نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥

گل هايي قالي

 من مي خواهم لحظه هايم را عاشقانه رنگ آميزي کنم

تو چطور؟

 من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالايي ستاره ها مي خوابم.اگر شبي ستاره ها

پتوي ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند،من باز هم خوشبختم؛ حتي اگر ستاره ها

برايم لالايي نگويند.

تو فکر مي کني زمستان چيست؟ بهار چيست؟ زمستان قبول کرده که بهار آمده ولي

تو نمي خواهي قبول کني که زمستان را پشت سر گذاشته اي و به بهار رسيده اي؟

گذشته ات را بيانداز در حوض خاطره؛دستانت را باز کن واژه هاي خوشبختي را مي

بيني که چقدر در دستانت مچاله شده اند؟ زندگي را از خود نگير. تو چه بخواهي وچه

نخواهي زنده اي و زندگي کردن حق توست.

راستي؛دوست داري امروز چه رنگي باشد؟درست است؛هر رنگي که تو بخواهي

همان ميشود. فقط يادت باشد که لحظه هايت را عاشقانه رنگ آميزي کني.پنجره را

بگشا. مي بيني هوا چقدر خوش بوست.آن طرف را نگاه کن.

آن طرف آسمان را مي گويم؛آن هشت رنگ رنگين کمان را مي بيني!

تعجب نکن!اگر تو بخواهي، رنگين کمان هم هشت رنگ مي شود.فقط کافي است

که تو بخواهي. تو مي تواني بخواهي پس اين آزادي را از خودت نگير. از همين امروز

شروع کن. هيچ وقت دير نيست. براي آفتاب يک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش

اگر تو يک بار او را دعوت کني ،بار ديگر اوست که تو را به ميهماني فرا مي

خواند.وقتي باران مي بارد، فرار نکن، بگذار باران خستگي هايت را بشويد.من که زير

باران حمام مي گيرم و زير آفتاب خشک مي شوم، تو را نمي دانم؟!بيا تو هم مثل من

يک شاخه گل محمدي به پروانه هديه کن.بيا تو هم مثل من زير باران فرياد بزن، هر

چه دل تنگت مي خواهد

بگو، بگذار خالي شوي.

آهاي با توام گل هايي قالي را آب داده اي؟