نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

دلت تنگ است ميدانم

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب اور است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه

نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،

دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!

با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که

تنهايي!

گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين

را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از

گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو

ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک

ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت

نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !

وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق

خسته از پرواز !

گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از

گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم

زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که

من نيز با چشمان خيس نوشتم!

هنوز هم پريشانم ، هنوز هم پشيمانم ، هنوز هم قطره اي از اشکهاي زمانی

جدايي ام با تو در چشمانم ديده مي شود !

هنوز هم ياد و خاطره هاي با هم بودنمان در ذهنم تکرار مي شود .

هنوز هم پشيمانم از اينکه عاشقت شدم ، پشيمانم از اينکه خودم را در اين

منجلاب عاشقي رها کردم . پشيمانم از اينکه نيامدم و به تو کلمه دوستت

دارم را بگويم!

تو رفتي ، بدون هيچ حرف ناگفته ، و بدون هيچ سختي !

رفتي، خيلي آرام ، چون عاشق نبودي ، رفتي خيلي زود چون مرا دوست

نمي داشتي!

اما من عاشقت بودم ، من ديوانه ات بودم … قلب مرا را شکستي و خودت

نيز با کوله باري از اميد به سوي مرز خوشبختي ها روانه شدي !

هنوز هم تکه هاي شکسته شده احساس محبت و عشق در قلبم ديده می

شود.

هنوز هم خورده شيشه هاي شکسته پنجره اي که رو به امواج درياي دلت

بود در قلبم ديده مي شود! هنوز هم خسته ام ! هنوز پريشانم ، و هنوز آن

احساس سياه غم وغصه در قلب من نشسته است! قصه من و تو قصه

عشقي بود که تنها در قلب من احساس مي شد!
 
پيشمانم از اينکه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه

داشت و آن را فاش نکرد!

اما ديگر به دنبال فاش شدن آن راز نخواهم رفت! در يک نگاه عاشقت شدم

لحظه ها و ساعتها در کوچه خاطره ها قدم ميزدم تا تو را ببينم ، سالها و

روزها انتظار کشيدم تا قلبت را روزي به من هديه دهي ، اما تو غرورم را

شکستي ، عشقم را کشتي ، و قلبت را به کسي ديگرهديه دادي!

نمي توانم بگويم لعنت به تو ! و نميتوانم بگويم لعنت به من!

تنها مي توانم بگويم نفرين به اين سرنوشت ! اينک با کوله باري از غم و غصه

اين کوچه بي محبت را ترک ميکنم تا ديگر خاطرات گذشته که با هم بوديم و

از هم مي گفتيم در ذهنم تکرار نشود.پس خدانگهدار اي کوچه خاطره ها!