نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

صداي تولد

داشتم فکر مي کردم به صداي تولد

تولد هر چيزي يک صداي خاص دارد

تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ...

خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر براي من لذت بخش است

دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است

خاک سنگ دارد , و خارهاي خشک

و گاهي لانه مورچه هاي ريز و سياه هم خراب مي شود

و مورچه هاي هراسان , انگشتان آدم را گاز مي گيرند

اما نفوذ , سرسختي مي خواهد

جاي دانه , گرمترين گوشه دل خاک است

آن جايي که کمي هم رطوبت باران روزهاي قبل را دارد

گاهي دلم مي خواهد جاي يک دانه باشم ,

کسي از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد

کسي چه مي داند

شايد جوانه هاي خجالتي و سبز رنگ دل سرخ من ,

آن زير ها تقلايي بکنند

و من ريشه هايم را محکم کنم

سالهاست که من تشنه جرعه اي آب

قطره اي نوازش

و اندکي خواب هستم

خوابي که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد

نه صداي گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...