نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

ديدار تلخ

به زمين مي زني و مي شکنی

عاقبت شيشهء اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي آتش جاويدي را

ديدمت واي چه ديداري

اين چه ديدار دل آزاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

که مرا با تو سر و کاري بود

ديدمت واي چه ديداری

نه نگاهي نه لب پرنوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

اين چه عشقي است که در دل دارم؟

من از اين عشق چه حاصل دارم؟

مي گريزي ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لب هاي عطش کرده من

عشق سوزان تو را مي جويد

مي تپد قلبم با هر تپشی

قصهء عشق تو را مي گويد

بخت اگر از تو جدايم کرد

مي گشايم گره از بخت چه باک

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بکشد تا سرا پردهء خاک

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردي ای عشق

شعر من شعلهء احساس من است

تو مرا شاعر کردي اي عشق!!!!