نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 09/05/91

روزنامه نگار بد شانس

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاده بود.

اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه.

جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میدادیه اتفاق خیلی بدی افتاده!

بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:

بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!

ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!

.
.
.
.
.
.
.
.
.
یه الاغ




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :روزنامه نگار بد شانس و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱

 UP جدید* 31/04/91

 کمر درد ناموسی

یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!

وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!

دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»

من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!

دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.

مریض بعدی دکتر بهش میگه :، به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته.مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:
 «باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حا از دو مریض قبلی وخیمتره.
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه «از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»

خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب کرد!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :کمر درد ناموسی و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 25/04/91

آزمایشگاه

سلام خانوم

- سلام

- من از آزمایشگاه تماس می گیرم

-  بفرمایید ، امرتون؟

- میخواستم بگم متاسفانه آزمایشهای همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم

-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟

- متاسفم! ولی کاریه که شده

- حالا جواب آزمایشا چی هست؟

- یکیشون آلزلیمر داره و یکی دیگشون ایدز

-  وای ! حالا من باید چیکار کنم؟

-  نگران نباشین ، من واسه همین تماس گرفتم ، میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون ، اگه تونست برگرده باهاش رابطه نداشته باشین!!!؛




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :آزمایشگاه و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 19/04/91

ما ایرانیان

دقت کردین ما ایرانیان . . .

وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه

وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه

وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه

وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه

وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه

فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن

عجب انسان فهمیده ای بود!.!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :ما ایرانیان و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

UP جدید* 03/04/91

و باز هم از خود گذشتگی زنان

ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت. باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند.

زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم.

من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم.

در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :و باز هم از خود گذشتگی زنان و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

UP جدید* 06/03/91

پدر جایگزین

خانومی برای درمان مشکل بچه دار نشدن خود به پزشک مراجعه کرد. پس از معاینات و آزمایش های مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «پدر جایگزین» است.

زن: منظورتان از پدر جایگزین چیست؟
پزشک: مردی که با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند..
زن تردید نشان داد لکن شوهرش بچه می خواست و او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد.
چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند.
روز موعود فرا رسید، از قضا همسایه طبقه بالا نیز همان روز عکاسی را برای گرفتن عکس از نوزاد خود دعوت کرده بود تا در منزل از کودکشان چند عکس بگیرد.
از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهی رفته و به خانه زوج جوان رسید و در زد و زن در را باز کرد........

- سلام، برای موضوع بچه آمدم.

- سلام، بفرمائید.

- میخوام هرچه زودتر شروع کنم.

- باشه! بریم اتاق خواب؟

- حرفی نیست، هرچند که سالن مناسب تر است؛ دو تا روی فرش، دوتا رو مبل و یکی هم تو حیاط.

- چند تا؟

- حداقل پنج تا. البته اگر بیشتر خواستید حرفی نیست.

عکاس در حالیکه آلبومی را از کیف خود بیرون می آورد، ادامه داد:

- مایلم نمونه کارم را نشونتون بدم. روشی را بکار می برم که مشتریام خیلی دوست دارن.. مثلاً ببینید این بچه چقدر زیباست. اینکار رو تو یک پارک کردم.. وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خیلی پر توقع بود و مرتباً بهانه می گرفت. در نهایت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگیرم. علاوه بر اون یه بچه گربه هم اونجا بود و دم و دستگاه رو گاز می گرفت.

زن بیچاره حیرت زده به سخنان گوش می کرد.

- حالا این دوقلوها را نگاه کنین.. اینبار خودی نشان دادم. مامانه همکاری تاپی کرد وظرف پنچ دقیقه کارمون رو تموم کردیم. رسیدم و با دو تا تق تق همه چیز روبراه شد و این دوقلوهائی که می بینید..

حیرت زن به نوعی سرگیجه تبدیل شده بود و عکاس اینگونه ادامه می داد:

- در مورد این بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبی شده بود. بهش گفتم شما آروم باشید تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و همه چی بخوبی و خوشی پایان یافت.

چیزی نمونده بود که زن بیچاره از حال برود. طرف آلبوم را جمع کرده و گفت:

- شروع کنیم؟

- هر وقت شما بگین!

- عالیه! میرم سه پایه رو بیارم...

- سه پایه؟ برای چی؟

- آخه وسیله کار خیلی بزرگه. نمی تونم تو دست بگیرمش و بایستی بذارمش رو سه پایه و ... خانم.... خانووووووم.... کجا میری؟ چرا فرار میکنی؟ پس بچه چی شد؟ !!!!!!!!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :پدر جایگزین و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

UP جدید* 03/02/91 

سایز

همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟ شوهر: قطعا نه!

همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟

شوهر: خوب معلومه که میخوام

همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟

شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم

همسر: ازدواج میکنی واقعا؟

شوهر: ……!؟

همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟

شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه

همسر: باهاش روی تختمون هم میخوابی؟

شوهر: مگه جای دیگه هم میتونیم بخوابیم؟

همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟

شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه

همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟

شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟

همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟

شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه

همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟

شوهر: نه سایزش 38 هست

همسر: [سکوت]

شوهر: شیت [گند زدم!]




