "




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یه دوست خوب و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢

UP جدید* 10/06/92

مگر نمی دانیم

دلم به حال عشق می سوزد

چرا سالهاست کسی را عاشق ندیده ام ؟

مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مگر نمی دانیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢

UP جدید* 02/06/92

مرد باش

زمین به مرد بودنت نیاز داره . . .

مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز . . .

مردونه گریه کن ، مردونه ببخش . . .

مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت . . . مردباش و هیچوقت نامردی نکن

مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده ، مرد باش .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مرد باش و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢

UP جدید* 12/03/92

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یک دقیقه سکوت و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

  UP جدید* 28/02/92

موضوع انشاء

موضوع انشاء : خوشبختی

به نام خدا

خوشبختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد

پایان !!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :موضوع انشاء و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

UP جدید* 21/02/92

روش زندگی

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند

اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :روش زندگی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

UP جدید* 18/01/92

قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢

 UP جدید* 15/01/92

 به یاد داشته باش

خدا در دستیست که به یاری میگیری ،

در قلبیست که شاد میکنی ...

در لبخندیست که به لب مینشانی ...

خدا در عطر خوش نانیست ، که به دیگری میدهی

در جشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی

و آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی ... !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به یاد داشته باش و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

UP جدید* 27/12/91

بدون شرح

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ، ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی مردم تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ، ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت ، ولی موفق باش .

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ، ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ، ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ، ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ، ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد .

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بدون شرح و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱

UP جدید* 17/12/91

یاد بگیریم اینگونه باشیم

1 - به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
 
2 - با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
 
3 - همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
 
4 - وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
 
5 - وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
 
6 - قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
 
7 - به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
 
8 - هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
 
9 - عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
 
10 - در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
 
11 - مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
 
12 - آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
 
13 - وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
 
14 - به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
 
15 - وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .
 
16 - وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
 
17 - این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
 
18 - اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
 
19 - وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
 
20 - وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
 
21 - زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .این پیام را پیش خود نگه ندارید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یاد بگیریم اینگونه باشیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱

 UP جدید* 10/12/91

 بنده و خدا

بنده از خدا پرسید :
چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟
 
خدا پاسخ داد :
 
کودکی شان

این که از کودکی شان زود خسته می شوند و عجله دارند تا بزرگ شوند،بعد دوباره پس از مدتی آرزو می کنند که ای کاش کودک بودند .

این که سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
 
و بعد از مدتی دوباره پول هایشان را می دهند تا  سلامت خود را به دست آورند .
 
این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند
 
بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.

این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد
 
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

پس از خداوند پرسید :
 
در مقام پروردگار می خواهی بنده هایت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟

خداوند گفت :
 
بیاموزند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که  خودشان او را دوست بدارند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم هایی عمیق در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیازمند است.

بیاموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان رابیان کنند.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دیدمختلف داشته باشند.

بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند.

پس بنده بار دیگر از خداوند پرسید:
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بنده هایتان بدانند؟

 و خداوند فرمود:
فقط این که بدانند که من هستم ... همیشه و همه جا




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بنده و خدا و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

UP جدید* 07/12/91

روزهای کودکی

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود.

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ...!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :روزهای کودکی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱

UP جدید* 30/11/91

چند نکته

1. دل تنها عضوی است که با نگاه لمس می شود.

2. دل تاری است که وقتی بشکند بهتر می نوازد.

3. خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندنی ها قرار دهد.

4. غرور از فرشته شیطان ، و تواضع از خاک ، انسان می سازد.

5. گرفتار گناه ، اسیر هر دو عالم است.

6. حقیقت رنگ کردن مردم عینکی شدن خود است.

7. زنی که جواهر است از جواهرات برای خویش بت نمی سازد.

8. چشم دروغگو بیشتر از معمول پلک می زند.

9. مطالعه یک کتاب تجربه یک زندگیست.

10. لبخند طاق نصرتی بر دروازه دل است.

11. کودکان خوبند اگر خلاف کردند بزرگترها را ادب کنید.

12. رابطه ای که با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه می یابد.

13. چاله شکست پر است از انسان های تندرو.

14. دوست جدید دنیای جدید است.

15. همه از عشق دم می زنند اما عاشقان در سکوت می میرند.

16. هر کس در هنگام شکست ها نشکند پیروز است.

17. همه انسان ها در شهر خیال خویش اسطوره هایی منحصر به فردند.

18. زندگی ساختنی است نه گذراندنی.

19. جهان بزرگتر از آن است که با کار تو خراب شود با گناه خود را خراب نکن.

20. غرور انهدام است مغرور نباش.

21. ای انسان بمان برای ساختن و نساز برای ماندن.

22. امروز فرصتی است برای جبران دیروز و ساختن فردا.

23. ارزانترین و زیباترین آرایش صورت لبخند است.

24. بقا از آن خداست باور ندارید از گذشتگان بپرسید.

25. کسی که هدف های بزرگ دارد بزرگ می میرد.

26. در میدان عشق قاتل و مقتول محبوب یکدیگرند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چند نکته و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱

UP جدید* 15/11/91

هرگز فکر نکنید

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه فروشی نیست.

