نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

نفرين شده

 ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ... چيزي به تمام شدن نفسم باقي نمانده

است و من هزاران آرزو خفته در خانه دلم ... در اين گوشه زندان ،‌تاريك و تنها به گور

به گور شدن روح خويش مي‌انديشم ... خدايا چرا هر چه مي‌روم نمي‌رسم ؟ من ديگ

آن ماهي قرمز كوچه حوض خانه‌مان نيستم ... من نهنگ شدم ... درون من عنقريب

انفجاري مرا به نابودي خواهد كشانيد ... مرگ روح خويش را نزديك مي‌بينم ...گواينكه

تمام ذهنهاي بيدار خفته‌اند ... انگار من تنها كسي هستم كه انديشه‌ام نفرين شده

است ! من كه هستم كه چنين نفرين مرا احاطه كرده است ؟ خدايا واقفي كه جز راه

تو نپيمودم و همواره شوق رهايي از اين زندان پاهاي خسته مرا به جلو كشانيده

است ... گمان نمي‌كنم بيش از اين بتوانم اميدورا بمانم ! چرا روح من به تسليم رضا

نمي‌دهد ؟ چرا ذليل نمي‌شود ؟ زندگي همواره در ذهن من بسان شورشي عظيم

بوده است ... شورشي عليه خواب ...اما انگار خوابها هيچگاه تعبير نخواهند شد ...

ديگر نميدانم آيا من خوابم يا چشمهاي اين و آن خواب اند ؟ نمي‌دانم زنداني كه برايم

ساخته‌ايد درهايش باز خواهند شد ؟ نمي‌دانم ديگر من خوابم يا من بيدارم ؟ فقط

ذهن آشفته من همين را مي‌فهمد كه شما را هيچگاه نخواهم بخشيد ...!