نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

مسافر شبها

 

گاه كه از خود رها مي شوم و ديده به دست خواب ميدهم مسافر شبهايي مي شوم

كه در آن باغها پر از انگور است و انجير ...

خدايا ميوه بهشتي مي خواهم ... انار بدهيد ... دستهاي من التماس يك سيب را به

پيشگاهتان خواستار است .. هنوز عاشقم و هنوز دلم مي تپد ... من مسافر دهه

هفتادم ! ... هنوز من خيال مي كنم ... دلها عاشق مي شوند ... دلها مي مانند ... دلها

مي سوزند ... هنوز من حقيقت را جستجو مي كنم ... هنوز من خويش را در صحراي

ذلت خوار نكرده است .. هنوز روح حقيقت خواه من تن خاكي مرا دفن مي كند در

انديشه هايش ... نه گور به گور كه گور شايسته مردگان است ... روح من خواهش

بي امان شيطاني وسوسه را پليد شمرده و من ذات خويش را يافته است ... زشت يا

زيبا چنينم ... خوب يا بد سرشت من اين است ... و اكنون كه به رعايت عاشقي دلم

جوان مانده است ،‌سهم عقل خويش را بر مي دارم و آواز مي خوانم كه من خود را

دوست دارم ...