نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

من و تو در سپيده صبح

من و تو در سپيده صبح به پاکي آسمان به زلالي چشمه ساران به درخشندگي

ستارگان به سبزگي کوهساران به لطافت گلبرگان و به زيبايي عشق سوگند خورديم

که هم چون خورشيد باشيم و سخاوت را از دريا بياموزيم و پايداري را از کوه .

سوگند خورديم بخشندگي را از آسمان و زيبايي را از گل بياموزيم .

من وتو سوگند خورديم تا جهان هست تا خورشيد از شرق طلوع مي کند تا پروانه به

عشق سوختن به استقبال شمع مي رود تا ساحل ميزبان درياست در کنار هم باشيم
آري ما باز هم سوگند خورديم که عشق ورزيدن را از عاشق و وفاداري را از معشوق

بياموزيم .

ما سوگند خورديم اما افسوس که ديوار بلند سرنوشت و دست هاي بي مهر روزگار

ميان ما جز جدايي چيزي نگذاشت و هرگز نگذاشت دست هايمان يک بار ديگر براي

بستن پيمان به يکديگر بپيوندد .

و افسوس که نگذاشت من وتو يکبار ديگر باصدايي آهسته در گوش هم زمزمه کنيم و

زيبايي طبيعت را ياد آور شويم و به پاکي اش سوگند بخوريم .

افسوس که شلاق ظالم روزگار با فقدان محبت بر عاشق دل باخته مي کوبد و

معشوق را به اميد بوسه عشق مي ميراند .

و افسوس که ستم ستم گران لوح درخشنده و سپيدعشق را محو کرده و

ديگرعشقي براي سوگند به پاکي اش در ميان نيست .