نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥

سخاوت دستهاي زيباي تو 


به اين لحظه هاي عاشقي مان قسم ،

دوستت دارم.

سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي ام خواهم ماند

عزيزم و سوگند ميخورم

كه به پاي عشقت خواهم سوخت

به اين ثانيه هاي پر ارزش زندگي قسم ،
 
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها

عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم

سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد

من در آتش آن بسوزم چونكه

ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…

سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم

هيچ گونه سختي و عذابي را نخواهم كشيد…

در لحظه اول ديدارمان و لحظه اي كه عاشق هم شديم
 
مست شراب عشقت شدم

پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
 
از جام قلب تو مست عشق شوم و

سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق

كه تمام فكر و زندگي ام تو باشي و نام

تو باشد و عشق تو باشد عزيزم

آمدي در قلبم چه زيبا هم آمدي ،
 
آمدي و مرا ديوانه و عاشق خودت كردي پس

سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
 
نه مجنون باشم و نه فرهاد

تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
 
با آرامش با تو باشم

بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسي از عشق!

سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!

به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
 
رها نكنم و تو را هر چه

زودتر به سرزمين عشاق برسانم

به آن قبله گاهي كه روبروي آن نشسته اي و از خداي خويش
 
آرزوي مرا داري قسم

كه به خاطر تو تمام سختي ها و مشكلات را تحمل كنم

و به خاطر تو سالها انتظار

بكشم تا روزي به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.

به آن اشكهاي مقدست قسم ،
 
به آن اشكهايي كه روي گونه هاي نازنينت سرازير

شده است قسم كه هيچگاه حرفي نزنم كه قلبت شكسته شود
 
و كاري نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!

عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
 
و با تمام وجودم بفشارم و

سوگند خويش را برايت ياد كنم

به اين كلام مقدس عشق قسم خيلي