نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

من از تو

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسکين دهد و روانم را برای

کار و تلاش و حرکت وپويايي آماده نمايد.

اما چه بگويم و چگونه بنويسم در تو يافتم در لحظه هاي با تو بودن به آن

آرامش شيرين زندگي رسيدم.

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم
نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه

صعودي چه خلسه ايي تو هميشه مرا اشباع مي کني .

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم

نمي آوري تو مرا تضعيف نمي کني.

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو

گاهي اوقات که تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من که نمي گذرد

چه اظطرابها و نگراني ها دغدغه ها و انتظارها که دنيايم را متلاطم نمي کند

و رشته زندگي را از دستم نمي گسلد.

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم کاش در

اين سفر مرا همراهي مي کردي.