نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

زندگي زيباست

شعرهايم را شکستي

 غصه در آغوش رفتي

 حرمت يک جفت چشم عاشقت را

 بي بهانه..بي مهابا شکستي

 تو که رفتي دنيا تيره شد

 دستهايم خسته و شعرهايم بسته شد

 آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم

 راه هم از يک مسافرخسته شد

 وقتي که تو رفتي آسمان هم گرييد

 شمعداني سوخت عاشقانه پرسيد

 منتظر مي ماني؟تا بيايد؟

 گريه کردم خود فهميد!

 منتظر ماندم با دلي خسته

 منتظر ماندم به درهايي بسته

 تا که شايد يک روز او بيايد

 دل پراز ترديد که آيا مي آيد؟

 يک نفر آمد که چشمانش زلالي داشتند

 حرفهايش بوي تواز تو نشاني داشتند

 من گمان کردم که او همتاي توست

 عشق او مانند تو همرنگ توست

 پاک و بيرنگ است ..خاموش

 هم آواي توست....

 آن مسافر دستهايم را سردو بي جان کرد

 خسته بودم خسته تر کرد

 آن مسافر حرمت عشقم شکست

 پرواز را از يادم برد پرهايم شکست

 چشم هاي انتظارم بسته شد

 من نگاهم بر راه تو يک خسته شد

 با دلي پردرد بر راهت نشستم

 با يک بغض نشکسته بر راهي که رفتي خواندم

 بيا ديگر که جانم خسته است

 بيا ديگر که پرها بسته است

 بيا ديگر که بر اين سرنوشت

 ايزدش مهر تمامي بسته است

 يک شبي آمد ماه مي لغزيد

 در دلم غوغا بود گرچه دل مي ترسيد

 آمدي شب از دلم رخت خود را بست

 جاي آن يک خورشيد" عشق زيبايت" نشست

 شعر يعني عشق يعني بودنت

 عشق يعني آن نگاهت..غصه يعني رفتنت

 شعرهايم با تو رفت و با تو آمد

 خنده هايم با تو رفت و با تو آمد

 وقتي که تو هستي آسمان هم آبيست

 دستهاي سرد و بيجانم آفتابيست

 وقتي که تو هستي آسمان رنگ صدفهاست

 چشمهايم خسته اند اما

 "زندگي زيباست"