نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

اي بازگشته

 
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما...نه...

گاهي كه از تب هيجان ها بي تاب مي شديم

گاهي كه قلب هامان مي كوفت سهمگين

گاهي كه سينه هامان چون كوره مي گداخت

دست تو بود و دست من اين دوستان پاك

كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند

وزين پل بزرگ پيوند دستها

دل هاي ما به خلوت هم راه داشتند

يكبار نيز اگر يادت باشد

وقتي تورا هي سفر بودي

يك لحظه واي تنها يك لحظه

سر روي شانه هاي هم اورديم

با هم گريستيم...

تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

ما پاك زيستيم

اي سر كشيده از صدف سالها ي پيش

اي بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهاي خوب

تو آفتاب بودي بخشنده پك گرم

من مرغ صبح بودم مست و ترانه گو

اما در آن غروب كه از هم جدا شديم

شب را شناختيم

در جلگه ي غريب و غم آلود سر نوشت

زير سم سمند گريزان ماه و سال

چون باد تاختيم

در شعله ي بلند شفق ها غمگين گداختيم

جز ياد آن نگاه و تبسم

مانند موج ريخت بهم هر چه ساختيم

ما پاك سوختيم ما پاك باختيم

اي سركشيده از صدف سال هاي پيش

اي باز گشته اي به خطا رفته!!

با من بگو حكايت خود تا بگويمت

اكنون من و توايم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست هاي گرم

آن قلب هاي پاك

و آن راز هاي مهر كه بين من و تو بود

ما گرچه در كنار يكديگر اينك نشسته ايم

بار دگر بر چهره ي هم چشم بسته ايم

دوريم هر دو دور...!

با آتش نهفته به دل هاي بي گناه

تا جاودان صبور

اي آتش شكفته اگر او دوباره رفت

در سينه ي كدامين محبت بجويمت؟

اي جان غم گرفته بگو دور از آن...نگاه...

در چشمه ي كدام تبسم بشويمت!