نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

سلام مسافر

سلام مسافر گلم ...
 
خوبي ؟

دلم برات تنگ شده ، بهونه مي گيره ، گفتم بهت نامه بدم شايد حرفاشُ که زد آروم

بگيره ؛ البته فکر کنم واسم دعا کرديا ! خدا که هميشه بهم لطف داره اين دفعه هم 

بهم صبر عجيبي داده ، خدا ِ و بزرگيش ؛ دوريتُ وقتي خدا مي خواد ،  ميشه تحمل

کرد ...
 
خورشيدکم ؛ شايد مدت زيادي نباشه که رفتي سفر امّا واسه من قدر يه عمر

گذشته ...وقتي بوديا ، پشت ابر بودي امّا ابرا هم نمي تونستن زياد جلوي گرماتُ

بگيرن که به من نرسه ، کم بود ولي مي رسيد ، حست مي کردم ؛ امروز که مسافري

هر چي ابر سياهِ ، صبح تا شب تو آسمون دلم نشسته ، همش بارونه و بارون ...
 
نشستم ، عکستُ کشيدم ، گذاشتم رو ديواراتاقم تا وقتي نيستي بتونم نبودتُ تحمل

کنم تا برگردي ؛

نقاشيم خوب نيستش ، از اوّلم نبود ، ببخشيد نتونستم قشنگياتُ خوب بکشم ؛ جاي

چشات هيچي نکشيدم ، مثلا ً دو تا ابرو کشيدم ! زير ابروها نوشتم : اين جا جاي

قشنگ ترين چشاي دنياس ؛ مي دوني واسه چي ؟ ترسيدم ، ديدم نمي تونم ، هر

جوريم بکشم مثل چشاي خودت نمي شه ، چشات انقدر قشنگ که فقط خود خدا

مي تونه اينجوري بکشه ...
 
وقتي به عکست نگاه مي کنم انگار يه دفعه جون مي گيره ديگه عکسي جلوي

چشام نمي بينم ، خود خودتي ، راستش اون موقع اصلا ً چشام نمي بينه ، فکر کنم

تمام سلولاي مغزم جمع ميشن جايي که تو رو دارم به ياد ميارم ، جمع ميشن تا

بتونن همون جوري که هستي بيارنت تو ذهنم ...
 
مسافر گلم ؛ اين چند روزي که نيستي بيشتر از هميشه تو فکرمي ... پيش خودت

گفتي : مي رم سفر ، بر مي گردم ، فراموشم مي کنه ؛ نمي دونستي که رفتنت

همانا وعاشق تر شدنم همانا ...
 
راستي مي خوام ازت  سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بيشتر ميشه ؛

مگه نمي گن بي نهايت ، بينهايتِ ؟ هر چي بهش اضافه کني فرقي نمي کنه ! پس

چرا اين عشق بي نهايت هر روز بيشتر ميشه ؟ 

فکر که مي کنم ، مي بينم خدا خيلي دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ مي

دوني ؟

عشق به آدم عزّت مي ده ، احساس بزرگي ميده ؛ حالا اگه عاشق تو بشي که

ديگه ...
 
گلم ؛ مسافري ؛ سرتُ بيشتر از اين درد نمي يارم ، استراحت کن ، مراقب چشاي

قشنگتم باش ...