نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

شده تا حالا ؟

 
شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟

شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟

شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟

شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟

شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟

شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟

شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟

شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟

شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟

شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ

باشه؟

شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار

راسته تكرار تا ابديت اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد

من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم.

چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره؟

نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم

اما خدا به خدا گريه خودت بسه

بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟

بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟

من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري

خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...

امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد

اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه

ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !

ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چيز ...