نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

خسته شده بودم

خسته شده بودم ديگه داشت خوابم مي گرفت
 
يه جاي قريبي بود ساکت و سياه ، هيچ صدايي نمي آمد ،فقط صداي نفس هام بود

که به شماره افتاده بودند ، سخت نفس مي کشيدم راهم  را گم کرده بودم

انگار ميان زمين وآسمان بودم نمي دانستم چه بايد کرد

چشام ازگودي زده بود بيرون، لبهام به هم چسبيده بودند، ديگر صدام در  نمي آمد ،

خسته بودم  پاهام ديگه به التماس افتاده بود دلم مي خواست بخوابم و به چيزي

فکر نکنم.

هوا کم کم داشت تاريک مي شد از دور رنگ سياهي را مي ديدم که نزديک و نزديکتر

مي شد ديگر فاصله اي نداشت ، تشنه بودم ولي دريغ از جرعه اي آب با خودم فکر

مي کردم اين سرنوشتمه ، من محکومم ، من بايد تقاص گناهانم را پس بدم . نااميد

شده بودم با خودم مي گفتم کسي منتظرت نيست ديگر خانه و کاشانه اي نداري،

خنده ام گرفته بود تصميم گرفتم آنقدر ادامه بدم تا مرگ به سراغم بياد با خودم مي

گفتم اينجا آخر دنياست ديگر تاريکي احاطه ام کرده بود همه جا تاريک شد ، ترسيدم ،

به اطرافم نگاه کردم چيزي نديدم صدايي از دور دست مي آمد نزديک و نزديکتر مي

شد بيشتر ترسيدم ديگه داشتم مي لرزيدم بدنم سست شده بود ناگهان ايستادم هر

چه تلاش کردم که ادامه بدم نتوانستم صدا نزديکتر شد بالا را نگاه کردم چيزي نديدم ،

به فکر فرو رفتم که چه روزگار شيريني داشتم پر از اميد و آرزو

شاد بودم سرشار از غرور و شادي کلي آرزو برايه خودم داشتم ...

آه ! نميدانم چه شد فقط اين را مي دانم طوفاني آمدو همه چيزو با خودش برد

ناگهان به خودم آمدم ديدم کسي به من سيلي مي زند ، صدايي در سرم گيج مي

خورد ، از شدت ترس نيرو گرفتم مي دويدم فقط داشتم مي دويدم شايد به دور خود

اما مي رفتم سيلي ها محکم تر و محکم تر مي شد حتي به چشمام هم رحمي

نداشتند مجبور شدم چشمامو ببندم بازهم مي رفتم دلم مي خواست گريه کنم ، به

جايي رسيده بودم  مثل باتلاق ديگر نمي توانستم راه بروم خيلي سخت شده بود

همه چيزم رفته بود ! احساس کردم مرگ به من نزديکتر شده خوشحال شدم  مدتي

بود آرزويه مرگ را داشتم، دگر دعاهام شده بود مرگ ! به خودم مي گفتم بالاخره

دعاهات مستجاب شده با اون وضعيتم شروع کردم به رقصيدن سيلي ها محکم تر

شد.

برايه يه لحظه چشمامو باز کردم نمي دونم چرا اما باز کردم يک نور کم رنگي بود ! با

خودم گفتم که اين همان مرگه که نزديک مي شه چشامو بستم منتظر شدم، اما

نيامد، باز منتظر شدم ،چيزي نشد، باز کردم ديدم نور همانجاست کم نور و بي حرکت

با خودم گفتم شايد منتظرم باشد پس به استقبالش مي روم به راه افتاده بودم هنوز

صدا در سرم گيج مي خورد و سيلي ها يکي پس از ديگري به صورتم مي خوردهيچ

اهميتي نداشت نزديک و نزديکتر مي شدم ، نور پرنور و پر نورتر مي شد، به نزديکش

رسيدم .
 
يک کرم شب تاب بود !

تعجب کردم آخه يه جا خونده بودم که کرم شب تاب جزئي از خداست چون خدا

مقداري از وجودش به کرم داده بود با خودم فکر کردم اين چه معنايي دارد ؟

در اين برهوت يک کرم شب تاب؟

دست به سوي خدا بلند کردم با تمام وجود فرياد کشيدم  :

خدايا اين چه سرنوشتيه که برايه من رقم زدي

به خودم امدم اطرافم کمي روشن شده بود  ديگر صدايي نمي آمد کسي هم نبود

باخودم فکر کردم.
 
که صدايي آمد :
  
اگر ظلم کرده اند!

اگر جفا کرده اند!

اگر خدا را فراموش کرده اند!

اگر دنيا را توسل شده اند!

اگر گناه را پاک مي شمارند!

اگر عشق را فراموش کرده اند!
 
من فراموششان نکرده ام حتي در سخت ترين شرايط
 
تو هم فراموششان نکن …