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :سایز و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

UP جدید* 19/01/91

استاد و شاگرد

استاد: وقتی بزرگ شی چه میکنی ؟

شاگرد: عروسی!

استاد: نخیر منظورم اینه که چی میشی ؟

شاگرد: داماد!

استاد: اوووف ،منظورم اینه وقتی بزرگ شی چی حاصل میکنی؟ ...

شاگرد: بچه

استاد: احمق ، وقتی بزرگ شی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟

شاگرد: عروس میگیرم!

استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهند ؟

شاگرد : نوه...!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :استاد و شاگرد و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

UP جدید* 90/09/09

روزی روزگاری

روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه...

شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه...

زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"

مرد می‌خنده و می‌گه: "یه دختر ایتالیایی!"

زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و میره ، دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"

 زن: "ممنون، عالی بود!"

مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"

 زن: "کدوم سوغاتی؟"

مرد: "همونی که ازت خواسته بودم دختر ایتالیایی!"

زن جواب می‌ده: "آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر!"




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :روزی روزگاری و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/30

زن و شوهر

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطارمتوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.

ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.

شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟

- خواهش میکنم!

- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟

مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم!

زن : چه پیشنهادی؟

مرد: فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.

زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت: چه اشکال داره ، موافقم!

- قبول؟

- قبول!

مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار. دیگه هم مزاحم من نشو.




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :زن و شوهر و کلمات کليدي :سعید علیزاده پروین و کلمات کليدي :پشت نقاب شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

UP جدید* 90/08/08

پررو بازی

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده
چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری؟

نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت  ارزیابی کنید




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :پررو بازی و کلمات کليدي :نکته مدیریتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

خواهر منطقی

راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود. شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند.
 
دوستش پرسید چی فکر میکنی؟
 
گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.
 
دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟
 
گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.
 
جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت.
 
بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.
 
گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا.
 
دوستش پرسید او چی کار کرد؟
 
گفت او هم شلوار خود را کشید پایین.
 
پرسید خب، بعدش چی شد؟

گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود. و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :خواهر منطقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

خیانت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :

- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :  

- نام دختر چیست ؟  

مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

- من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :  

- نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :خیانت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

خدای عزیزم

تمامی آنچه برای سال 1390 از تو می خوام یک حساب بانکی چاق و چله و یک هیکل باریک است. لطفاً این دو را مثل سال قبل با هم اشتباه نگیر

آمین




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :خدای عزیزم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

هویت ناشناخته

چندی پیش روزنامه ها از قول رئیس سازمان میراث فرهنگی گفتند که «مارکوپولو» جاسوس بوده است
 
به دنبال افشای این حقیقت ، روسای سازمان های دیگر نیز سریعا دست به کار شدند و تحقیقات گسترده ای را انجام دادند که نتایج زیر حاصل این تحقیقات می باشد:

گوریل انگوری تولید کننده مشروبات الکلی بوده است .

پسر شجاع عامل انتحاری بوده است .

پلنگ صورتی تئوریسین انقلاب رنگی بوده است .

گربه سگ حاصل روابط نامشروع بوده است .

علاء الدین سلطنت طلب بوده است .

پت و مت عامل اصلی فرار مغزها بوده اند .

پینوکیو دروغگو و عامل نشر اکاذیب بوده است .

بارباپاپا استاد تغییر چهره و کلاهبرداری از این طریق بوده است .

سیندرلا سرکرده باند اغفال پسران پولدار بوده است .

تام بند انگشتی بعنوان یک وسیله جاسوسی در خدمت سازمان های موساد و سیا بوده است .

مهاجران باند ورود مهاجران غیر قانونی به کشور بوده اند .

ملوان زبل توزیع کننده مواد دوپینگی و نیروزا بوده است .

جیمبو عامل اصلی سوانح هوایی کشور بوده است .

جودی آبوت سرکرده جنبش های دانشجویی و تجمعات بدون مجوز دانشجویان بوده است .

میتی کمان مامور مخصوص سازمان سیا جهت جمع آوری اطلاعات محرمانه از نقاط مختلف کشور در پوشش سفرهای استانی بوده است .

دخترک کبریت فروش مواد فروش بوده است .

سوباسا اوزارا دلال بازیکن و دوپینگی بوده است .

سفید برفی و هفت کوتوله باند اغفال و سرقت اموال مردان هوسران بوده اند .

شرک اغتشاش طلب بوده است .

شنل قرمزی لیدر تماشاگرنماها و عامل برد تیم محبوبش در دربی پایتخت بوده است .

دکتر ارنست جاعل مدارک تحصیلی دوره دکتری بوده است .

پسرخاله مافیای نان و نفت بوده است .