هرگز فکر نکنید دیگران احمقند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هرگز فکر نکنید و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱

UP جدید* 18/10/91

به همین سادگی

به همین سادگی، فراموش می کنی که زن هستی، جوان و زیبا..

به همین سادگی، نمیبینی که کودکانت همبازی می خواهند و نه آشپزی ماهر…

به همین سادگی، فراموش می کنی که پسرکت مادری امروزی و شیک می خواهد با روسری قرمز..

به همین سادگی، سنگ صبور همه می شوی…

به همین سادگی، خودت را فراموش می کنی..

به همین سادگی، حرفهایت را می خوری و به شوهرت نمی گویی..

به همین سادگی، از دنیای همسرت دور می شوی..

به همین سادگی، نمی دانی که باید تغییر کنی نه با کردارت که با افکارت…

به همین سادگی، همه چیز را می بازی، عشقت، همسرت، دخترت و پسرت را…

به همین سادگیِ صدا زدن اسمت در خواب، دیگر ترکش نمی کنی…

به همین سادگی، یک نیمه مستندِ کم دیالوگ می سازی که چندین سیمرغ بر سرش سایه می اندازد..

به همین سادگی، یک تیتراژ آغازین دلچسب برای فیلمت می سازی…

به همین سادگی برای «روغن لادن»، «شیرپاک»، «ماشین لباسشویی ارج»، «قنادی گلستان»، «انستیتو زبان سیمین»، «سن ایچ»، «چای گلستان» و «بانک اقتصاد نوین» تبلیغ میکنی..

»به همین سادگی»، فیلمی از رضا میرکریمی

و زندگی نیز به همین سادگی است..

به همین سادگی می توان شاد و پیروز بود

و به همین سادگی می توان، همه چیز را باخت.

سادگی را جدی بگیرید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به همین سادگی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱

UP جدید* 08/09/91

خدا پشت پنجره ایستاده

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده.

همه زندگیتون ، همه کاراتون رو دیده.

اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

همیشه به خاطر داشته باشید:
 
*خدا پشت پنجره ایستاده*




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا پشت پنجره ایستاده و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 14/08/91

همیشه شاد باش و بخند

هیچ چیز در دنیاارزش ناراحت شدن را ندارد، اگر باور نداری این مطلب را بخوان.

چرا ناراحتی؟ ممکن است هرروز فقط با دو حالت رو به رو شوی وقتی که حالت خوب است یا  وقتی که مریض هستی.

اگر حالت خوب باشد که موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما وقتی مریض هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی : حالت اول وقتی است که در حال خوب شدن هستی و حالت دوم وقتی است که داری از دنیا میری !

اگر حالت رو به بهبودی است که موردی برای ناراحتی وجود ندارد ، اما اگر در حال مردن هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی یا به بهشت میروی یا به جهنم !

اگر به بهشت بروی که موردی برای ناراحتی وجود ندارد اما اگر به جهنم بروی ، آنجا دوستان زیادی در انتظارت هستند که حتی وقت نمی کنی برای آنها دست تکان بدهی !

پس همیشه شاد باش و بخند

هرگز برای غروب کردن خورشید گریه نکن زیرا آن وقت، اشک هایت به تو مجال نمیدهند تا زیبایی های ستاره را ببینی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :همیشه شاد باش و بخند و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 04/08/91

خود به خود حل می شود

روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین و ناراحت است. نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد. باغبان که مردی جاافتاده بود گفت:" راستش بعدازظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم. وقتی هنگام غروب می خواهم به منزل برگردم هنگام عبور از باریکه ای مشرف به دره جوانی قلدر سرراهم سبز می شود و مرا تهدید می کند که یا پولم را به او بدهم و یا اینکه مرا از دره به پائین پرتاب می کند. من هم که از بلندی می ترسم بلافاصله دسترنجم را به او می دهم و دست خالی به منزل می روم. امروز هم می ترسم باز او سرراهم سبز شود و باز تهدیدم کند که مرا به پائین دره هل دهد!؟"

شیوانا با تعجب گفت:" اما تو هم که هیکل و اندامت بد نیست و به اندازه کافی زور بازو برای دفاع از خودت داری! پس تنها امتیاز آن جوان قلدر تهدید تو به هل دادن ته دره است. امروز اگر سراغ ات آمد به او بچسب ورهایش نکن. به او بگو که حاضری ته دره بروی به شرطی که او را هم همراه خودت به ته دره ببری! مطمئن باش همه چیز حل می شود."

روز بعد شیوانا باغبان را دید که خوشحال و شاد مشغول کار است. شیوانا نتیجه را پرسید. مرد باغبان با خنده گفت: " آنچه گفتید را انجام دادم. به محض اینکه به جوان قلدر چسبیدم و به او گفتم که می خواهم او را همراه خودم به ته دره ببرم ، آنچنان به گریه و زاری افتاد که اصلا باورم نمی شد. آن لحظه بود که فهمیدم او خودش از دره افتادن بیشتر از من می ترسد. به محض اینکه رهایش کردم مثل باد از من دور شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد. "
 
شیوانا با لبخند گفت:" همه آنهایی که انسان ها را تهدید می کنند از ابزارهای تهدیدی استفاده می کنند که خودشان بیشتر از آن ابزارها وحشت دارند. هرکس تو را به چیزی تهدید می کند به زبان بی زبانی می گوید که نقطه ضعف خودش همان است. پس از این به بعد هر گاه در معرض تهدیدی قرار گرفتی عین همان تهدید را علیه مهاجم به کار بگیر. می بینی همه چیز خود به خود حل می شود!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خود به خود حل می شود و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

UP جدید* 02/08/91

خدایا  ، تو را می خوانیم

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود

وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌

و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند،

وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد،

وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام...
 
