نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥

شايد واقعا کمتر کسي بتونه بفهمه 

وقتي با تموم وجودت عاشقي اما بايد از همه ي اين احساسات  خيلي ساده تر از

عاشقيت بگذري .چون فقط وفقط به فکر اوني . بخدا خيلي سخته نگاهتو براي

هميشه ازش بدزدي چون اونو ديگه نميتوني بشناسي .آره واقعا حقيقت داره که

وقتي عاشق شدي نبايد اون بدونه .خيلي سخته اونقدر سخت که چشماتم ديگه

ياريت نميده ،منم يکي از همون آدما ديگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند

سال عاشق بمونم تا کي ؟ هيچ جوري از اين موضوع رها نميشم .اشتباه من اينه که

عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اوني که عاشقم کرد به فکر اين

نبود که يه روزي مثل الان اين حق و دارم که با همه ي وجودم فرياد بزنم بابا  پس

تکليف اين همه علاقه چي ميشه؟ جز اينه که مثل هربار به جاي شکوه راهيه دياري

کردمش که پر از دعاي سلامتي و خوشبختيشه ؟ جز اينکه خنده هاي تصنعي مو 

بهش تحويل دادم که يه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . يه وقت ناراحت نشه . يه وقت

دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمين خدا ميدوزم و حالا توي تنهايي خودم

اين حق و پيدا کردم با تموم وجودم گريه کنم ولي ديگه چه فايده وقتي هيچ وقت

نتونستم بهش بگم پس حق من چي؟ من از اين گريه هاي يواشکي خسته شدم .

چرا نبايد بدونه چي به سره دلم اومده؟ مثل هميشه دلم به چشمام و چشمام به

فکرم .همه به همه دستور ميدن دختر صبور باش گذشت کن . اين وسط فقط روحمه

که ديگه جوني نداره . و من شرمنده ي چشمام .شرمنده ي دلي که هربار از طرف

يکي شکسته .. من چي دارم که از خودم دفاع کنم. جز اينکه سکوت کنم چون

عاشقم؟

يعني ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