نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

کمي وقت


از خدا يک کمي وقت خواست

واي اي داد بيداد

ديدي آخر خدا مهلتش داد

آمد و توي قلبت قدم زد

هر کجا پا گذاشت

تکه اي از جهنم رقم زد

او قسم خورد و گفت

آبروي تو را مي برد

توي بازار دنيا

مفت قلب تو را مي خرد

آمد دور روح تو پيچيد

بعد با قيچي تيز نامريي اش

پيش از آنکه بفهمي

بالهاي تو را چيد

آمد و با خودش

کيسه اي سنگ داشت

توي يک چشم بر هم زدن

جاي قلبت

قلوه سنگي گذاشت

قلوه سنگي به اسم غرور

بعد از آن ريخت پرهاي نور

وشدي کم کم از آسمان دور دور

برد شيطان دلت را کجا، کو؟

قلب تو آن کليد خدا ، کو؟

اي عزيز خداوند

پيش از آنکه درآسمان را ببندند

پيش از آنکه بماني

توي اين راههاي به اين دور و ديري

کاش برخيزي و با دليري

قلب خود را از او پس بگيري