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو،

فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم.

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی،
 
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری،

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی،

سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند،

خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده،

قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان.

تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان،

ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید...

خدایا

تورا صدا میکنیم ،تو را می خوانیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایا ، تو را می خوانیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱

UP جدید* 29/07/91

آرزوهای من برای شما

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آرزوهای من برای شما و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱

UP جدید* 19/07/91

نکته ها

کودکان گذشته ندارند .

دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند .

 ادب خرجی ندارد ولی همه چیز را می تواند خریداری کند .

 مواظب باشید حقیقت را لابه لای آرزوهای خود گم نکنید .

فرصت چیزی است اگر زیاد به دنبالش بگردید از دست می رود .

راستی و حقیقت پیشه ایست که هرگز ورشکستگی به دنبال ندارد .

اگر باور کنیم که جاودانه نیستیم قدر یکدیگر را می فهمیم و باعث آزار کسی نمی شویم .

هیچ وقت برای چیزی که نداریدناراحت نشوید بلکه به خاطر آنچه که دارید شاد باشید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نکته ها و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

 UP جدید* 11/07/91

 کم کم یاد خواهی گرفت

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.




کلمات کليدي :کم کم یاد خواهی گرفت و کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خورخه لوییس بورخس و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱

UP جدید* 30/06/91

مردی که دلش میخواست بگه سیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود.

می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.

می خواست بنویسد، قلمی نداشت،

می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد

.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.

می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد.

می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند.

می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.

می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.

می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود.

می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.

می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود.

می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت.

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد،

می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند.

آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت

می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود.

یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد

دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مردی که دلش میخواست بگه سیب و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱

UP جدید* 29/06/91

مراقب قلب ها باشیم

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مراقب قلب ها باشیم و کلمات کليدي :ژان پل سارتر و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱

UP جدید* 21/06/91

پرسه در حوالی زندگی

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار.

قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم.

راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم.

می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.

" پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور "




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پرسه در حوالی زندگی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

UP جدید* 20/06/91

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است

می توان با یک گلیم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد

می توان با هیچ ساخت

می توان صد بار هم مهربانی را خدا را عشق را با لبی خندانتر از یه شاخه گل تفسیر کرد

می نوان بی رنگ بود

همچو آب چشمه ای پاک و زلال

می توان در فکر باغ و دشت بود

عاشق گلگشت بود

می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خوبی از هر چیز دیگر بهتر است و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

UP جدید* 16/06/91

خدای تنهایی

ای خدای تنهایی

آن زمان که همگان به انسان پشت می کنند

تنها حضور تو ....  تنهایی را طراوت می بخشد

خودت را از ما دریغ نکن......

خدایا !

دل ما را از آن خودت  و چشم ما را  نگران خودت کن...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدای تنهایی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

 UP جدید* 14/06/91

هزار سال

آن کس که لذت یک روز زیستن و عاشق بودن را تجربه کنه ، انگار که هزار سال زیسته و آنکه امروزش رو قدر نمیدونه ، هزار سال هم به کارش نمی آد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هزار سال و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱

UP جدید* 09/06/91

ازخواب بیدارم کن و بگو

بیدارم کن و بگو که هنوز دنیا پر از قشنگیه .

بگو که همه این سیاهی ها دروغه و وقتی صبح بشه بازهم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها روازخواب بیدار می کنه .

بگو هنوز هم خورشید می آد و با دستهای پر از نورش شب سیاه رو می بره .

بگو که هنوز روی گلبرگهای ظریف شقایق ، یه جایی برای شبنم ها هست .

بگو که هنوز میشه توی چشمهای یه غریبه خیره شد و از عشق گفت .

بگو که میشه یه گوشه دنیا یه جایی برای اشکهای دلتنگی پیدا کرد .

بگو که اینهمه دروغ و کینه فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چیز دوباره عوض میشه .همه سیاهی ها دوباره سفید میشه .

بگو که هنوز شاهزاده شهر پریون بااسب سفیدش می آد وعاشق دختر فقیرمیشه واونو با خودش به شهررویا می بره .

بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همدیگه رو دوست دارن و هنوز دستی پیدا میشه که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگیره .

کاش زودتر یکی بیاد و از این کابوس بیدارم کنه .

بیدارم کنه و بگه تمام این پلیدی ها فقط یه خواب بوده .

بگه که هنوز دنیا ، یعنی یه جای قشنگ و امن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ازخواب بیدارم کن و بگو و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 21/05/91 

دخترک کبریت فروش

دخترک برگشت

چه بزرگ شده بود

پرسیدم : پس کبریتهایت کو؟

پوزخندی زد!

