نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

مطمئن باش

مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات كاري بود ، دل من سخت شكست ...

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

به من و عشقي پاك ، كه پر از ياد تو بود ...

و به اين قلب يتيم

كه خيالم مي گفت   تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات كاري بود ، دل من سخت شكست ...

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

به من و عشقي پاك ، كه پر از ياد تو بود ...

و به اين قلب يتيم

كه خيالم مي گفت   تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 من عريانم , عريانم , عريانم

مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم

و زخمهاي من همه از عشق است

از عشق, عشق, عشق

من عريانم , عريانم , عريانم

مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم

و زخمهاي من همه از عشق است

از عشق, عشق, عشق

كدامين نگاه برايم فردا را زمزمه می كند؟

من باران عشق می خواهم

و سكوتی به پاكی اطلسی ها

افسوس كه اينجا را

هيچ نشانی از اينان نمی توان يافت

افسوس

به يادت كه مي افتم مي ايي كنار دل تنگيم مي نشيني

بوي لبخند هايت ، بي پناهي ام را خا نه مي شود

و دستان آبيت تشنگي ام را دريا

به يادت كه مي افتم همسايگان را مي بينم و رهگذران را.         

و سفره اي كه مهرباني را آواز مي خواند

همسايگان و رهگذران تو را به خاطر دارند و مرا   كه آن روز تو را به باران سپردم

و تشنه با چند دانه شعر به خانه آمدم

امشب سالگرد باران سپاريمان است

لبخند هايت كنارم نشسته است

نمي دانم امشب

چرا اين همه باران مي بارد؟