نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

وقتي که دلت گرفت

وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت

کنه وقتي فهميدي کسي نيست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره

رو باز کن.يه نگا به اسمون بنداز فرقي نداره صبح باشه يا شب افتابي باشه يا ابري

فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخير ميکنهروحت به پرواز

در مياد.ميري تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش

بموني راضي نميشي که ازش دل بکني.يه لحظه چشاتو ببند.اروم هواي تازه رو تو

ريه هات وارد کنبذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي

کشي.وقتي اروم شدي و فهميدي که اون قدر تنها نيستي چون يکي هست که

هميشه با توست اگر اشکات  جاري شد بي خيل بذار ببارن.اون موقع هست که به

ارامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل

بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي.وقتي پنجره

رو مي بندي انگاربرگشتي سر جاي اولت اما اين بار بااميد و توکل بيشتر .سعي کن

نه تنها وقتي دلتنگي بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شدهبه سراغش بري و

باهاش درددل کني و يادت باشه هيچ وققت پيوند چشاتو با اسمون قطع نکني