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد...

گفتم: میخواهم امشب

با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم!!

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...

گفت : کبریتهایم را نخریدند!

سالهاست تن می فروشم!

می خری؟؟؟!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دخترک کبریت فروش و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 14/05/91

وقتی

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی   بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :وقتی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 12/05/91

زن و مرد جوان

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست ، انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید ، احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد ، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد ، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید ، مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زن و مرد جوان و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 29/04/91

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم

توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم

آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند

آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند

و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم
 
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام

ما چیپس نداشتیم که بخوریم

حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم

ما ویدیو نداشتیم

ما ماهواره نداشتیم

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D

زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند

ما خودمان خودمان را شناختیم

هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که عشق و حال هایشان را توی کاباره های لاله زار کرده بودند

و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند

و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 21/04/91

چه انتظاری از من داری ؟

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم

هیچ کس کامل نیست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چه انتظاری از من داری و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

 UP جدید* 14/04/91

آدم

آدم های ساده را دوست دارم!

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!

همان ها که برای... همه لبخند دارند!

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است!!

آدم های ساده را دوست دارم!

بوی ناب “ آدم ” می دهند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آدم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 13/04/91

قصد طلاق

مردی کت و شلواری با کراواتی زیبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت .

دوستش علت رو جویا شد و مرد پاسخ داد: این زن از روز اول همیشه می خواست من رو عوض کنه.

منو وادار کرد سیگار و مشروب رو ترک کنم ... طرز پوشیدن لباسم رو عوض کرد ، و کاری کرد تا دیگه قماربازی نکنم، و همچنین در سهام سرمایه ‌گذاری کنم و حتی منو عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم که همه آدمهای سرشناسی هستند میرم بازی گلف !

دوستش با تعجب گفت: ولی اینایی که می‌گی چیز بدی نیستند !!!!

مرد گفت: خب این رو می دونم ولی حالا حس می‌کنم که دیگه این زن در شان من نیست!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قصد طلاق و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 11/04/91

خدایا

خدایا

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایا و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 01/04/91

ویل دورانت

ویل دورانت می گوید: «اگر در میان جمعی زندگی می کنی که بزرگتر از تو کسی نیست، با نوابغ زمان های گذشته معاشرت کن. با چند ریال می توانی نصایح آنان را بشنوی و از نصیحت آنان بهره ها بری، اگر کسی گمان برد، که کتاب نفوذی در شخص ندارد اشتباه کرده است، نفوذ کتاب کند و آهسته است و مانند جریان آبی است که بر سر راه خود به تدریج درّه ای باز می کند ولی سال به سال چیزهای نوتر و تازه تری می آورد، کسی نیست که ساعتی در مصاحبت حکما و قهرمانان بگذراند و بر خود چیزی نیفزاید...»

برگرفته از کتاب لذت فلسفه نوشته ویل دورانت برگردان عباس زریاب خویی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ویل دورانت و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 22/03/91

تولد انسان

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟

گرما بخشیدی...!؟

یا سوزاندی...؟!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :تولد انسان و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱

 UP جدید* 18/03/91

 مـا عــادت کـردیـم

مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مـا عــادت کـردیـم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 17/03/91

صدای سخن عشق

هفت بار خویشتن را خوار یافتم :

نخست آن که دیدم به امید سرفرازی جامه خواری به تن کرده است.

دوم آنگاه که دیدم در برابر راست قامتان جست و خیز می کند.

سوم آنگاه که او را در گزینش میان سخت و آسان آزاد گذاردند و او آسان را بر گزید.

چهارم آنگاه که گناهی انجام داد و سپس خود را دلداری داد که دیگران نیز همگی چون او گناه می کنند.

پنجم آنگاه که از سستی خویش رنجها دید و بردباری اش را نشان توانمندی اش شمرد.

ششم آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمرد-حال آنکه چهره ی یکی از نقابهای خود او بود .

هفتم آن زمان که به ستایش زبان گشود و اندیشید که کار نیکویی انجام داده است.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :صدای سخن عشق و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱

 UP جدید* 10/03/91

 عذر خواهی

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده‌ای و حق با آن دیگری است.

گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد.‎




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عذر خواهی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 08/03/91

فرصت با هم بودن چقدر محدود است

روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. یکشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شکست می خورد. چهارشنبه: ازدواج می کند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فرصت با هم بودن چقدر محدود است و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 07/03/91

خدا کجاست

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت  خدا

و به خود آییم

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداونداست

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا «زندگی» را «زندگی کرده ایی»؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا کجاست و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 UP جدید* 19/02/91

 درد و دلهای خدا

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2 ) افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30 ) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4 ) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87 ) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24 ) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی . ( احزاب 10 ) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118 ) وقتی در تاریکی ها مرا بزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی . (انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای. (اسرا 83 ) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر 26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6 ) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60 ) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم (قریش 3 ) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم (فجر 28-29 ) تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54 )




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :درد و دلهای خدا و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

UP جدید* 18/02/91

سلام باران

با آنکه زاده ابری سیاه و دلتنگ هستی

اما چه با طراوت و روح انگیزی!

