نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

يادش بخير

يادش بخير بچّگيا،شيطونيا، تموم ِ پنهون کاريا
 
بازي ِ گرگم به هوا، کباب کباب،تموم اسباب بازيا
 
لوس شُدَنا،خنديدَنا، دوس داشتني هاي ِ راستَکي
 
عيدي گرفتن از همه،پول تو جيبي،بستَنياي آبکي
 
يادش بخير مادر بزرگ،با قصّه هاي جورواجور
 
حرف زَدن از گذشته ها،از زَموناي خيلي دور
 
يادش بخير اُون زَمونا خنده هامون راستکي بود
 
گريه هامون يه لحظه وُ، کينه تو هيچ دلي نبود
 
مرزيُ حدّي که نبود، پَر مي زديم توي خيال
 
مي رسيديم به سادگي، به آرزوهاي محال
 
مي شد تو اُون روزاي خوب،خدارُ حس کردِشُ ديد
 
مي شد بدونِ پلّه رفت، از آسمون ستاره چيد
 
مي شُد تو اُون عالمِ سبز، رو پُشتِ اَبرا بشينيم
 
گل دادن ِ درختارُ، تو فصلِ سرما ببينيم
 
راستي عجب عالَمي بود، پُر بوديم از فصل بهار
 
دنيا رُ رَنگي مي ديديم، قشنگُ پُر نقشُ نگار
 
دُنياي ِ خوبي بود ولي، حيف که تموم شُدُ گُذشت
 
مثلِ يه موج اَز سَِرمون،گذشتُ ديگه بر نگشت
 
حالا ديگه قد کشيديم، پَُر شديم از رنگُ ريا
 
غرق شديم تو عالم ِ، زرنگيا، دُرنگيا
 
کاشکي مي شد ما آدما، بچه مي مونديم تا اَبد
 
دل مي داديم به چَن تا گَل،يا چن تا سيب تو يِه سَبد...