نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

بعد از مدت ها

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمي دستانت را بر روي تن

يخ زده ام چه عاشقانه حس مي کردم . نگاهي به چشمان عاشقم انداختي ...

پاکي نگاهت تنم را به لرزه انداخت ...

چه حس زيبايي بود در آغوش تو بودن ...

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندي ...

چشمانت را بستي و شروع کردي به خواندن ...

آرام زمزمه مي کردي      دلم گرفت اي هم نفس   پرم شکست تو اين قفس ...

دستم را باز کردم تيغ در دستانم برقي زد...

لحظه هاي آخر بود هميشه آرزو داشتم در آغوش تو بميرم و اين بهترين فرصت بود ...

آرام تيغ را بر روي دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت

دستانم مي لرزيد اما فرصتي نداشتم بايد قبل از آنکه چشمانت را باز کني کار را تمام

مي کردم ...

تيغ را روي دستم کشيدم خون به سرعت از بدنم خارج مي شد دست هايم را مشت

کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کني ...

لحظه هاي آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجيبي داشت و تو هنوز

زمزمه مي کردي صدايت را براي آخرين بار مي شنيدم . دستت را آرام بر روي لبهايم

کشيدي براي آخرين بار دستان نجيبت را بوسيدم و چشم هايم را به روي همه تنهايي

ها بستم بدنم يخ زده بود . سرماي ناگهاني بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز

کردي و ديدي از من تنها يک لباس خوني و دستمالي خيس از اشک برايت باقي

مانده ...