با دیدنت فهمیدم می‌توان از

دل سیاهی سفیدی نیز طلوع کند

همانطور که از شب روز زاده می‌شود

پس ایمان دارم از دل این دلتنگی‌های امروزم

نظاره‌گر فردایی روشن خواهم بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سلام باران و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

UP جدید* 17/02/91

راز ها

کودکان گذشته ندارند .

آدم های شجاع همیشه لجبازند .

انسان نیاز به انتخاب سرنوشتش را دارد نه پذیرش آن .

چه کسی عاقل است ؟ آن که  هر کس چیزی می آموزد .

چه کسی قدرتمند است ؟ آن که بر شهواتش افسار می زند .

هیچ چیز برای سلامتی مرگ بار تر از مراقبت افراطی نیست .

کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعریف شنیده اند.

افتادن در گل و لای ننگ نیست ننگ آن است که در همان جا بماند.

معنای زندگی من همان چیزی است که خودم می خواهم به آن بدهم .

از مخالفت نترسید بادبادک وقتی می تواند بالا برود که با یاد مخالف مواجه شود .

زندگی شوخی زشتی است که هرچه به پایانش نزدیک می شود متهجن  می شود .

خیلی جالب است اغلب نظریاتی که در باره حل مشکلات بیشتری ارائه می شود از سوی کسانی است که هیچگاه مشکل خاصی در زندگی نداشتند .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :راز ها و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

 UP جدید* 14/02/91

پشیمون

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.

پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت ، تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!

از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پشیمون و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

UP جدید* 12/02/91

در بند دل

شش ساله بودم

که عاشق زنی شدم

که بیست و سه سال از من بزرگ تر بود

همگان اورا

مادرم می انگاشتند

پنجاه و سه ساله بودم

که عاشق زنی شدم

که بیست وسه سال از من کوچک تر بود

همگان مرا پدرش می پنداشتند

من در بند دل بودم

و دیگران

اسیر خیالات باطل




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :در بند دل و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :چوکاش لوبین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

UP جدید* 10/02/91

 ارزش

ارزش خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد
 
ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
 
ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.

زمان برای هیچکس صبر نمیکند.

قدر هر لحظه خود را بدانید.

قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده.

این نوشته را به دوستان خود یا هر کسی که برایش آرزوی خوشبختی دارید، ارسال کنید. صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ارزش و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

UP جدید* 09/02/91

ساده و آرام

چه قدر ساده و آرام

چه قدر صبور و صمیمی

تو در من آمیختی

باور کن تو را در اولین نماز نخوانده جستجو کردم

که هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم دادی

بعد من ماندم و دستان پر دعایی

که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد

اصلا بیا و تو بگو

تو بگو کدامین سو قبله ی من است!؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ساده و آرام و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

UP جدید* 29/01/91 

خدا هنوز با توست

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند

دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند

و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا هنوز با توست و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

UP جدید* 22/01/91

درس زندگی

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول؛ مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم؛ کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم؛ زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :درس زندگی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

UP جدید* 20/01/91

ثروتمند زندگی کنیم

وقتی نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم .

جلوی ما یک خانواده پرجمیعت ایستاده بودند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباسهای کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند

بچه ها همگی با ادب بودند

دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند .

مادر دست همسرش را گرفته بود و با محبت به او لبخند می زد .

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : چند تا بلیط می خواهید؟

پدر جواب داد : لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید : ببخشید، گفتید چه قدر ؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه ای کردند.

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.

حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت .

بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه مرد زد و گفت : ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد !

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک در چشمانش جمع شده بود ، گفت : متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ، ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد ...

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم ...!!!!
 
بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ثروتمند زندگی کنیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

UP جدید* 17/01/91

خداوندا

خداوندا! مرا شایسته آن کن تا به همنوعانم که در سراسر دنیا در فقر و گرسنگی به دنیا می آیند و میمیرند ؛ خدمت کنم

خدایا! امروز با دستهای ما روزی عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدایا! مرا معبر آرامش کن ؛‌

تا آنجا که نفرت هست ، عشق جاری سازم

آنجا که خطا هست ، بخشایش بگسترم

آنجا که جدایی هست ، وصل بیافرینم

آنجا که لغزش و دروغ هست ، حقیقت بیاورم

آنجا که تردید هست ، ایمان بیاورم

آنجا که ظلمت هست ، نور بتابانم

و آنجا که اندوه است ، شادی منتشر کنم

خدایا! مرا موهبت آن عطا کنم تا به جای آسودن به دیگران آسایش بخشم.

و بجای آنکه دیگران درکم کنند ، درکشان کنم

و بجای آنکه عشق دریافت کنم ، عشق بورزم

زیرا با فراموش کردن خویش است که می توان به هرچیز رسید

با بخشایش است که بخشوده می شویم

و با مردن است که زندگی ابدی میابیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خداوندا و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

 

UP جدید* 14/01/91 - اولین پست سال ١٣91

 

آن سوی معنای واژه ها

اگر دروغ رنگ داشت : هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال ! و عاشقان همیشه خواهانند; همیشه می توتنستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد; تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی .... و من شاید ; کمرشکسته ترین بودم

اگر غرور نبود چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند;  و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم ; با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هرعادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند; دلها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم را نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد  اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالبا بود ; ترس نبود ;  زیبایی نبود; و خوبی هم شاید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آن سوی معنای واژه ها و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

UP جدید* 90/12/24

عذرخواهی یک دقیقه‌ای

وقتی تو شهامت به خرج بدی و با کسی که براش اهمیت قائلی، صادق باشی،نشون میدی که برای خودتم ارزش قائلی.

