نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

 فصل آشنایی


آری ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه یافت.....اما ، اما آیا با نگاه...؟

نه ، نه ، من این را نمی خواهم.

روزها و شب های زیبایی بود .

روزها من بودم و سایه و... شب ها من بودم و مهتاب و...

هر دم یک نگاه... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...

و دیگر هیچ ...

نگاه های ممتد مانند ستاره های دنباله دار... شاید آغاز فصل آشنایی!!!

مات و مبهوت...سرگشته وحیران...

و همراهی لبخندهای زیبا با نگاه های مهربان .

ساده بگویم : من،من نمی دانم چگونه بگویم که می خواهمش؟

و باز هم نمی دانم که من آیا می توانم

خود را به داستان خنده های زیبا برسانم؟

و آخر هم نمی دانم که چگونه نگاه های سرد خود را

با نگاه های گرمش همراه سازم؟

و اما...انتظارعبور او از فرش چشمان من مرا امیدوار به شبی زیبا می کرد .

گذشت و گذشت و گذشت.

روزها منتظر شب و او می ماندم .

کم کم باور کرده بودم که روزی به سرزمین مهربانی خواهم رسید.

آری، او بهانهً خوبی بود . بهونه ای برای دوستی من با خدا...

آه ، خسته شده بودم . و منتظر گفتن گفته ای که از گفتنش می ترسیدم.

اما ، من عاقبت گفتم.

خدا می داند که زیباترین سلام دنیا را من آن شب گفتم .

ما نمی دانستم جواب مرا به کدامین صورت خواهد داد؟

آیا خشم ، آیا نفرت ، آیا هم نفرت ، هم خشم؟

چه زیبا بود... سلام را علیک گفت.

پاهایم سست شده بود . دیگر نمی توانستم بایستم .

اجازه گرفتم و گفتم که ... گفتم که ... من ، من ، تو را ، تو را می خواهم.

او می دانست که خواستنش دوای درد من است .

_ و من هم می دانستم خواستنم مرهمی بر درد دل اوست._

نیمکت زرد تنهایی من ، ما را به میهمانی خود دعوت می کرد

و ما هم او را به هم نشینی و هم صحبتی.

اما... سکوت بیداد می کرد. صدایی شنیده نمی شد ،

حتی زوزهً باد خشمگین هم ... !

میهمانی عجیبی بود . من لبریز از خواستنش بودم .

نمی دانستم حرفهایم را چگونه آغاز کنم؟

شاید حرف هایم خوب نباشد. عاقبت گفتم بسم اللّه و دل به دریا زدم و ...

چه قدر حرف می زنم . هیچ کس نیست مرا بگیرد ؟

خودمونی بگم : جو مرا گرفته بود .

دیگر نگفتم و او گفت . و باز هم گفت...

حال بیش از روزهای قبل هم دیگر را باور کرده بودیم .

آیا من و خنده با هم آشناتر خواهیم شد؟ و آیا من را می پذیرد ؟

یک روز ... دو روز ... شاید فکر کردن ؟

نمی دانم . شاید فکر کردن بهانه ای بیش نبود؟ نمی دانم!

اما ، اما او قبول کرد ...آری، او دعوت مرا اجابت کرد ...

شاد بودم ، خوشحال تر از پرنده ها .

با تمام وجود منتظر روزهای و شب های با تو بودن بودم .

حال ، چند صباحی می گذرد از آن ایام .

اما من ... باز هم حیران تر از آن روزها هستم.

آری ، روزهای خوبی بود . ایا قصه خنده های زیبا مرا پذیرفته است .

و لیلای عشق مرا مجنون خود کرده است ؟

ای خدای من آیا این داستان حقیقت دارد ؟

و اما امروز می گویم : تو را من دوست می دارم .

من و... دوست بودیم و همدیگر را دوست داشتیم

و امروز دوست هستیم و یکدیگر را بیشتر دوست داریم .

آری، من و مهربانم عاشق شده ایم . اما ، نه می داند

و نه می دانم فرجام این عشق چیست ؟

من امید دارم به فردایی بهتر با او ...

و هراسانم از روزی که او کنار من باشد !

شب و روز از پی هم می گذرند ...من او را در کنار خود دارم

و بیش از هر چیز دیگری او را می خواهم

ولی می گویم : کاش آن روز هرگز نیاید که آن روز

تو ، ای دوست من دوست نداشته باشی که من باشم .

کاش پایان قصه من و تو را می دانستم .

کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شیرین و فرهاد نباشد.

اما تو ...

تو این را بدان : اگر روزی تورا نداشته باشم ،

آن روز از عشق تو ، من می میرم .

کاش هر روز من دیروز می شد . دیروزی که

می دانستم تو در کنار من هستی ... و ما در کنار هم .

و باز هم می گویم و با تمام وجود فریاد می زنم :

من امروز تو را برای تو دوست دارم

و من تو را اینک بیش از پیش می خواهم .

حرف آخرم را به تو بگویم : من تو را دوست دارم .