نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

آرام آرام

وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد...

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست... لبخند شيرينت  را ندارم ...

وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند

وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 

وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام

وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 

من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد ...

سفره اي از عشق و غزل... و شمعي که به ياد چشمان

روشنت تا صبح مي درخشد

در خيالم ... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم

به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم

نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار لبخند

نگاهت مي کنم

و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را مي خوانم

غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم :

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم