نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

جا پاي خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از

زندگي ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگری

متعلق به خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن

نگاه کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا

روي شن بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام

بوده است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو

گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت

ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامی

که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم

گذاشت. اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدی بود زماني بود که تو را

درآغوشم حمل مي کردم.