نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥

  خودم را گم مي کنم!

به نام خدايي که تو رو آفريد

همون خدايي که تو رو به پادشاهي قلب من برگزيد

بي تو که هستم خودم را گم مي کنم! بازم مثل اون وقتها، اون روزهايي که تو با من

نبودي و من به جستجوي تو روون ميون کهکشون بودم، تموم ستاره ها رو دنبالت

گشتم، آخر اون روز قشنگ لبريز از بهار روي ابرها پيدات کردم، توي سرزميني زيباتر از

بهشت. و با يک احساس لطيف سپيد قشنگ ترين ترانه هاي عشقمو توي گوشت

زمزمه کردم، باورم نمي شد بعد از اوني که پيدات کردم يک روز سرد زمستون، به

زمين فرود بيام... روي همين زمين خودمون از دستت بدم. ازت جدا بشم بي اون که

بخواهم. و خودم باعثش بشم...آخه نمي خواستم توي خيال و خاطرم تو را سرزنش

کنم به خاطر اون روزي که مي رسيد و تو باعث جدايي مي شدي.

الان ديگه هيچي برام مهم نيست. ديگه هيچ چيزي رو نمي تونم احساس کنم، انگار

قلب من همراه تو مونده، و من از اون موقع که از تو جدا شدم، بي قلب و بي

احساس دارم به زندگيم ادامه مي دم.

ديگه بعد از تو هيچي برام مهم نيست، هر بار که تصميم گرفتم به طرفت بيام يهنيروي

عجيب، اون آخرين ذره هاي بودن من را توي وجودم کشت! من ديگه وجود ندارم که

بخواهم حتي تو را فرياد بزنم.