نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

ديگر نميتوانم

ديگر نميتوانم با تو بمانم

همين عصر خواهم رفت

قضاوت کارهايم بماند برايه روز محشر

خود را ويران کرده و ميروم

تو خود را به زحمت مينداز

با تو وداع نخواهم کرد

از ميان انگشتانت

همچون آب،جاری شده،خواهم رفت

تو بعد از اين لزات بسياری خاهی برد

من نه جسمم باقی خاهد ماند نه سختيهايم برايه تو

و اين بار شکايتی نخواهم کرد

دندانهايم را به هم ميفشارم و ميروم

خود را به بلا افکنده و ميروم

همچون گلوله ، همچون بمب

همچون کوه خود را منفجر کرده و ميروم

همه چيز را اينگونه به پايان خواهم رساند(اينگونه محو خواهم شد)

اين عشق را دريده خواهم رفت

وداعم گرم و صميمی نخواهد بود

درها را پشت سر بر هم خواهم زد و خواهم رفت

ترانه ای را که برايت نوشتم

در سازم شكافته،خواهم رفت

من گريه نميکنم اين را خود ميدانی

رويم را پوشانده و خواهم رفت

از پرندگان از سگها

از عزيزم گريخته خواهم رفت

هر چه را که از تو به امانت دارم

به جايش برگردانده و ميروم

خود را برايت لوس نميکنم

قلبم را له کرده خواهم رفت

برايت وصيتی نمينويسم،از من گلايه مکن

*گلوله را بز سرم خالی کرده خواهم رفت*

اينم ترجمه post قبلی .....