به این طریق به اون شخص اجازه میدی بدونه که تو دلت می‌خواد چطور باهات رفتار بشه.

همچنین اجازه میدی اون شخص بدونه که تو چقدر به رابطه‌تون اهمیت می‌دی و دلت می‌خواد این رابطه ادامه داشته باشه و شکوفا بشه.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عذرخواهی یک دقیقه‌ای و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :کن بلانچارد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

UP جدید* 90/12/23

وقتی

وقتی تو خودت گیر می کنی
 
وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !
 
وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی
 
وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی
 
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی
 
وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..
 
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی
 
وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!
 
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
 
وقتی می دونی همه چی دروغه
 
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
 
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
 
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
 
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته
 
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
 
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
 
 وقتی نباید اونی باشی که هستی
 
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !
 
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن 
 
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه

وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...

میشی اینی که من الان هستم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :وقتی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

UP جدید* 90/12/20

یک

یک ترانه می تواند لحظه را به آتش بکشد

یک گل می تواند رویایی را زنده کند

یک درخت می تواند سرآغاز یک جنگل باشد

یک پرنده می تواند منادی بهار باشد

یک لبخند می تواند آغازبخش یک دوستی باشد

یک کف زدن روحیه ای را افزایش می دهد

یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد

یک کلمه می تواند یک هدف را شکل بدهد

یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد

یک پرتو کوچک خورشید اتاقی را روشن می کند

یک شمع تاریکی را دور می کند

یک خنده افسردگی را از بین می برد

یک قدم باید برداشته شود تا سفری آغاز گردد

یک کلمه باید گفته شود تا هر عبادتی شکل بگیرد

یک امید باید وجود داشته باشد تا روحیه ما اافزایش پیدا کند

یک تماس می تواند علاقه شما را نشان دهد

یک آوا می تواند با هوشنمدی بیان شود

یک قلب می تواند دانای حقیقت باشد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یک و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

UP جدید* 90/12/17

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد وبه کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد ویاد حرف پدرش افتاد"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"

دخترک به کفش هانگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش رابالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمیخوام




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زیبایی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/25

خواهی دید

همه چیز گاه اگر کمی تیره مینماید...

باز روشن می شود زود.

تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید زود...

خواهی دید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خواهی دید و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :کالین مک کارتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/24 

مهربانی را بیاموزیم

می شود برگشت ،

تا دبستان راه کوتاهیست

می شود از ردّ  باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم
 
جای من خالیست

جای من در میز سوم کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقّاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالیست ...

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سر شاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مهربانی را بیاموزیم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/13

خدا را سپاس

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم

کسانی هستند که دنیا یشان همیشه تاریک و سیاه هست

خدا را سپاس

من میتونم راه برم

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند حتی یک قدم بردارند

خدا را سپاس

که دل رئوف و شکننده ای دارم

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت  و احساسی رو درک نمیکنن

خدا را سپاس

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده ای بی بهره اند

خدا را سپاس

من میتونم کار کنم

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند

خدا را سپاس

که کسی هست که منو دوست داره

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا را سپاس و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

UP جدید* 90/11/01

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی

که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز

مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دلم گرفته و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/15

دنبال خدا نگرد

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دنبال خدا نگرد و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/14

خداوندا

خداوندا! مرا شایسته آن کن تا به همنوعانم که در سراسر دنیا در فقر و گرسنگی به دنیا می آیند و میمیرند ؛ خدمت کنم

خدایا! امروز با دستهای ما روزی عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدایا! مرا معبر آرامش کن ؛‌

تا آنجا که نفرت هست ، عشق جاری سازم

آنجا که خطا هست ، بخشایش بگسترم

آنجا که جدایی هست ، وصل بیافرینم

آنجا که لغزش و دروغ هست ، حقیقت بیاورم

آنجا که تردید هست ، ایمان بیاورم

آنجا که ظلمت هست ، نور بتابانم

و آنجا که اندوه است ، شادی منتشر کنم

خدایا! مرا موهبت آن عطا کنم تا به جای آسودن به دیگران آسایش بخشم.

و بجای آنکه دیگران درکم کنند ، درکشان کنم

و بجای آنکه عشق دریافت کنم ، عشق بورزم

زیرا با فراموش کردن خویش است که می توان به هرچیز رسید

با بخشایش است که بخشوده می شویم

و با مردن است که زندگی ابدی میابیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خداوندا و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

UP جدید* 90/10/07

اصول زندگی

 زندگی بر چند اصل استوار است :

1- کار مرا دیگری انجام نمیدهد ، پس تلاش میکنم.

2- که خدا مرا میبیند، پس حیا میکنم.

3- رزق مرا دیگری نمیخورد، پس آرام شدم.

4- پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اصول زندگی و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/29

بوی ناب آدم

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بوی ناب آدم و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/23

خدایا

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید

من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند

گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم

خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدایا و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

 UP جدید* 90/09/22

پروانه

یه پروانه را با دستات می گیری

بعدش می خوای ببینی زنده هست؟

انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه

محکم بگیری....می میره
 
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پروانه و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/21

دلیل بارش باران

نهایت عشق اوج باور و سر حد احساسی آسمانی است ..

وقتی نسیم عشق دستهای سپید ابر های عاشق را به دست هم می سپارد

به یمن این پیوند پاک وجودشان اشک شوق می ریزد

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...
 
پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .
 
پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.
 
پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم....بوی پاییز می آید...

باز باران بارید ،

خیس شد خاطره ها ،

مرحبا بر دل ابری هوا ،

هر کجا هستی باش ،

آسمانت آبی ،

و تمام دلت از غصه دنیا خالی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دلیل بارش باران و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/01

انسان فهمیده

دقت کردین ما ایرانیا

وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه

وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه

وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه

وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه

وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه

فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن

عجب انسان فهمیده ای بود!.!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :انسان فهمیده و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/28

حقیقت دارد

حقیقت دارد
 
کافی ست
 
چمدان هایت را ببندی
 
تا حاضر شوند همه
 
برای از یاد بردنت
 
آنکه بیشتر دوستت می دارد زودتر
 
من از چمدانهای خالی می ترسم ...هنوز




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حقیقت دارد و کلمات کليدي :پشت نقاب شب و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/01

همین پاییز

وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید،

لباسهایی بخرید با جیب های بزرگ

به اندازه ی دو دست،

شاید همین پاییز عاشق شدید...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :همین پاییز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

پیراهن نگاه

پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ....

که بر میگردم...

و بیخیال عزیزهای مصر و یعقوبهای چشم به راه،

چنان به خود میفشارمت !

که هفتادو هفت سال تمام ...

باران ببارد و گندم درو کنیم ....




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پیراهن نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

او الان یک بازیگر است

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید . . .

 مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود . . .

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند . . .

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت . . .

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست .

او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :او الان یک بازیگر است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

به یاد داشته باش که

- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.

- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.

- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

- تملق کار ابلهان است.
 
- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.

- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به یاد داشته باش که




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم.

زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ماریون دولن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

اگر

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید ؛
چرت بزید.....
 
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید؛
به پیک نیک بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید ؛
به تعطیلات بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ؛
 ازدواج کنید...
 
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ؛
 ثروت به ارث ببرید...
 
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید؛
یاد بگیرید، کاری را که انجام می دهید ، دوست داشته باشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یه روز واسه زندگی کردن

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین

اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه

تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها

یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم

در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین . . .

روی چمن میخوابین

کفش دوزک ها رو تماشا میکنین . . .
 
سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین .

انگار که بار اوله اون هارو میبینین و به آنهائی که نمیشناسین سلام میکنین

غصه نباید بخورین ...وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین

شما در همان یک روز آشتی میکنین ومی خندین می بخشین

تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین

این قدر که غرق در زندگی بودین

هیچوقت نه به کسی محبت کردین و

نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین

دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی میکنن

به خیال داشتن عمر نوح.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یه روز واسه زندگی کردن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند
 
ولی آنان را ببخش
 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت

ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند 

ولی شریف و درستکار باش

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای

شاید یک شبه ویران کنند 

ولی سازنده باش

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی

حسادت می کنند
 
ولی شادمان باش
 
نیکی های درونت را فراموش می کنند 

ولی نیکوکار باش
 
بهترین های خود را به دنیا ببخش
 
حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست

همواره میان "تو و خداوند" است

نه میان تو و مردم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مهربان باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

فراتر از تنهایی

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .

کسی که ساکن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سکوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .

و من , که هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟

نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افکن است .

و سایه ی تاریک آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میکند .

پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟

در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .

کسی که ساکن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد ، و دلدادگان آن دیار، شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .

من که هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟

من که هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درک توانم کرد ؟

من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ، که در نظر او , رؤیاهایم  " نبردی در تاریکی " است .

من که نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد کنم ؟

آری , پیش از قربانی کردن تمامی خویشتن های در بند خود ، یا پیش از آن که تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ، من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم کرد ؟

آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر کشیدن توانند سرود ، بی آنکه ریشه هایم در ژرفای تاریکی زمین , فرو روند ؟

و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ، اگر لانه ای را که به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فراتر از تنهایی و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عذر خواهی

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده‌ای و حق با آن دیگری است.

گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عذر خواهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عجب خوش شانسی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بر گشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیر مرد کودن!

چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که...؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عجب خوش شانسی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

خوشبختی

هنگامی خوشبختی را هدف خود قرار دهیم از آن سرابی خواهیم ساخت که هرگز به آن نخواهیم رسید

  خوشبختی همین لحظه های تلا ش ماست خوشبختی همین ثانیه هایی است که در شتاب زندگی گمشان کرده ایم.

شما نمیتوانید فردی را مجبور کنید تا شما را دوست داشته باشد و هیچ کس توانایی خوشبخت ساختن صد در صد شما را ندارد.

