نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

لحظه هاي بي تو بودن

لحظه هاي بي تو بودن را در گوش شب نجوا مي کنم

ستاره مي شنود و تو را آرزو بر دل مي ماند ...

آرزوهايم را در لحظه هاي بي تو بودن مي شمارم

به گمانم مي آيد که روزي تک تک اين آرزوها را تو حقيقت مي کني ...

از فاصله ي رخوتناک با تو بودن تا بي تو بودن گذشته ام و

به لحظه هاي دوري رسيده ام ، در تمام لحظه ها حس غريبي دارم ...

حس دريايي که از بي موجي به مرداب بودن رسيده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

 مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غريب مرداب ،

حس غريب تنهايي ، حسي که وجودم را در برگرفته ،

تنهايي که چون پيچک بر تن احساسم پيچيده است ،

پيچکي که تا لحظه اي ديگر احساسم را خفه مي کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو مي تواني از اسارت برهاني ...

تو خواستي که من با تو باشم !

اما نمي دانم چرا تنها لحظه اي خواستي !؟

لحظه اي ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمي دانم نگاه بي پرواي او چه در خود دارد که محبتت را دريغ کردي ؟

که تو هم قلبم را زخم زدي ؟؟

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم ،

تو نمي فهمي اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صداي اوست ...

قلبم به پاي تو نشست ،

اما نمي دانست که اين چنين زود و بي محابا شکسته مي شود ؟

قلب بي گناهم چه مي دانست که تو هم اين گونه هستي ؟!!!

اين جهان براي تو پر است از او

و براي من خالي از تو ...

تنها مانده به تو بگويم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگيم خنديدي ... !

به من و حسي پاک که پر از ياد تو شد ؟!!