یوگی و دوستان هواپیما ربا بوده اند .

تام و جری اخلال گران در نظم و امنیت عمومی بوده اند .

تارزان جزو گروه القاعده بوده است .

کاکرو یوگا ناقض منشور اخلاقی فدراسیون فوتبال بوده است .

شلمان توزیع کننده غیرمجاز قرص های خواب آور و مواد بیهوشی بوده است .

ای کیو سان مغز متفکر باندهای سرقت بوده است .

بیگلی بیگلی به جرم حمل بار بیشتر از حد مجاز با خودروی شخصی تحت تعقیب بوده است .

نمو از کانون خانواده فراری بوده است .

هانسل و گرتل ترویج کننده فرهنگ اسراف نان در جامعه بوده اند .

ماسک توزیع کننده ماسک بین اغتشاشگران جهت جلوگیری از شناسایی شدن آن ها بوده است.

داداش کاییکو زورگیر بوده است .

اسکوروچ مفسد اقتصادی بوده است .

زهره و زهرا توزیع کننده عکسهای براد پیت ، کریستین رونالدو و محمدرضا گلزار در مدارس دخترانه بوده اند .

زورو بخاطر حک کردن بدون مجوز تبلیغات خود در سطح شهر تحت پیگرد قانونی بوده است .

تسوکه قمه کش حرفه ای بوده است .

جادوگر شهر از اجیرشده تعدادی از سرمربیان تیم های فوتبال جهت تغییر نتایج لیگ بوده است .

پروفسور بالتازار رئیس لابراتوار ساخت قرص های روانگردان و مواد مخدر شیمیایی بوده است .

سوپر من توزیع کننده فیلم های غیرمجاز ( 18+ ) بوده است .

پرین و مادرش باند تهیه و توزیع عکس های غیراخلاقی بوده اند .

برادران دالتون محارب و مفسد فی الارض بوده اند .

شنگول و منگول بزغاله های ترنس ژن ( تراریخته ) موسسه رویان و بی پدر و مادر بوده اند .

بزبز قندی مافیای قند و شکر بوده است .

شوالیه های عدالت خواستار سهم بیشتری از سود سهام عدالت بوده اند .

گربه نره عامل توهین به جامعه مردان بوده است .

شیپورچی سخنگوی احزاب مخالف بوده است .

کار و اندیشه مبلغ اندیشه کمونیستی در جامعه بوده اند .

سارا کورو به تذکرات گشت ارشاد بی توجه بوده است .

لاک پشت های نینجا عامل نزاع های دسته جمعی بوده اند .

مخمل بنیانگذار انقلاب های مخملی بوده است .

رابینسون کروزو مدعی مالکیت جزایر سه گانه بوده است .

روباه مکار سرشاخه یک شرکت هرمی بوده است .

بچه های مدرسه والت خواستار ترویج ازدواج موقت بین دانش آموزان بوده اند .

پدر ژپتو فاقد صلاحیت لازم برای تربیت فرزندش بوده است .

نل دختر فراری بوده است .

لازم به ذکر است که پرونده اوگی ، مورچه زی  ، پو ، سایمون ، رامکال ، گربه گارفیلد ، السون و ولسون ، اسپیرو و فانتازیو ، پاریکال ، دیو و دلبر ، بامبی ، تام سایر ، میشکا و موشکا ، فلیکس ، والاس ، آناستازیا ،میشا ، مامفی و بلیک و مولتیمر نیز در حال بررسی است و نتیجه تحقیقات در زمینه جرایم ارتکابی این متهمان هم به زودی منتشر خواهد شد




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :هویت ناشناخته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

برهنه خوشحال

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟

گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام
گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟  گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام   گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟   گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام 
گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای  گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام 
گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟  گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام   گفت : پس شاید قماری کرده ، پولی برده ای   گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام 
گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟  گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام 
گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟  گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام 
گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟  گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام 
گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟  گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام 
گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟  گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام 

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!  گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :برهنه خوشحال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

دلیل موفقیت

یک روز از این زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم ...




کلمات کليدي :دلیل موفقیت و کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

گفتگویی بین بچه شتر و مادرش

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است، آیا می تونم ازت بپرسم؟

شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟

شتر مادر: خوب پسرم، ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟

شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.

شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است ...

بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم ...

شتر مادر: بپرس عزیزم .

بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :گفتگویی بین بچه شتر و مادرش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

عیب کوچولوی عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد

*

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

*

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

*

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

*

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

*

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :عیب کوچولوی عروس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

پسر یک شیخ عرب

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :پسر یک شیخ عرب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

تخم مرغ

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز... ای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری !!!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :تخم مرغ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

کریستف کلمب

اگر کریستف کلمب ازدواج کرده بود ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای باید وقتش را به جواب دادن به همسرش در مورد سوالات زیر می گذراند:

- کجا داری میری؟

- با کی داری می ری؟

- واسه چی می ری؟

- چطوری می ری؟

- کشف؟

-برای کشف چی می ری؟

- چرا فقط تو می ری؟

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

- می تونم منم باهات بیام؟!

