نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥

نمي خواهي شروع کني ؟

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو

ببيني ؟

اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت.

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل

قرار نشست.

ولي مدتي که گذشت خوابش برد.

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه

داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت.

مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود، آهي کشيد وگفت :

اي دل غافل يار آمد وما در خواب بوديم .

و افسرده و پريشون برگشت به شهر.

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد :

چرا اينقدر ناراحتي؟

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت :

اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

دليل اول اين که :

خواب بودي وبيدارت نکرده !

و به طورحتم به خودش گفته :

اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟

و دليل دوم اينکه :

وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو

گذاشته تا بشکني و بخوري!

مجنون سري تکان داد و گفت :

نه!

اون مي خواسته بگه :

تو عاشق نيستي!

اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد!

تو رو چه به عاشقي؟

بهتره بري گردو بازي کني!

آره عزيز دلم بايد حواسمون رو جمع کنيم .

نکنه خوابمون ببره !

نکنه فرصتها رو از دست بديم.

نکنه وقتي بيدار بشيم که ديگه کار از کار گذشته باشه !

و بايد بدونيم ، هر ثانيه از زندگي ما لحظه اي بي نظير و تکرار نشدنيه.

و از اون لحظه هاي ناب ، بهترين استفاده رو ببريم.

پس بيا از همين لحظه شروع کنيم.