نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

زندگي زيباست دوست من

زندگي زيباست دوست من

اگر باور نمي کني , لحظه اي را تصور کن که آدامست مي پرد توي گلويت , نفست

مي گيرد و صورتت سياه مي شود  و حس مي کني الان است که بميري داغ

ميشوي و همه جاي تنت را عرق سردي مي پوشاند دستت را به هر چيز که نزديکت

باشد چنگ ميزني و چشمانت از حدقه مي زند بيرون  آنوقت کسي مي زند به

پشت ,  "  گرومب "  و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت مي پرد بيرون و بعد , با

تمامي وجودت نفسي عميق ميکشي و اگر ذره اي احساس داشته باشي حس مي

کني که  زندگي چقدر زيباست ...

عشق زيباست دوست من

وقتي خسته از کار مي آيي خانه همسرت , يک ليوان چاي داغ برايت ميريزد

و يک ليوان هم براي خودش  چاي را که مي خواهي بخوري , قند پيدا نمي کني

براي خوردن  و همسرت , با دست جلوي دهانش را ميگيرد و مي گويد : واي , قند

نداريم ...

 و تو مي خندي و مي گويي :

- چاي تلخش خوشمزه تره 

 و وقتي هر دو چاي تلخ مي خوريد و تو با صداي بلند مي خندي , همسرت انگشتش

را مي گذارد روي لبت و مي گويد :

 ... - هيس ، دخترمون تازه خوابيده
 
تنهايي زيباست دوست من

مثل همان لحظه اي که توي اتاقت تنها نشسته اي , و آدامست را باد مي کني 

 آنقدر که اندازه يک بادکنک مي شود

و بعد مي ترکد و مي چسبد به تمام صورت  و تو خنده ات ميگيرد

و آهسته لايه هاي نازک آدامس را از روي پوست صورتت , بر مي داري ...

 مرگ زيباست دوست من

 لحظه اي را تصور کن که نشسته اي روي صندلي 

 دستهايت را چين و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است  و قلبت ,خسته از

تپيدن , سرش درد مي کند صداي خنده چند کودک از حياط خانه به گوش مي رسد

و تو با چشم هاي بسته , خواب روزهاي جواني ات را مي بيني  خواب مي بيني

دوباره جوان شده اي و اين بار جواني ات با گذشته هم فرق مي کند  هر قدمت , مثل

پريدني مي ماند بلند و سبک چند قدم مي دوي و بعد , شناور و سبکبال , روي ابرها

غلت مي زني ديگر نقرس و ديسک کمر و تنگي شريان , اذيتت نمي کند  و چشم

هايت هم خوب , همه چيز را درک مي کند.