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

- بده لیستو ببینم!

- حالا کِی برمی گردی؟

- واسم چی میاری؟

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی? اینطور نیست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!

-  من هنوز نمی فهمم مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

- اصلا من می خوام باهات بیام!

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

- واسه چی؟خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :کریستف کلمب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیک نیک لاک پشتها

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت، خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گرچه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :پیک نیک لاک پشتها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

عیب کوچک

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت. طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر از پیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.

همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سومتان ازدواج کنم!

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و

با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عیب کوچک و کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

حافظ در عصر جدید

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم

گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم

گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی

گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟

گفتا : که می سرایم شعر سپید باری

گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد

گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد

گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟

گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟

گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده

گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟

گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟

گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟

گفتا : شدست منشی در دفتر اداره

گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا : که دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی

گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟

گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟

گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی

گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟

گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟

گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری

گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟

گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی !




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :حافظ در عصر جدید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

بیمار روانی

یک بازرس دولتی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی ، از یک روان پزشک پرسید: شما چطور  می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن نیاز دارد یا نه ؟

روان پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخوری ، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند.

بازرس گفت : آهان! فهمیدم ، آدم عاقل باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است...

روان پزشک گفت : نه ! آدم عاقل درپوش زیر وان را برمی دارد. شما هم مثل اینکه باید بستری شوید می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟

شما هم می تونید این تست رو از دوستانتون بگیرید تا بفهمید بیمار است یا خیر؟




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :بیمار روانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

من

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

همسری حرف شنو

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود میکرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت وبدبختی با خود شریک نموده بود

تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است . بنابراین در لحظات آخر ، همسرش را نزد خود خواند از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که  تمامی پولهایش را داخل صندوقی گذاشته و درکنار جسد وی  در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند . همسرش در حالی که  با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع مینگریست ، قسم خورد که به قولش وفا کند

در روز تشییع و درست وقتی که تمامی مقدمات فراهم شده و مامورین گورستان میخواستند میخهای تابوت را بکوبند ،  زن فریادی  کشید و گفت : " صبر کنید یک سفارش او مانده که باید به اجرا بگذارم . " سپس کیسه سیاهی را از کیفش بیرون آورده و آنرا داخل صندوق کوچک درون تابوت قرار داد

خواهر خانم که از شرح ماوقع خبردار بود با لحنی سرزنش آمیز به همسر متوفی گفت : " مگه عقل از سرت پریده ؟ این چه کاری بود که کردی ؟ آخه  شوهرت اون پولها رو چه جوری میتونه تو اون دنیا خرج کنه ؟ "

زن پاسخ داد : " من فردی با ایمان هستم و قولی را که به همسرم دادم هیچوقت فراموش نکرده ام . اما برای راحتی او ، تمامی پولها رو به حساب خودم واریز کردم و براش یه چک صادر کردم که بعده نقد کردنش ، بتونه خرجشون کنه "




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :همسری حرف شنو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

دختر زرنگ

چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...

بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی . سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :

اولی : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه . اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد .

پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اون قدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !

دومی : جالبه . پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه . توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده . پسرم اون قدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!

سومی : خیلی خوبه . پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد . الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده . پسرم اون قدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 3000 متری بهش هدیه داد !

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه ؟!

سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم ؛ راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی ؟!

چهارمی گفت : دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه !

سه تای دیگه گفتند : اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!

دوست چهارم گفت : نه ! من ازش ناراضی نیستم . اون دختر منه و من دوستش دارم . در ضمن زندگی بدی هم نداره .

اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 3000 متری هدیه گرفت !!!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :دختر زرنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

جنی

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند که زنش یهو ماهی تابه

رو می کوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش

اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ...

مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که

روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر

کوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی?
 
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :جنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

فوتبال در بهشت

دو پیرمرد 90 ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که

بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت. یک روز خسرو گفت: «بهمن

جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً

وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى

کرد یا نه؟» بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن

باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.» چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک

شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را

دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو... خسرو گفت: کیه؟ منم، بهمن. تو بهمن

نیستى، بهمن مرده! باور کن من خود بهمنم... تو الان کجایی؟ بهمن گفت: در بهشت! و

چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو. بهمن

گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و

هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و

باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از

برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد

فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی

بیند. خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى

چیه؟ بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :فوتبال در بهشت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ٠۴/٠٧/۸٨

تشکر و قدردانی از شما

((بازگشت همه به سوی اوست))

بدینوسیله از تمام وبلاگنویسان- کسبه-تجار- دانشجویان- دانش آموزان- هنرمندان-

صنعتگران - جوانان - خانمهاو آقایان-همشهریان- هموطنان وکلیه عزیزانی که با تشریف

فرمایی خود به این مکان قدم بر سر چشم ما گذاشتند و با فرض اینکه اینجانب به دیار

باقی شتافته ام فا تحه ای برای اینجانب قرائت نمودند قدردانی و تشکر فراوان به عمل

می آید. باشد که در شادی های شما عزیزان جبران کنیم و با کمال تاسف و تاثر خدمت

شما دوستان و دشمنان عزیز اعلام میداریم که اینجانب هنوز در قید حیات می باشم و

متاسفانه شما هنوز به آرزویتان نرسیدین و همچنان محکوم به خواندن اراجیف اینجانب

می باشید...

