نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

چیست

مرا به آغوشت راه بده ،می خواهم برای اولين با ر ببوسمت ، بيا چشمانمان

را ببنديم ، مي خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از

فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت انتهایی جسممان ،

وجود نا محدود خداوند را با چشمانی بسته تصور كنيم ، چشمانت را باز كن , 

لبهايمان از گرمی شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما

ساعتها ست كه در آغوش يكديگر می گرييم . ای تنها هم آغوش من ، بيا كه

احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام وجسمم را به لذت بوسه ای

نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتی دستانت را به روی احساسم می گذاری ،

از فرط لذت ، قطره های اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت

برتمام احساسم بوسه زنی ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند .
 


همه می پرسند چیست در زمزمهء مبهم آب

چیست در همهمهء دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند که تو را می برد

این گونه به ژرفای خیال

چیست در خنده جام که تو چندین

ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر,نه به آب ,نه به برگ

نه به آبی آرام وبلند,نه به خلوت خاموش

کبوترها ,نه به این آتش سوزنده

که لغزیده به جام,من به این جمله نمی اندیشم

من به مناجات درختان هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک گل شقایق را درسینهءکوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل

همه را می شنوم می بینم من به این

جمله نمی اندیشم , به تو می اندیشم

ای سراپاهمه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

تو بدان تنها این را تو بدان

تو بیا, تو بمان با من ,تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها

تو بتاب من فدای تو

جای همهء گل ها تو بخند.

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

 
((بهش بگید که من خیلی دوستش دارم))