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبدیل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبدیل شود .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

عشقها

چه عشقها که در مسیر سرخوشی هامان

لِه می شوند

چه خاطراتی که نامشان عاشقانه هاست

و خاک می خورند آن گوشه

کنار تاریخ عاشقیمان..

تنها

حکایتِ بی تفسیر

دل   است

که به قدرِ جاده ی عاشقیمان

قد می کشد

بزرگ می شود

طپنده تر می شود

انگار تمام خامیِ کودکانه اش را

می بخشد به روزگار

و دور از هیاهویِ زندگی

همین "دل"ِ قد کشیده ی بزرگ

کوچک می شود

تنگ می شود

آب می شود

و تمامش خلاصه می شود در یک قطره اشک و می غلطد رویِ گونه ها جایی که عشق حک شده با مُهرِ لبهایش.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عشقها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

به خانه می رفت

به خانه می رفت

با کیف
 
و با کلاهی که بر هوا بود
 
چیزی دزدیدی ؟
 
مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به خانه می رفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید

- فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته
" از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . 54 ساله

- فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی
دستت تو جیبته روی یخ راه بری . 12 ساله

- فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد
بدون آنکه به زنت بگویی " دوستت دارم" . 61 سال

- فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،
آن را به نحو احسن انجام می دهم . 48 ساله

- فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

- فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند
ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. 20 ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه
" حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه" . 7 ساله

" در زندگی فهمیده ام که""

- فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که
آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله

- فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند
هرگز اتفاق نمی افتند . 64 ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ،
من می ترسم . 5 ساله

- فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک
"زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند . 72ساله

- فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ،
نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

- فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم
زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله

- فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل
و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

- فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری ،
باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . 29 ساله

- فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم
ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. 29 ساله

- فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. 31ساله

- فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده

- فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست...
اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! 27 ساله

- در زندگى فهمــیده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم....
خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیتها و مراحل مختلفه زندگیم
تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم.

- هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى
تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم. 42 ساله

- فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد
بلکه از ان رد می شود. 50ساله

- فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه
و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. 35 ساله

- فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید
بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی ! 36 ساله

نقل قولهای از افراد متفاوت از کتاب راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

جواب

جواب سلام را با علیک بده

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت

جواب ترس را با جرأت

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب زشتی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب همدلی را با رازداری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب اعتماد را بی ریا

جواب بی تفاوت را با التفات

جواب یکرنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض

جواب خواهش را بی غرور

جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

و جواب عشق چیست جز عشق؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز می گردد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جواب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

کاش سکوت نمی کردم

کاش سکوت نمی کردم

کاش با صدای رد برق سرم را بالا برده بودم

که می دیدم چه خبر است

اما دیگه دیر شده

باران باریده!

و اسمان لبخند رنگی میزند

ولی برای من نیست

دیر شده!

نتونستم

کم اوردم

اما

مگه من نبودم، دنبال آسمان پس چرا ؟

حالا بارون امده ولی من چتر دارم

اما دوستم زیر بارون

اسمان او را دوست دارد

خودش به من گفت

من باروم نمی شد

دوستم بی خبراز دل من گفت:

دستو قلاب کن من می خوام برم اون بالا

نمیدونم دستم طاقت دارد

تا نگه دارد

دلم نیود، آسمون مشتاقش بود

قلاب کردم

کی فکرشو می کرد من عاشق آسمون نقره ای باشم

ولی اسمون عاشق...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کاش سکوت نمی کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

عشق چیست

به کودکی گفتند :عشق چیست؟
گفت : بازی
 
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی
 
به جوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : پول و ثروت
 
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
گفت :عمر
 
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
 
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت : از من خوشبو تره
 
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت :از من زیبا تره
 
به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره

به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟
گفت نگاهی بیش نیستم
 
اگر از شما بپرسندعشق چیست ؟
شما چه میگویید؟؟؟
 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عشق چیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دوست

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن  به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنبم

با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی  دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم  می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم   می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا.  ووقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم  کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

داستان عشق جوان به دختر پادشاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان عشق جوان به دختر پادشاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

شیرین ترین لحظات زندگی

همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی

با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شیرین ترین لحظات زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

نقشه جهان

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نقشه جهان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

رهگذر

سخن از ماندن نیست،من و تو رهگذریم،راه طولانی و پر پیچ و خم است،همه باید برویم تا افقهای وسیع،تا آنجا که محبت پیداست و شاید اینجا سر آغاز بودن است و من و تو و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری

ما می گریزیم

شاید از بودن

شاید از ماندن

شاید از رفتن

جز هراس ما را چه باید

من و تو رهگذریم

به فردا بیند یش به طلوعی دیگر و به آغازی دوباره و ما گشایندهء راهیم لغزش صبر مداومت

ولی بدان و باور کن

اینجا بی شک آغاز بودن ماست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :رهگذر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

برای بهترین دوستانم

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :برای بهترین دوستانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پاییز را دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

حجله آشنایی

اگر به حجله آشنایی

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم…

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حجله آشنایی