و اما از آنجایی که تعداد اندکی از شما عزیزان دلیل آپدیت نشدن اینجا را از من پرسیده

بودین و پیش فرض هایی را نیز بیان کرده بودین لازم به توضیح است که :

اینجانب خوشبختانه نه پسورد وبلاگم رو فراموش کردم...

نه به مسافرت دور دنیا رفتم . . .

نه سواد خوندن و نوشتن یادم رفته . . .

نه دچار اسکیزوفرنی شدم . . .

نه کارت اینترنتم تموم شده (ADSL دارم) . . .

نه کامپیوترم خراب شده (جدیدا" آپدیت کردم) . . .

نه مطلب کم آوردم . . .

نه اوفتادم زندان . . .

و نه . . .

بلکه

خواستیم برای مدتی از دستمان راحت باشید و همچنان بگذاریم این مخمون آک بمونه تا

شاید خدا خواست ما هم... (ولش کن بابا بی خیال)

ولی آنچه مهم است (البته نه برای شما)این است که ما دوباره برگشتیم...

پ . ن : ممنونم از همه کسایی که تو این 43 روز منو با پیامها ، ایمیلها و بعضا" با SMS

هاشون شرمندم کردن.

از همتون ممنونم




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :تشکر و قدردانی از شما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸

مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از

مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار

شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با

حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در

اختیار چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟»

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما اول تو شروع کردی.»




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :مصاحبه شغلی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸

کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا

تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی

داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :کارمند تازه وارد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

سه تا مریض

روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و از کمر دردشدید شکایت داشت... دکتربعد از معاینه

ازش پرسید: خب، بگو ببینم واسه چی کمرت درد می کنه؟!

مریض گفت : محض اطلاعتون باید بگم که من برای یک کلوپ شبانه کار می کنم، امروز

صبح زودتر به خونم رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!

وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده ، در بالکن هم باز بود، من سریع

دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم!

وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که می‌دوید و در همان حال داشت لباس

می‌پوشید!!! من هم یخچال را که روی بالکن بود بلند کردم و پرتاب کردم به طرف اون!

فکر کنم دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچال باشه....

مریض بعدی ، به نظر می رسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته!

دکتر بهش گفت : مریض قبلیِ من بد حال به نظر می رسید، ولی مثل اینکه حال شما

خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟!

مریض پاسخ داد : باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود

ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم،

من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هایم را می‌پوشیدم، شما

نمی‌کنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!!!

وقتی مریض سوم وارد شد به نظر می رسید که حالش حتی از دو مریض قبلی هم !

دکتر در حالی که شوکه شده بوده پرسید: تو دیگه از کدوم جهنمی فرار کردی.....!!! و

بیمار جواب داد : خب، راستش من بالای یک یخچال نشسته بودم که یهو یک نفر اون را

طبقهء سوم پرتاب کرد پایین




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :سه تا مریض




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

اولین روز کاری

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت: ” یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”

صدایی از آن طرف پاسخ داد: ” شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی

حرف می زنی ؟”

کارمند تازه وارد گفت: ” نه ”

صدای آن طرف گفت: “من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق”

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: ” و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره.”

مدیر اجرایی گفت: ” نه ”

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :اولین روز کاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

داستان بزبز قندی

آنچه در داستان بزبز قندی بیشتراز همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد

مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء

استفاده میکرد
 
طی تحقیقات و کاشف بعمل آمده

مرودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه ازخانه خارج میشود

اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود

تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل

تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ? دقیقه گوسفند فشنی با یک

عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم میروند صفا . 

پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند .

کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های

ماهواره ایی که از تلویزیون خانه ش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه

میشود که بچه شنگول از آب درمی آید .

شنگلول چرا شنگول است؟مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .

شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل

رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم

آب شنگولی نفروشد .  

مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی .  اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور

است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با

نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد . 

خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل

داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات

اساسی میباشند




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :داستان بزبز قندی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید

پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما

اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که

دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی  سخت کار

میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است.

کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه  پرسید:

" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:

"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ

کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً

افرادی را که کار میکنند نخورید"...




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

دزدی از بانک

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من

از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
 
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت
 
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من

از این بانک دزدی کنم؟
 
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
 
نکته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده کنید




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :دزدی از بانک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

یه انشاء باحال

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان !

لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده

خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در

خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.

کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی

نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش

کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که

منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر

کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می

ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب

عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت

شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره . . . ،

می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله

پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت

مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر

هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه

خودش دست و پا می زنه.




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :یه انشاء باحال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ۱۶/٠٩/۸۷

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه

نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می

گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه

باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام

دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.. هیچ کس را هم ندارم تا از او

پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان

داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز

گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو

توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها

گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .!!!




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

مادر زن

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از

قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
 
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو 206 نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته

بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب

وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته

بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید.
 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
 
امّا داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر

بیاندازم.
 
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که

روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

فرشته نگهبان

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با

تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید..بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه

داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:

- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات

پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد

فکری کرد و گفت:

-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

پیر زن زرنگ و باهوش

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه

نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد .

سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات

کند  و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش

قرارگرفت .

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی

شد .

مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن

پیرامون موضوعات متنوعی شدند .

تاآنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسیدراستی این

پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت

خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس

انداز کرده ام .

پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این

فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شماشکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول .

زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر

شما حاضر خواهم شدتا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس  ببینیم

چه کسی برنده است .

مرد مدیر عامل پذیرفت و  از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای

برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراًوکیلش بود در محل

دفتر مدیر عامل حضور یافت ...

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر

پیراهن خود را از تن به درآورد.

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با

لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او

را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا

مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از ت

بیرون کند !




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

حال گیری اساسی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو

روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو

روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من

تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
 
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون

و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو

کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه

نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم

میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض

شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد

حاضر شو که بریم مسافرت

و . . .




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

سوتی از نوع بد

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام

که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب

بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و

می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می

پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو

حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی

حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز

می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد

تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.

درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش

می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور

لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی

حسن آقا. صفا آوردی!

این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم

خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون . . .




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

دلیل قانع‌کننده

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد.  ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. 

وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.  قدری راند و

از شتاب اتومبیل لذّت برد.  وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.  کروکی

اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.  چند شاخ مو بر بالای

سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.  پای را بر پدال

گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.  سرعت به 160 کیلومتر در

ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود.  نگاهی به آینه انداخت.  دید اتومبیل پلیس به سرعت در

پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده

است.  مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.  لَختی

اندیشید.  سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد

بر سرعتش افزود.  به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به

240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می

رانم؟  باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."  از سرعتش کاست و سپس

در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.  اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. 

افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت

خدمتم تمام است.  امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی

بروم.  سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم.  اگر دلیلی

قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با

یک افسر پلیس فرار کرد.  تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و

رفت.




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

عمراً اگه بفهمی کی به کیه

پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر

خیلی باهوش می امد .

وی را صدا زد و با کمال ادب از او پرسید:می بخشید اقا شما را به چه علت به

تیمارستان اورده اند؟

مرد جواب داد : اقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از

ایندختر خوشش امد و با او ازدواج کرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و 

چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند و چنگیز

برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می

شد و من پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم.چندی بعد زن من پسری زایید و از ان روز

زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادر بزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ

خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دخترزنم خواهر پسرم شود

بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس

پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.
 
حالا اقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان

نمی کشید؟




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

لینکهای زرد در سایت های زرد

نرم افزار ویژه آموزش حک(لطفا املا هک را دقت کنید!!) به همراه فایل تصویری سنگ قبرنویسی (1

کلیک)
 
کلیپ خفن از تجاوز یک مرد به منشی گوشی موبایل خود (195068563212566 کلیک)
 
چگونه بدون داشتن هرگونه ظرافت خدادادی، دیگران را مجذوب چهره خود کنیم؟(فتوشاپ+ قرص توهم زا)
 
دانلود خاطرات دلبرکان غمگین من، به همراه عکس، بلوتوث شیطانی وشماره تلفن دلبرکان جهت هرگونه

اخاذی
 
جدید ترین فایل صوتی از صدای بادگلوی دیوید بکهام. "ام پی تری- کیفیت بالا" ( توجه: سایر صداهای وی

نیز موجود است)
 
عکسی از قبض آب یک استخر زنانه به همراه درج میزان مصرف و مهلت پرداخت (مثبت 18)

انواع ترفندهای کامپیوتری و آنتی ویروس برای مقابله با ویروس اچ آی وی
 
چگونه عکس و آی دی خود را از روی شیشه بطری شیر پاک کنیم؟ (کلیپ فلش)
 
آموزش اپرا (سبک پاواراتی) با صدای استاد جواد یساری (جدید)
 
راهنمایی و مشاوره ازدواج با گزینه مناسب و اگر نشد،‌ گزینه نامناسب!
 
 مرکز دوست یابی و همسریابی با استفاده از نرم افزارهای دوست یاب، ردیاب و موقعیت یاب ( GPS )،

مجهز
 
 به سیستم تخمین درآمد و املاک پدر طرف
 
آموزش ضبط نوار قلب و نوار غزه،  بر روی سی دی و دی وی دی

عکسی تکان دهنده از  گاز گرفتن آقای ایمنی(گاز)  توسط یک سگ هار (مشاهده صرفا برای استانهای

بدون گاز)
 
برگی از تاریخ: ماجرای تقدیر فتحعلیشاه از یک خیر و نیکوکار حرمسراساز!
 
راهنمای تعمیر و نگهداری ماشین لباس شویی به همرا آدرس مراکز مجاز قالی شویی  و زناشویی
 
فروش کلیه‌، همراه با گارانتی و خدمات پس از فروش
 
ورود مجردها ممنوع!  -(کشتی نوح)
 
هشدار وزارت ارتباطات در باره ممنوعیت استفاده از تمبر هندی در مرسولات پستی
 
خبری از دنیای نمایش:  مهریه از امشب به اجرا گذاشته می شود.
 
کتاب اصول تعهد و ازدواج موفق، اثر سارکوزی (نویسنده کتاب موفق همسر یک دقیقهآ­ای)- پی دی اف




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

ناصرالدین شاه و نوکر فرانسوی

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه

فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از

مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به

سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه

جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم

نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود

استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!

حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت

و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را

با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا

سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت

دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و

محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را

زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا

نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می

گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت

پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢۰/٠۶/۸۷

اگه المپیک تو ایران بود

طبق اخرین اخبار به علت بسته نبودن جاده مسیر دوچرخه سواری که از تهران تا جمکران بود تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشین گزارش شده است.
 
نیروی انتظامی اعلام کرد از روز اول شروع المپیک تا حالا حدود 45 هزار بدحجاب و بیحجاب را پس از اینکه به تذکرات توجه نکردند بازداشت کرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد.
 
در پی حضور بوش در مراسم افتتاحیه! ورزشکاران کمپ ایرانی برای اعلام انزجار خود کفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حین عبور شعار مرگ بر امریکا سر دادند. در همین راستا مردم ایران نیز تظاهراتی در گوشه کنار کشور برگزار کردند.
 
به علت نبودن توالتهای عمومی در سطح شهر تهران تا الان 2350 ترکیدگی مثانه و کلیه گزارش شده که پزشکان مشغول مداوای انان هستند.
 
در پی حضور تیم اسرائیل در ایران ، ایران المپیک را تحریم کرد و از شرکت در ان خودداری میکند.
 
در مسابقات شنای زنان از حضور مردان جلوگیری شد و برای اینکه در موقع پخش مسابقه شئونات رعایت شود در اب گرد زغال ریختند تا اب سیاه شده و زنان دیده نشوند! در پی این تصمیم قرار شد که برنده مسابقه به قید قرعه کشی انتخاب شود.
 
در مسابقات پرش با نیزه زنان به علت برگزاری مسابقات در یک مکان بسته و پایین بودن سقف انجا تا اکنون 4 نفر از شرکت کنندگان به علت برخورد با سقف ، به سقف پاشیده شدند و امدادگران مشغول جدا کردن این نفرات با کاردک از سقف هستند.
 
به علت سهمیه بندی بنزین مسابقات اتوموبیل سواری و موتور سواری برگزار نشد.
 
در مسابقه دو میدانی در 100 متر به علت چاله چوله بودن سیر از 10 نفر شرکت کننده یک نفر توانست خود را به 5 متری خط پایان برساند!
 
مسابقات کشتی با گرمکن ورزشی برگزار میشود.

 در مسابقات اسب سواری ، شرکت کنده ایران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شرکت کرد که در پی این اقدام کمیته المپیک این شرکت کنند را به خاطر دوپینگ از مسابقات محروم کرد.
 
پس از برگزاری مسابقات قایقرانی در یکی از رودخانه های رشت بنام گوهر رود تا اکنون 150 نفر از شرکت کنندگان به بیماریهای ناشناخته و اسهال شدید مبتلا شدند. توضیح اینکه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود میریزد و این رودخانه نیز به نوبه به دریا میریزد.




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۱۸/٠۶/۸۷

اصلاح بعضی واژه ها

در راستای اینکه باید زبان شیرین فارسی را پاس بداریم تصمیم به اصلاح بعضی واژه های فرهنگی

مزاحم و بعضاً بیگانه گرفتیم که به شرح زبر می باشد:

