نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

تا حالا

تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور

بار بغز بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای

که رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه

چشم انتظاری در بیاره ...

تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک

بزنی ...

تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو

دنیا واسه همه یه شکل نیست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور

مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ مثل بغز ، مثل نفسهای کوتاه من و از

جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر

شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم لطیف مثل

ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه

صدای آشنا روزها ، شبها ،ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ،

برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه یه زمانی بود که می خندیدم ، می

رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های

بی خبری دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و

سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت که می تونه جای تو رو

بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ...

از وقتی رفتی چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که

رفتی ...وای به روزی که از سفر بر گردی دیگه نمی ذارم بری و تنهام بزاری

هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم