نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

دلم برات تنگ مي شه

تازه داره دلم برات تنگ مي شه! تازه دارم مي فهمم چه گوهري رو از دست دادم... با

لجبازي هاي خودم، با غرورم. اما شايدم من و تو ديگه نمي تونستيم با هم بمونيم.

چه روزهاي قشنگي بود، هنوز، هرروز بهت فکر مي کنم، مي دونم ديگه هيچ وقت از

من سراغ نمي گيري، اما گاهي با خودم مي گم بيام سراغت حالي ازت بپرسم،

ديگه از قصه نوشتن خسته شدم، نمي دوني چند وقته هيچي نمي نويسم، من که

با نوشتن نفس مي کشيدم!

گاهي فکر مي کنم ديگه هيچي ندارم که بهش دل خوش کنم، حتي خاطراتم. با

خودم مي گم بهتره فراموشت کنم و يک زندگي جديد را شروع کنم، اما نمي شه.

دست خودم نيست، تو از خاطرم نمي ري. تويي که ندارمت هنوزم آزارم مي دي، بي

اون که بدوني.

با خودم مي گفتم از هم جدا بشيم شايد من آروم تر بشم، اما لعنت بر اين عشق که

هيچ چيزش به اختيار من نيست! نه غمش، نه شاديش... ديگه از عشق متنفرم! اما از

تو نه... که تو عشق مني!

برام دعا کن. من خيلي پريشونم، خيلي سخته به اون آرامشي که تو گفتي رسيدن.

تازه بعد از گذشت چندين روز، که خيال مي کردم همه چيز برام تموم شده، دارم مي

فهمم تموم اين غم و برهم بودن و پريشوني من به خاطر گسستن از توست. اما الان

ديگه ديره، خيلي دير... آب از دستم رفته، ديگه نمي تونم برش گردونم!

شايد خيلي خيلي زود نااميد شدم، چون هنوز هم، مطمئنم هيچ کوه بلند و سربه

آسماني بين ما قد علم نکرده....

بين من و تو فقط تپه هست.... تپه هاي متعددي که من ديگه توان گذشتن از اونها را

ندارم. گذشتن از اونها براي رسيدن به تو... اينه که توي خيالم يه کوه بلند مي گذارم

بينمون.... خسته ام مهربون من! خيلي خسته ام!

مي دوني چرا مطمئنم هيچ کوه بلندي بينمون نيست، چون هنوزم حسش مي کنم

اون نسيمي رو که از کوي تو مي وزه..از سرزميني ميان شمال و غرب.

آه اي برگزيده دنياي من!

نگاه دار! که عمري به راه ِ چون تو سواري

فشانده چشم سرشکي، نشانده اشک غباري

به لوح سينه خيالم  کشيده  نقش ِ عزيزي

بدان عزيز نمايد   نشانه ها  که تو داري

کرم نما و فرود آ   که پيش ِ ديده حيرت

همان خيال محالي که در کناري و ياري

چوواگذاشته ام خلق را زخويش به عمري

کنون سزد که به خلقم زخويش وانگذاري

دلم گريخته از دست تو  نشسته به پايت

که از حصار وفايت نجسته راه فراري!

چنان به بوي تو دارد تنم هواي  شکفتن

که گل زسنگ برآرم گرَم به خاک سپاري

به خنده گفتي«اگر جز تو را عزيز بدارم، مرا عزيز بداري؟» به گريه گفتمت«آري!»