نگوییم " وب سایت " بگوییم : رایانه جا یا تارانه

نگوییم " وب  " بگوییم : جایانه یا تار

نگوییم " وب مستر " بگوییم : صاحب تار یا تارزن

نگوییم " ایمیل " بگوییم : نامه برقی

نگوییم " ایمیل آدرس " بگوییم : نشاننامه برقی

نگوییم " چت " بگوییم : زر

نگوییم " چت روم " بگوییم : زرستان با زرگاه

نگوییم " مانیتور " بگوییم : نمایانه

نگوییم " کی بورد " بگوییم : دکمه گاه

نگوییم " اسکنر " بگوییم : عکس برگردان

نگوییم " پرینتر " بگوییم : چاپانه یا چاپگر

نگوییم " ماوس " بگوییم : موش

نگوییم " دیسک " بگوییم : گردالی

نگوییم " سی دی (کامپکت دیسک) " بگوییم : کامل گردانه یا کاف گاف

نگوییم " دیسکت " بگوییم : گردکی

نگوییم " هارد دیسک " بگوییم : سخت گردالی

نگوییم " نوت بوک " بگوییم : رایانه رو

نگوییم " لینک " بگوییم : چسبانک

نگوییم " مایکروسافت " بگوییم : کوچک نرم یا نرم بچه

نگوییم " اکانت " بگوییم : برات

نگوییم " ماوس پد " بگوییم : خرش گاه

نگوییم " فوتوشاپ " بگوییم : عکاسخانه

نگوییم " اینترنت " بگوییم : جهان شبکه

نگوییم " اینترانت " بگوییم : درون شبکه

نگوییم " اینترنت اکسپلورر " بگوییم : جهانگرد شبکه

نگوییم " وب براوزر " بگوییم : تاریاب

نگوییم " کرسر " بگوییم : ریزینه

نگوییم " بیل گیتس " بگوییم : حساب دروازه

نگوییم " هات میل " بگوییم : داغنامه




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٠۵/٠۶/۸۷

وصیت نامه یک مرده باحال

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

- بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

- به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

- ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

- عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

- بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

- کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

- مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

- روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

- کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

- گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

- در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

- از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می‌طلبم.

- به مُرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

- چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باش




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

فواید کامپیوتر را توصیف کنید

نام و نام خانوادگی : ............ ......... ......... ..

موضوع انشاء : فواید کامپیوتر را توصیف کنید

کامپیوتر چیز بسیار خوبی میباشد و برای ما خیلی لازم داریم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره

بالای 12 در کارنامه ام یک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم یک موس خریده و قول داده ماه به ماه

سیستم را آپدیت کند !پدرم در کامپیوتر خیلی میفهمد و حتی توانسته یک بار در اینترنت وارد کند!مادرم در

برخورد با کامپیوتر خیلی شاسکول میباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بیل میزند ! حتی تازگیا در

خانه تله موش هم کار گذاشته است به همین علت انگشت شست هردو پای پدرم قطع شده میباشد

پدرم شب ها به کافی شاپ میرود و چت میکند‌ ! مادرم و پدرم همیشه در حال چک و لقد میباشند و

مادرم به پدرم میگوید تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که میری با دخترای خارجکی چت میکنی ! من

هم در این مواقع حرف نمیزنم چون میدانم مادرم به من میگوید : کپو اوغلو ! اوشاخ پیس ! بیشین

مشقاتو بینویس ! پدر من تازگیها در اورکات میباشد و من میدانم که اورکات خیلی بی ناموس میباشد و

شنیده ام که خیلی دختر دارد و خیلی بد حجاب میباشند ! پدرم چند روزی است که موس من را قایم کرده

و میگوید مزاحم درس خواندن من میباشد‌ ! خواهرم خیلی وقت است شوهر کرده است و الان هم خیلی

بچه دارند !

من گاهی وقت ها به خانه آنها میروم و از آنجا کانتکت میکنم و با یک آیدی دخترانه با پدرم چت میکنم و لاو

میترکانم ! پدرم خیلی دوروغ میگوید و در کامپیوتر میگوید بچه جردن بوده است و یک روز صبح بلند شده

است و دیده در جوق دروازه دولاب است او میگوید آب زده ما رو آورده پایین ! کامپیوتر بسیار مفید میباشد

و من آن را خیلی دوست دارم

و این بود انشای من




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

حافظ در عصر جدید

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم

گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم

گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی

گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟

گفتا : که می سرایم شعر سپید باری

گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد

گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد

گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟

گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟

گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده

گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟

گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟

گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟

گفتا : شدست منشی در دفتر اداره

گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا : که دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی

گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟

گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟

گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی

گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟

گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟

گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری

گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟

گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦

الهی تو بمیری

الهی تو بمیری من نمیرم...

سر قبرت بیام پارتی بگیرم...

الهی سرخک و اوریون بگیری...

تب مالت و بلای جون بگیری...

الهی از سرت تا پات فلج شه ...

کمرت بشکنه دستت قلم شه ...

الهی حصبه و ام اس بگیری...

سر راه بیمارستان بمیری...

الهی کور بشی چشمات نبینه...

بمیری گم بشی حقت همینه...

الهی آسم نوع آ بگیری ...

هنوز که زنده ای پس کی میمیری؟...

الهی همسر ایدزی بگیری...

بفهمی که داری از ایدز میمیری...




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :الهی تو بمیری